تبليغاتX
طنز کوه
اول جهت اطلاع هم عرض کنیم که برادر سیزیف هم فیلتر شدند خب الحمدالله و المنه!!!

.............................

دیشب با آنا صحبت می کردم گفت اگه ممکنه اون پستی که در اولین صعود وبلاگنویسان

 تحت عنوان همدل همگام و همنفس نوشتی و تو کامنت آناپورنا اشاره کردی بمناسبت

یادمانی از ساجده و همینطور صعود دگرباره قلم دوباره نویسی کن و بگذار.البته ممکنه

بعضی از دوستان این پست کذایی برای وبلاگنویسانی که بعد از اون تاریخ به این جمع

پیوستند آشنا نباشند.به هرحال با فیلتر شکن تونستم به پست دسترسی پیدا کنم با تغییرات

کمی دوباره نویسی و انتشار می دم.

همدل ،همگام،همنفس

دايي علي(علی علیاری) نويسنده وبلاگ وزين  تاريانا با همکاری دوستان پايه گذار يك

گردهمايي وبلاگنويسان در توچال گرديدند (كه در نوع خود كار قشنگ و زيبايي بود) 

سرپرستی برنامه بر عهده آنا فراهانی گذاشته شدخوشبختانه همگي سلامت به پشت 

 مونيتورهاي خود  باز گشتند علي ایحال هر كس يا قلم خود بخشي از اين گردهمايي را

گزارش نمود اما بخش مهم گزارش اين صعود  را ما تنظيم كرديم كه به  بصر شما مي

رسانيم

توضيح: اين صعود را در قالب اردوهاي مهد كودكي تنظيم نموديم

ساعت نه شب: شير خوارگاه!(پناهگاه شيرپلا)

نويد: خاله  آنا اين حامد حصاري  شكلاتاي منو ورداشته نمي ده

آنا: حامد يه دقيقه بتمرگ! بده اون شكلاتاشو بعدشم من گفتم كيسه خواب بيار! تو ی درد

 گرفته كيسه حموم آوردي؟

مشولي :خاله  آنا من يه آهنگ بزنم توي ده شلمرود رو بخونم؟

آنا: نه عزيزم وقت خوابه پاشو مسواكتو بزن بخواب. ديگه سالي يه بار كه بايد دندوناتو

مسواك بزني! ور پریده

اونطرف لیلا با ساجده سر يه عروسك دعواشون ميشه شروع مي كنند به كشيدن موهاي

هم

عزيزالهي: اي بابا دعوا نكنيد حاج فرشيد داوودي رستگاري منم

آنا: عزیزالهی جان گور باباي اين فرشيد صلوات  سواشون كن د آخه لیلا  بده اون

عروسكشو

لیلا:آخه من از اين عروسكهاي بندري خيلي خوشم مي آد

محمد سلامت:خاله  آنا من سوسيس بندري مي خوام ياالله

آنا: بفرما لیلا  ور نپري تو! يه لحظه ساكت شيد تا من با دايي تون و دو تا بزرگتر دو كلوم

 در مورد اين وبلاگنويسي حرف بزنیم

حامدحصاری: خاله آنا ديروز اين رضا آموزگار مي گفت اصلا اين گروهتون بزرگ نيست

تازشم

آنا:عيب نداره حامد جان بچه هست ديگه حالا يه چيزي گفت

بهنام:تازه بشير گنجي هم لج كرد نيومد كلي بغض كرد ولي

عزيزالهي: اين بشير گنجي رو بياريد من دو تا كشيده بزنم تا بفهمه يه من ماست چقدر كره

 داره ضمنا دايي علي بابا ميزباني نا سلامتي اين بچه ها خوابيدند بريم بيرون يه قليون

بزنيم

آنا:اي بابا آقای عزیزالهی جان اين چه حرفيه خدا لعنت كنه اين فرشيدو( بعد يواشكي در

گوشش ) راستشو بگو خودت فرشيد نيستي؟

عزيزالهي :اي بابا نه والله نه بالله ولي شما هم كه هي به اين فرشيد فحش بده خون كه

نكرده بدبخت

بهنام:دادش نويد خاله  آنا هميشه مي گه انبررو تو آتيش بزاري گربه دزده خود ش خبر

ميشه ديدي اين آقاي عزيزالهي يهو سرخ شد

بلند گوي پناهگاه:دكتر عباسي! دكتر عباسي هر چه سريعتر به بخش كودكان

آنا:دكتر جون دستم به دامنت اين دختر بچه حالش بده

دكتر:اوه احتمالا مريضه بايد زود ببريمش دكتر!!!

آنا:دكتر جون منم مي دونم مريضه بعدشم پس شما چي هستيد؟

دكتر عباسي:من كوهنوردم!

دايي علي:اي بابا عباسي جان!خب دكتر هم هستي زود باش دست بكار شو 

دكتر:الان يه آمپول بهش مي زنم! مستان ميشه سر مريضو نگه داري تا من اين  آمپولو

بهش بزنم راستي مستان  بانك پارسيان وام خريد مطب نمي ده؟

آنا:ليلا بگير بشين اينقدر  شيطوني نكن  ميگم دكتر به تو هم آمپول بزنه !اي بابا نويد چرا

ديوار صاف رو بالا ميري ،ساجده عزيزم تو هم از بالاي ديوار بيا پايين مي بيني دايي علي؟

 اين بچم ساجده چه كم حرفه فقط از ديوار صاف مي ره بالا

مشولي اونور سه تارشو برداشته مي زنه و مي خونه

امشب مي خوام مست بشم عاشق يك دست بشم

آنا: (مي آد گوش مشولي رو مي گيره مي گه) بچه جان اين حرفا به تو نيومده يه خورده

 رو بدم تو هم مي گي وبلاگ فقط آنا پورنا هر عزیزم عزیزم می کنی مثل بعضیها! گيري

 كرديم ها

صاحب شيرخوارگاه(پناهگاه): اي بابا خانم اين بچه هارو ظفتو رفت کنید اه اه اومده یک

وجب بچه وسط پناهگاه جیش کرده

 آنا: اوا خاك عالم ببخشيد بچه اند ديگه

آنا: مستان ؟

مستان: آره دكتر جون ميتونم يه وام با شونزده درصد سود برات جور كنم اما بايد

پورسانت ما هم محفوظ بمونه خب زندگي خرج داره ديگه مي دونيد كه؟

آنا: مرده شور ببرت مستان ذليل مرده پاشو به جاي اين بیزینس! يه كم كمك من كن ببين

اين جا پوشك نیست  بياري بدي من!اوا آقاي داورپور سلام شما كجا اينجا كجا؟

داورپور: سلام به نظر شما حيف شد من رفتم؟

عزيزالهي: بابا آقاي داورپور اين تيارتارو اين رضايي در آورده اين حرفا چيه

حامد حصاری:خاله من  پی پی دارم

آنا:پیف بچه جان چه گندی راه انداختی این بچه شکمش رفته مستان پاشو اون پنجره رو

 بازکن  سرم گیج رفت!چشمام سوخت!بعدشم پاشو این بچه رو سر پا بگیر!

دكتر : خانم آنا حال مريضتون بهتره ويزيت من ميشه پنج هزارتومن

آنا: وا!! آقاي دكتر مگه سر گردنه است شما هم داريد سو استفاد مي كنيد ها خوبه

خودتون هم جزو گروه هستید ها تازه من پونصد تومن بيشتر ندارم اينم از مامانم گرفتم

برم صعود قلم

دكتر:باشه بده از هيچي كه بهتره

آنا:آخ بميرم احسان(سالاروند) تو چرا تك وتنها اونجا نشستي عزيزم چرا نمياي با بچه ها

بازي كني؟

احسان:(با بغض)من هي نگاتون مي كنم شما هي به من نگاه نمي كني

عزيزالهي:خبه پسره ي لوس و ننر آنا  اينو بدش من يك كشيده بزنم بفهمه دنيا دست كيه

اه اه دماغشو نیگاه کن

دايي علي :خوبيت نداره عزیزالهی  جان شما چه زود از كوره در ميري ضمنا چاي رو هم

 هورت نكش

عزيزالهي :آنا خانم اين چيزارو شما انداختي تو دهن اين بچه ها، ها

ساجده:ها با من بوديد؟

آنا: عزيزم  نه! اين ها از اون ها، هاي بندري نيست

محمد سلامت:من سوسيس بندري مي خوام

نويد:عمو عزيزالله شما قليون بكشيد منم مي خوام

عزيزالهي:پاشو بچه ی سرتق  اين چيزا به تو نيومده خانم فراهانی بياييد اين بچه هاتونو

از تو دست و پا جمع كنيد اه اه دماغشو نگا كن فين كن !دايي علي يه دستمال كاغذي بده

آنا: شرمنده همين فردا صبح بر مي گرديم پايين

نتيجه گيري:زندگي پر از طراوت دوستي است كافيست آغوش بگشاييم

توضیح

دکتر فرید عباسی از کوهنوردان گروه تاریانا و لیلا خواهر ایشان است

مستان هم خونه و دوست صمیمی آنا که در اون صعود حضور داشت

داور پور از اعضای فدراسیون که سر موضوع ایشون مقداری کشکمش بین من و حسین رضایی بود

محمد سلامت از کوهنوردان و ویلاگنویسان و مدتهاست ازش بی خبرم

باقی هم به نظرم برایتان آشنایند

.......................

و یاد و خاطره سارای کشمیری همیشه زنده بادو خدا رحمتش کنه

...........................

اين پست اسفند ۸۵ نوشته شده بود بازنويسي شد با كمي تغييرات يادش بخير

 

+ نوشته شده توسط فرشید در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 10:29 |
آخیش چه کیفی داد امروز زود از خواب بیدارشدیم! هر چند خداها نمی خوابند ولی طلبه

شدیم یک چرت بزنیم!بلند شدیم دیدیم کلی چپق بندگان مارا آن پایین چاق کردند. آن موقع

که بیداریم ترتیب ملت را خشک خشک می دهند وای به روزی که یک چرت هم بزنیم.به

خودم قسم خدایی شما امت همیشه در صحنه در روز که شبها یواشکی می روید پشت

صحنه! کلی ستمه.هر چند خداییم و نباید زیاد لا تی حرف بزنیم فردا همین حوری مقرب جز

جیگر زده ی ما به ما خواهد گفت خدایا هم خودت لات شدی هم مارا لات کردی!....خب یه

 کم آدم باشید اینقدر بخاطر پست و مقام و به نام ما این ملت را تکه پاره نکنید ما که خدائیم

 کجار ا گرفتیم که شما خاک بر سرها می خواهید بگیرید لا اله الا خودم!اصلا غلط می کنید

از طرف ما وکیل وصی مردم می شوید خونشان را تو شیشه می کنید. ما خودمان می دانیم

 چکار باید بکنیم.مگر ما خودمان نگفتیم لا اکراه فی الدین.

فیلم ندا آقا سلطان را ما هم دیدیم کلی بغضمان ترکید! گفتیم یک هفته در بهشت عزای

 عمومی اعلام کنند یک ده روز هم این هیزم جهنم را زیاد کنند این دل ما خنک شود.

جمعه گفتیم ملائک بروند بادکنک سبز هوا کنند این جبرائیل طفلی  از بس تو بادکنکها فوت

 کرده فرستاده بود  هوا  این بواسیرش زده بود بیرون! دادیم دست یک کننده کار چشم

پاک برایش جا انداخت.دیگر نمی دانم چه شد خودم اعلم

تصمیم گرفته ایم از امشب ما هم مثل بندگانمان برویم بالای برج میلاد! بهشت و هی شعار

خودم اکبر سر بدهیم

امروز کلا از کت افتادیم بس جواز تولد جدید صادر کردیم!آهای نه ماه پیش آن پایینا چه

خبر بوده.ما نمی دانیم به کدام امور شما باید رسیدگی کنیم!

ما که خدائیم هم گاهی کلی حال می کنیم دیروز این موبایلمان تو بارگاه ملکوتی جا مانده

بود و آن حوری مقرب ما کلی زنگ زده بود. فکر کرده بود ما مردیم نمی داند خداها نمی

میرن.خلاصه مزه داد. اما از لجش مارا تحریم کرد که هفته ای یکبار تلفن مارا جواب ندهد

 و چت هم هفته ای یکبار !حوری به این سخت گیری ندیده بودیم.فعلا که تحریمیم گفتیم

عزرائیل برود علی الحساب پرونده این جنیفر لوپز را یک ورقی بزند ببینیم کی قرار است

بمیرد.

 

+ نوشته شده توسط فرشید در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 9:40 |
تابناک:يك مقام امنيتي بازداشت فائزه هاشمي و تني چند از بستگان هاشمي رفسنجاني را با

هدف حفاظت آنان از ترور عناصر آشوبگر و گروهكها عنوان كرد.

وي افزود: روز گذشته برخي نزديكان هاشمي رفسنجاني از جمله دختر ايشان در تجمع

غيرقانوني حوالي ميدان جمهوري حضور داشتند كه بر اساس گزارش نيروهاي امنيتي،

نامبردگان را بلافاصله به نزديك‌ترين مقر نظامي منتقل كرده و تا پايان آشوب‌ها نگهداري

كردند.

ناگفته نماند، هنوز هیچ یک از این افراد آزاد نشده اند!!!

............................................................


اي خاك بر سرمان كنند با اين طنز نويسي! دلمان خوش است طنزمي نويسيم بیخود نیست

 عده ای مارا هجو نویس می دانند خب طنز واقعی یعنی همين گفته ها ی مقام محترم

امنیتی و خر فرض شدن ما توسط مسولان . من نمی دانم اینها خودشان اسكولند يا ملت را

اسكول گير آورده اند ؟.آخه خاک بر سر خرمان کنند ما کی می خواهیم بفهمیم این مسولان

چقدر به فکر ما هستند!!!

 در همین راستا و چند راستای دیگر که این روزها اساسی روده های ما را راست کرده

است مواردی دیگری که می تواند در حفظ و صیانت از جان و مال و ناموس هموطنان

عزیزاغتشاش گر ! و مخالفان از خدا بی خبر! مفید فایده قرار گیرد به استحضار می

رسانیم.بنابر اين

پیشنهاد میشود برای جلوگیری از تعرض و ترور مسولان مخالف و مردم معترض  اقدامات

 زیر سريعا انجام گیرد

1- کلیه مسولان و مردم معترض را ابتدا دستگیر کرده و آنهایی که کمی جانشان در خطر

است برای چند ماه حبس و بقیه که مهمتر و جانشان بیشتر در معرض خطر است حبس ابد

کنیم

2-جهت جلوگیری از ضرب شتم این افراد توسط دشمنان خودمان آنها دستگیر کرده و

خودمان اقدام به ضرب و شتم و شکنجه آنها کنیم.خوبيت نداره غريب غربا اينكارو بكنند!


3-جهت جلوگیری از خورانیدن داروی تقلبی نظافت خارجي به ایشان عده ای از آنها را

توسط داروی نظافت وطنی که در عین حال نجس هم نیستند خودکشی بنمائیم 


4- چون ممکن است برخی از هموطنان با چوبهای نامرغوب تنيیه شوند ایشان را دستگیر

 و از چوب هاي مرغوب وطنی جهت دخول در  آستینشان استفاده  کنیم


5- جهت پاسداشت مقام نیروی های امنیتی خودی! در راهپیمایی ها، ملت را توسط

نیروهای داخلی مورد ضرب و شتم قرار دهیم

6- بعضی از افراد ممکنست در هر صورت توسط عوامل بیگانه ترور و کشته شوند برای

 جلوگیری از کشته شدن این افراد توسط دشمنان و جلوگیری از هدر شدن خون یک

مسلمان بدست کافران خودمان پیش قدم شده و آنها را اعدام کنیم


7- ار آنجائیکه تهدیدات بیگانگان ممکن است تا آخر عمر ادامه داشته باشد بنابراین

 همه  ی ملت  را تا آخر عمر حبس کنیم تا جانشان محفوظ بماند

...........................

آهاي برادران امنيتي اگر ممكن است اين فرانك مارو هم حبس نمائيد هم جانش محفوظ بماند

 هم اين دل ما خنك شود انشالله تعالي

+ نوشته شده توسط فرشید در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت 13:32 |
 

امروز کلا اعصابمان داغان! است با اینکه خداوندیم و کلی صبور ولی مگر می گذارند! از

 صبح علی الطلوع آفتاب همینطور داریم توی بار گاه قدم می زنیم دیشب جبرائیل را آورده

 اند آش و لاش بس چماق خورده بودو کتک! میکائیل را که یک باتوم تو حلقش کرده

بودند فرشته ها کلی زور زدند درش آوردن آخر انصافتان کجاست آنها که دیگر ملائک

مقرب ما هستند.

گفتیم غلمانها و حوری ها هم یک لباس سبز بپوشندامروز بروند  راهپیمایی نمادین تو

بهشت این غلمانها که صبح تا شام لخت و عور هستند و از آنها بدتر حوریها که یک تکه

جل هم به تنشان نیست! آخر حیا هم خوب چیزیست به ملک نگهبان بهشت گفتیم یک

تذکری بهشان بدهد تا گشت ارشاد برایشان راه نینداختیم. می گوید اینها چون همیشه آن

 لاین و آماده به خدمت! به مومنین و مومنات هستند اینست که اصلا فرصت لبا س

پوشیدن هم ندارند.

تمام اس ام ها هم که قطع است  چندروزاست هر چه می خواهیم به آن حوری مقرب خود

یک اس ام اس بزنیم ارسال نمیشود که نمیشود شبها هم که موبایل قطع است راستش از

شما بنده های خودمان پنهان نباشد از خودمان که پنهان نیست خیلی دلمان برایش تنگ

شده خب درست است که خداییم اما گاهی ما هم دلمان تنگ میشود و این با خدایی ما

منافات ندارد.اما این گوش اين جبرائیل را باید بپیچانیم گاهی یک اس ام اس های جوک بی

ادبی برای ما ارسال می کند كه سرخ مي شويم!

داشتيم مصاحبه سخنگوي شوراي نگهبان را توي تلويزيونتان مي ديدیم  زيرنويس كرده

 بود و شماره پيامك داده بود! و بعد مجري گفت يكي از بييندگان از طريق پيامك سوالي

مطرح كرده!!! و...ما كه خداييم همينجور كف كرديم كدام پيامك! چند روز هست حتي اس ام

 اس هاي بارگاه ملكوتي را هم اين مخابرات قطع كرده و هر چي اس ام اس مي زنيم به

عزرائیل كه تو اين هيري ويري برود زودتر جان اين نيكول كيدمن را بگيرد بياور دلمان لك

زده ببينيمش اس ام اس نمي رود كه نمي رود تازه با اين قطعي  موبايلها هم هر چي

جبرائيل تماس مي گرفته كه حوريان و غلمانها هم دست به راهپيمايي آرام  زدند اما عده

 اي از برادران چماق بدست آمده اند و به نام آنها  چند قصر و مقداري از درختان بهشت

 را آتش زده اند ما دردسترس نبوديم!

عزرائیل امروز آمده بود گلایگی! می گوید خیلی  دل و دماغ داریم این روزها جان بگیریم!

 تازه باید اضافه کاری هم بکنیم چند نفر خارج از برنامه کشته شدن رفته بود جانشان را

بیاورد خیلی دمق بود می گفت ناکسها با تیر زده بودند آش و لاش کرده بودند آخه بی

مروتها مثل اینکه یادتان رفته ما هم هستیم اینجا.به خودم قسم حالتان را خواهم گرفت.

اي كساني كه ايمان آورده ايد.بدانيد عده اي در زمين خلق كرده ايم كه دست اين شيطان

توله سگ را از پشت بسته اند و چنان مي پيچانند كه ما كف كرديم و در مورد اين آيه كه

"مكروا و مكرالله و خودم! خير الماكرين" داريم شك مي كنيم و كم كم ديديم مارا هم

پيچاندند. راسيتش وقتي ديشهاي ماهواره ما كه خداي شما هستيم جمع كردند شاخ در

آوردیم به ما هم رحم نمی کنند. انگار نه انگار ما شما ها را خلق کرده ایم!جبرائيل را

فرستاديم يك ديش از آسمان بغلي دودر! كرد آورد و يواشكي نصب كرديم و داشتيم

ماهواره مي ديديم و به خودم قسم فقط برنامه هاي خبري را تماشا می کردیم  نه آن برنامه

هاي شرم آور را. هر چند خداييم و هر كار مي توانيم و حق داريم بكنيم ولي ما كه خداييم

 آنقدر انصاف داريم كه از حق خودمان سوء استفاده نكنيم.برويد كيف كنيد كه همچين

خداي با جنبه و آپ تو دیتی داريد.

و ضمنا ايراد هم نگيريد چرا ما هم ماهواره مي بينيم براي اينكه بسياري از اخبار

تلويزيونتان سانسور است خاك بر سرهاي بي جنبه ي من نشناس!

تصميم گرفته ايم امروز هم خودمان با شما بياييم راهپيمايي آرام پس تا بعد از ظهر يا

خودم!

+ نوشته شده توسط فرشید در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 10:4 |
بنام خودم كه بخشنده و مهربان هستم شما خاك بر سرها را!

بيانيه ما!!!

الف. د. ب (بعضي از مفسرها گفته اند اين علامت رمز هماناخلاصه " اي دو دره بازها"

هست)اي كساني كه ايمان آورده ايد فكر كرديم فقط ما خداييم و هر كار دلمان خواست مي

توانيم بكنيم.همانا كسان ديگري هستند كه مي توانند بكنند و چه خوب تر از ما مي كنند!

بدون اينكه مثل ما خدا باشند.واما به خودم قسم ما هر گز محمود را نفرستاديم هشت سال

ريسس جمهور باشد.همانا به ما برگ زد و رو دست خورديم وما خودمان هنوز در خماري

هستيم كه چطور يك دفعه او شد رييس جمهور شما. براي جاعلان راي  در اينجا نيمسوزها

آماده كرديم.و تو چي مي دانيد تقلب در انتخابات چيست و ما اراده كرديم كسي ديگر رييس

 جمهورتان شود اما تا سرمان چند دقيقه به حوريانمان گرم شد راي را بر گرداندند و ما هم

مانديم چه كنيم.و بدانيد محمود بسيار يقين داشت رييس جمهور است چرا كه هنوز شوراي

 نگهبان آراء را تاييد نكرده او يقين داشت تاييد خواهد شد و او از علم غيب دانان است!

شما هر چه مي توانيد به راهپيمايي برويد بگذار شمار ا از آشوب كننده گان بدانند.و ما به

ملائك هم اينجا امر نموديم در بارگاه راهپيمايي بروند و حوريان هم علي الحساب يك لباس

بپوشند!و چه رنگي بهتر از سبز. و ما از دست فاطي رجبي خسته شديم بس زر مي زند

اين الاغ! و ما كه خداييم نبايد فحش دهيم ولي با اين چرندياتش اعصاب ما را هم خرد

كرده.  او شمارا سبز پوشان سگ باز واراذل و اوباش  دانسته همانا بدانيد و بداند سگ

 باز خودش هست واربابان دروغگويش و.....لا اله الا خودم!و خودم اكبر! بدرستي كه نمي

 خواهيم فحش بدهيم و اراده ما بر آن قرار گرفت  در دور بعد خودمان كانديدا شويم ولي

نگرانيم كه شوراي نگهبان صلاحيت مارا كه خدا شماييم هم رد كند!!! و بعد خب همانا

ضايع بازار خواهد بود.چگونه است هنوز شوراي نگهبان صحت انتخابات را تاييد نكرده اما

 محمود میتينگ بر گزار مي كند ولی به موسوي مجوز نمي دهند و تو نمي داني كه اين يك

 بام و دو هواست!؟ و خواستيم اين بيانيه را بصورت سوره بفرستيم ديديم آن وقت ترتيب

اين فرشيد كه اين همه از ما جعل مي آورد را مي دهند و چون خداييم دلمان نيامد. او خر

است همانا ما آگاه و دانا و بينا هستيم . لعنت خودم بر او باد.

 

+ نوشته شده توسط فرشید در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 و ساعت 11:17 |

ازگذر بي تاب عمر

پشت پنجره ي بي رنگ خانه

جاده را چه نا اميدانه مي كاود

شايد دم غروب ميان گرگ و ميش هوا

هنوز هم بشود چشم انتظار گامهاي او بود

كه مثل كودكيهايش

ميان جاده با لبخندي بر لب لي لي مي كند

و به سوي آغوشي كه از انتظار بي تاب شده است

مي شتابد

كودكان باز از راه مي رسند

جسدي فتاده بر بالين

طعم سرد بوسه اي فغانشان مي دهد

كاش بودي با همان لبخندي كه چين مي انداخت گوشه ي چشمانت. با همان قهر هايت،

آشتي هايت،نازهايت با همدردي هايت با لج هايت ، با مادري ات با بازي كودكانت ميان

آغوشت. مي  بودي و باز آغوشت ميشد كارزار نبردي ميان دو فرزندت كه كدامين به

آغوشت شوند و آخر تقسيم ميشد يكي به پهلوي راستت و يكي چپ و به لبخندي در مي

آمدي كه براي تو ديگر جايي نيست برو....امروز روز زن است و روز مادر!!!ومي

داني؟...نه بهتر است چيزي نگويم كه  بيشتر بغضم مي گيرد و ياد مي آورم آن دم كه

فرزند پنجساله ات  با كلامي دردناك  مي گفت  بابا! كاش تو آن روز زودتر رسيده بودي!!!

گويي قرار كرده اند هميشه دير برسم!!!

امروز روز زن است ۲۴ خرداد! درست دو ماه پیش در همین روز ۲۴ فروردین برای

همیشه از کنارم رفتی.هر جا هستی روز زن بر تو عزیز از دست رفته ام مبارک. نمی توانم

 کادویی ارزانیت کنم به فاتحه ای قناعت می کنم.

....................................................

روز زن بر مانده گان زن! اين مرزو بوم آناني كه عزيز ميشوند قبل از انتخابات و گشت

ارشادشان را بر مي چيند و مويشان در تلويزيون به تماشا مي رود و در روز بعد از

انتخابات تنشان به باتوم سياه مي شود! نمي دانم شايد مبارك!!!

+ نوشته شده توسط فرشید در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت 11:26 |
سرود کوهستان- بیش از ۵٠ کوه نورد سبز اندیش ارومیه بیانیه ( سبزپرس )

جمعی از اساتید دانشگاه ، روزنامه نگاران و فعالان محیط زیست! محیط زیست!

 را در حمایت از مهندس موسوی امضاء و آن را منتشر کردند.

آقا ما تصمیم داشتیم به یک نفر دیگه رای بدیم تا اینکه حمایت سنگین و بی شائبه !

کوهنوردان مقیم آذربایجان رای مارا عوض کرد! وقتی دیدیم 5۲ نفر!!! از اهالی آذربایجان

 که اتفاقا کوهنورد هم هستند به موسوی رای می دن دیدیم علی ماند و حوضش که اونم

اگر ما به موسوی رای بدهیم ایشان با آراء صد در صدی انتخاب میشود

توضیحا اینکه ما همه چیزمان سبز است حتی شو...مان!!!ای خاک بر سر بی تربیتت فرشید

داوودی گوساله این چه حمایتی است  آخه در به در شده!

فرشید خان بدهید اسم مارا هم آن زیر اضافه کنند به جان مادرمان دپرس می شویم بعد این

 موسوی رییس جمهور می شود سر ما تو پست و مقام دولتی بی کلاه می ماند!

ضمنا شما هم گاهی خیلی با نمک می شوید فرشید خان!

اسامی امضا کنند گان این حمایت مردمی!بشرح زیر است

1-فرشید فاریابی

2-فاریابی فرشید!

3-خود فرشید

۴- خود خود فاریابی

5-فارابی و فرشید هر دو با هم

۶- فاریابی و دوستان

۷- یوگی و دوستان

۸-فرشید جومونگ

۹- احسان بشیر گنجی

۱۰-کل فامیل احسان بشیر گنجی

۱۱-فامیلهای فاریابی و بشیر گنجی توامان

۱۲- پادگان سربازی بشیر گنجی و استوار احمدی

۱۳--دختر خاله عمه  پسر دایی زن پسر عموی بشیر گنجی

۱۴-شوهر ننه اختر همسایه کوچه پشتی بشیر گنجی

۱۱-صنف واجبی فروشان چهار تا کوچه اونطرفتر فاریابی اینا

۱۲-دختر شیرینی خورده ی کدخدای ده فاریابیشون

۱۳- بقال نسیه بده دم خونه بشیر گنجی اینا

۱۴-خود موسوی با اجازه از فاریابی!

۱۵ -حسین رضایی دوست دوست داشتنی !فرشید

و دهها کوهنوردو کوهنویس فاریابی اینا

 

+ نوشته شده توسط فرشید در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 و ساعت 2:7 |

نقل است كه شيخ فرشيد به زاويه شده بودو عباي عزلت به سر كشيده بود و لپ تاپ به

 كناري وا نهاده بود و يواشكي پياله پرو خالي مي كردو سيگار همي دود!پس مريدان به

سراي شدند و محزون وارسلامي بداند حزين سار. پس شيخ سر برافراشت و آهي كشيد

وآندم خدوئي بر زمين بينداخت و گفت تف به........روزگار(شيخ اينجا خشمگين شده بود و

يك دري وري آب نكشيده به خواهر مادر روزگار بست كه چون با عفت عمومي سازگار

نبود به حكم حكومتي!خود شيخ نگارنده سانسور نمود) و گفت اي مريدان ديديد چگونه

جانمان بسوخت و تف روزگار بر ناكجا آباد مان  همي خشك بشد پس مريدان سر به تاييد

جنباندند واشك از ديده چكاندندو گفتند اي شيخ تسليت ما را بپذير. كنون وبلاگ ولپ تاپ به

 كناري وانهاده ايد و مريدان به حال خود رهانيده ايد و افاضات شيخ مريدان را بي نصيب

ماندي و براي خوردن يك سيب چه اندازه تنها مانديم! خداي را بر خيز و رهنمودي ده آنچه

 را كه به! شيخ گفت اي مريدان بدانيد با جان و پوست و گوشت استخوان لمس نموديم كه

بودن زن يك دردسر و نبودش هزارو يك درد سر! پس بودنش به ز نبودش و هر كه دارد

قدر بنهاد و اجرنهد و هر كه ندارد همان بهتر كه ندارد اصلا و از اول و از بيخ و بن!

مريدان عرضه داشتند اي شيخ كنون با ما از ازدواج بگوآيا شيخ چه فتوا دارد بر آنكس كه

 همسر از كف بداده و زوجه اي ندارد و شيخ گفت و دانيد حكايت آن مردمان كه به روز

 جزا به محضر خداوند رسيدند و خدواند بفرمود بگوييد آنچه كرديد در ديار فاني پس اولي

 گفت خداوندامجرد مانديم و عشق و حال همه رقم رديف و حالي به حولي و هر شب به

سوسانو  و يه سويا و زليخايي در مي افتاديم و چون يوزارسيف نمانديم كه پيراهنمان از

پشت بدرند بل اصلا بي پيراهن مي رفتيم كه زحمت دريده  شدن و دراندن نباشد پس

خداوند گفت اي فرشتگان آگه باشيد كه او حال خود عظيم كرده است و هر شب بر در

خرابات ازبهر هر كس به سكه اي در آمده است پس اين توله سگ! را به دوزخ كنيد تا

تاوان خود پس دهد و نفر ي بعدي را بخواست بيامد و بگفت خداوندا پس از اندي همسري

ستاندم و دو فرزند از وي بياوردم و مانديم  پاي هم تا به سراي آخرت شديم و خدا

فرشتگان را فرمود كه او زجرش را كشيده بهشت را ارزانيش كنيد وحورياني چند! سومي

بيامد و رندي ساز كرد كه خداوندا همسري داشتم دو فرزند از وي بشد پس به ديار باقي

شتافت و ما بعد اندي همسري ديگر بگرفتيم و از او نيز دو فرزند بياورديم كنون به كدامين

 قصر بهشت برين شوم؟ خداوند فرمود خاموش اي ابله كه وي را به طويله بريد و

آخورش بنديد كه اين حمارندانست  ما يكبار آن بلا را از او ستانديم و نعمتش كامل نموديم

حماقت نمودي زن ديگر اختيار كردي!!!مريدان گفتند پس اي شيخ كنون دانستيم كه شما

اهل بهشتيد و هم با حوريان در خواهيد آميزيد.

پس اي شيخ داني ايام انتخابات است پس با ما از انتخابات بگو

و شيخ گفت همانا انتخابات بهترين شيوه است از براي رفرم و اين ملت مغز خر نخورده

است كه دگر باره به انقلاب شود و هر آنچه رشته است به يك شب پنبه كند و بدانيد احمدي

 نژاد از مردم راي نياورد بل آناني كه در انتخابات شركت نكردند وي را رييس جمهور اين

ملك كردند پس مگذاريد كه خلايق هر چه لايق شود و حاكمانتان لايق حماقتتان شوندوعقل

سليم است كه ميان بد و بدتر بد انتخاب نماييد و بدانيد اين شيخ از سبز پوشان است و

موسوي كه هر كه باشد از احمدي به باشد و بدانيد كنون گرگان گرسنه در سهم الارث

بيشتر به جان يكديگر فتاده اند.

و مريدي گفت اي شيخ با ما از مناظره ها بگو

و شيخ گفت و بترسيد از مصاحبت  با لجاره ودريده  كه آن هيچ براي از كف دادن ندارد و

 حيثت ندارد و اين ميان اين شماييد كه گزند رسد و مريدان آگاه باشند كه عملكرد چهار

 سالي كه بديدند به يك شب مصاحبه مظلوم نمايي نفروشند و چشم بگشايند و فريب نخوريد

و مريدي گفت اي شيخ چگونه است هر كه از روساي مملكت به شهرستان شود عده اي

وي را احاطه كنندو شيخ گفت كنون مردم كنجكاوانند و دوست دارند موجودات نادر و

عجيب الخلقه ببيند پس هر كدام از اينها به ديار آنها مي شوند مي خواهند ببينند آيا به روي

 دو پاي راه مي رود! و مریدي گفت اي شيخ داني مير حسين رنگ سبز برگزيده پس رنگ

احمدي نژاد كدامين رنگ است ؟ بگفت ملون است!   چيزي شبيه يشمي خال خال پشمي!

 

+ نوشته شده توسط فرشید در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 و ساعت 9:24 |

رضا زارعی در کوه قاف مطلبی زده تحت عنوان طنز تلخ انتخابات و در اون اشاره ای

داشته به یک مطلب چاپ شده در ایرنا با موضوع کوهپیمایی طرفداران دو کانديدا درخرم

آباد از اون مطلب بعنوان مطلبی خنده دار یاد کرده که البته راستش پر بیراه نگفته منم كه 

  خوندم خیلی خندیدم و دیدم این خبرگزاری طرفدار احمدی نژاد برای نجات از این منجلابی

 که گیر افتادند به چه خود زنی و مزخرف پراکنی ها یی رو آوردند و چه اندازه ملت رو

خر فرض کردند راستش ما خر هستیم اما نه تا این اندازه که زعمای این قوم فرض کردند

۱- با توجه به اینکه ایرنا اسامی این دو کاندیدا رو درج كرده و خود زارعی لینک داده

تعجب کردم چرا در متن وبلاگش اسامی را حذف کرده والله از این تیارتش من یکی سر در

 نیوردم

۲-مطلب ایرنا سراسر خنده و شادی بود خواستم همونو بیشتر بنویسم تصمیم گرفتم

خاطرات دو تا از کوهنوردهاي هر دو طيف  از این ماجرا بنویسم

عکس کوهنوردان طرفدار احمدی نژاد

خاطرات میثم از کوهنوردان طرفدار احمدی نژاد

آنروز صبح قرار بود ما به اتفاق برادر ها و خواهر به کوه برویم انشالله تعالی و با این

حضورمان مشت محکمی به دهان یاوه گویان موسوی بزنیم ابتدا با برادر و خواهر ها

ببخشید فقط با برادرها به حمام رفتیم و غسل شهادت كرديم اما من شنيدم بعضي يواشكي

زير لب نيت ديگه اي براي غسل كردن هم کردند و کفن پوش شدیم و صیت نامه رو را هم

نوشتیم و راه افتادیم سر قرار مقرر شد یکساعت زودتر از اراذل و اوباش حرکت کنیم مدام

 ذکر می گفتیم و صلوات می فرستادیم. برادرها وخواهرها با کفش کوه آمدند و لی قرار شد

 پا برهنه مشرف شویم خواهر ها همه با حجاب چادر کامل آمده بود و ما فقط از آنها یک

چشم می دیدیم اما لاکردار همان یک چشم هم کار خودش را کرده بود و ما بدجور

خاطرخوای خواهر اقدس شدیم اما مدام استغفار می کردیم و چند بار هم انگشتانم را با آتش

 سوزاندم تا یاد آتش جهنم بیوفتم نماز صبح را خواندیم و براه افتادیم ودر طول راه مدام

 دعاي كميل و ندبه مي خوانديم میان راه برا استراحت نشستیم و من چرتی زدم که در

همان چند دقیقه خواب همان یک چشم لاکردار اقدس از زیر آن همه سیاهی چادر کار

خودش را کردو من محتلم شدم و مجبور شدم با همان خاک ماکها یک تیمم اساسی بکنم و

 سر ظهر یک نماز جماعت و چند نافله و یک دعای ندبه خواندیم و چون همگی روزه

بودیم هیچی نخوردیم هرچند همگی داشتیم از تشنگی هلاک می شدیم اما من می دیدیم که

 بعضی از برادر ها و خواهر هایواشکی شیشه ی آب از تو كوله در می آوردند و.....آره و

 اینا

همراهان این برنامه

برادر ها :میثم.سلمان.ابوذز.جعفر .کلب علی .غلام اصغر....

خواهرها:رقیه .ام الکلثوم.اقدس.زبیده و.......

..........................................................................

عکس کوهنوردان طرفدار موسوی و رنگ سبز نماد معروف این گروه در تصویر کاملا مشخص است

خاطرات کیومرث از کوهنوردان طرفدار موسوی

دیشب یه پارتی خفن بود اکس زده بودیم با بچه ها اساسی همه بودند بیژن و پدرام و

داریوش سیمین و شهین و مهین الناز و همه ی بچه های با حال و خفن! چند تا استکان هم

 زده بودیم توپ توپ که یک دفعه تصمیم گرفتیم گیتارو جاز رو برداریم و بریم به

طرفداری موسوی کوهپیمایی این بود که چند تا قرص اکس چند بطر مشروب با دختر و

پسر یا علی رفتیم صفا سيتي خیلی خفن بود تو راه کلی دختر کلاغ سیاه ازاین بچه حزب

الهی ها دیدیم و کلی خندیدم اونا دعا مي خوندن و ما مايكل! خلاصه قرار شد بعد اين

برنامه با همه ي بچه ها بريم برنامه!!!

توضيح دهيم كه:زعماي اين قوم ملت رو دو دسته كرده ا ند فرزندان پيامبر و فرزندان

ابليس انگار وسطي وجود نداره.

+ نوشته شده توسط فرشید در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 و ساعت 11:27 |

عكس يادرگاري ساجده به اين حقير

ها! همه چيز خوبه فرشيد!!!

 اين تكه كلامش بود هر زگاهي كه تماسي داشتم باهاش و حالي مي پرسيدم

ساجده يا به قول خودم ساراي كشميري شاعره و كوهنورد ديار جنوب. دوستي ناديده كه

او هيچگاه مرا نديد.دختر با دلي به وسعت درياي جنوب. و چه اندازه روحي بزرگ و خاكي

 داشت برايش بسيار احترام قائل بودم.

اس ام اس در سه كلمه بود به نيمه شب آمد و خوا ب آشفته ام را آشفته تر كرد"ساجده

فوت كرد"من كه از هجر همسر مي سوختم از پرواز نا بهنگام اين عزيز بغضم دگر باره

تركيد و ساعتي اشك ريختم همان روز قبل از اس ام اس  تماسي گرفتم باهاش موبايلش

خاموش بود به خانه شان زنگ زدم اپراتور پيغام مي داد تلفن تا اطلاع ثانوي قطع است

اصلا نمي دانم چرا آنروز نگرانش شده بودم تا آنكه  آمد آن اس ام اس كذايي...

به هر حال

بزرگ بود و از اهالي امروز بود

و با تمام افقهاي باز نسبت داشت

و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد

به شكل خلوت خود بود

و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را

 براي آينه تفسير مي كرد

و او به شيوه ي باران پر از طراوت تكرار بود

..............................

ولي نشد 

كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند

و رفت تا لب هيچ

وپشت حوصله ي نورها دراز كشيد

و هيچ فكر نكرد

كه ما ميان پريشاني تلفظ درها

براي خوردن يك سيب

چقدر تنها مانديم

.........

كتا ب "جاي گنده يك پا"كه حالا شد برايم "جاي گنده ي يك زخم "برايم به

 يادگار فرستاد براي دوستي ناديده! و به دست خطش صفحه اي به ياد بود برايم قلم زده

بود كه "به فرشيد....

و آن عكس بالا نيز ياگاري بود كه به همراهش برايم فرستاد

روحش شاد و روح همنوردانش نيز شاد

مي دانيم كه ديگر نه سر پهنگي و نه وبلاگ پرتقالي ۲۰۶ هر گز نوشته نخواهد شد كه آن

 شاعره ي دريا دل برا هميشه به آغوش خاك خفت.

+ نوشته شده توسط فرشید در شنبه نهم خرداد 1388 و ساعت 14:25 |