.............................
دیشب با آنا صحبت می کردم گفت اگه ممکنه اون پستی که در اولین صعود وبلاگنویسان
تحت عنوان همدل همگام و همنفس نوشتی و تو کامنت آناپورنا اشاره کردی بمناسبت
یادمانی از ساجده و همینطور صعود دگرباره قلم دوباره نویسی کن و بگذار.البته ممکنه
بعضی از دوستان این پست کذایی برای وبلاگنویسانی که بعد از اون تاریخ به این جمع
پیوستند آشنا نباشند.به هرحال با فیلتر شکن تونستم به پست دسترسی پیدا کنم با تغییرات
کمی دوباره نویسی و انتشار می دم.
دايي علي(علی علیاری) نويسنده وبلاگ وزين تاريانا با همکاری دوستان پايه گذار يك
گردهمايي وبلاگنويسان در توچال گرديدند (كه در نوع خود كار قشنگ و زيبايي بود)
سرپرستی برنامه بر عهده آنا فراهانی گذاشته شدخوشبختانه همگي سلامت به پشت
مونيتورهاي خود باز گشتند علي ایحال هر كس يا قلم خود بخشي از اين گردهمايي را
گزارش نمود اما بخش مهم گزارش اين صعود را ما تنظيم كرديم كه به بصر شما مي
رسانيم
توضيح: اين صعود را در قالب اردوهاي مهد كودكي تنظيم نموديم
ساعت نه شب: شير خوارگاه!(پناهگاه شيرپلا)
نويد: خاله آنا اين حامد حصاري شكلاتاي منو ورداشته نمي ده
آنا: حامد يه دقيقه بتمرگ! بده اون شكلاتاشو بعدشم من گفتم كيسه خواب بيار! تو ی درد
گرفته كيسه حموم آوردي؟
مشولي :خاله آنا من يه آهنگ بزنم توي ده شلمرود رو بخونم؟
آنا: نه عزيزم وقت خوابه پاشو مسواكتو بزن بخواب. ديگه سالي يه بار كه بايد دندوناتو
مسواك بزني! ور پریده
اونطرف لیلا با ساجده سر يه عروسك دعواشون ميشه شروع مي كنند به كشيدن موهاي
هم
عزيزالهي: اي بابا دعوا نكنيد حاج فرشيد داوودي رستگاري منم
آنا: عزیزالهی جان گور باباي اين فرشيد صلوات سواشون كن د آخه لیلا بده اون
عروسكشو
لیلا:آخه من از اين عروسكهاي بندري خيلي خوشم مي آد
محمد سلامت:خاله آنا من سوسيس بندري مي خوام ياالله
آنا: بفرما لیلا ور نپري تو! يه لحظه ساكت شيد تا من با دايي تون و دو تا بزرگتر دو كلوم
در مورد اين وبلاگنويسي حرف بزنیم
حامدحصاری: خاله آنا ديروز اين رضا آموزگار مي گفت اصلا اين گروهتون بزرگ نيست
تازشم
آنا:عيب نداره حامد جان بچه هست ديگه حالا يه چيزي گفت
بهنام:تازه بشير گنجي هم لج كرد نيومد كلي بغض كرد ولي
عزيزالهي: اين بشير گنجي رو بياريد من دو تا كشيده بزنم تا بفهمه يه من ماست چقدر كره
داره ضمنا دايي علي بابا ميزباني نا سلامتي اين بچه ها خوابيدند بريم بيرون يه قليون
بزنيم
آنا:اي بابا آقای عزیزالهی جان اين چه حرفيه خدا لعنت كنه اين فرشيدو( بعد يواشكي در
گوشش ) راستشو بگو خودت فرشيد نيستي؟
عزيزالهي :اي بابا نه والله نه بالله ولي شما هم كه هي به اين فرشيد فحش بده خون كه
نكرده بدبخت
بهنام:دادش نويد خاله آنا هميشه مي گه انبررو تو آتيش بزاري گربه دزده خود ش خبر
ميشه ديدي اين آقاي عزيزالهي يهو سرخ شد
بلند گوي پناهگاه:دكتر عباسي! دكتر عباسي هر چه سريعتر به بخش كودكان
آنا:دكتر جون دستم به دامنت اين دختر بچه حالش بده
دكتر:اوه احتمالا مريضه بايد زود ببريمش دكتر!!!
آنا:دكتر جون منم مي دونم مريضه بعدشم پس شما چي هستيد؟
دكتر عباسي:من كوهنوردم!
دايي علي:اي بابا عباسي جان!خب دكتر هم هستي زود باش دست بكار شو
دكتر:الان يه آمپول بهش مي زنم! مستان ميشه سر مريضو نگه داري تا من اين آمپولو
بهش بزنم راستي مستان بانك پارسيان وام خريد مطب نمي ده؟
آنا:ليلا بگير بشين اينقدر شيطوني نكن ميگم دكتر به تو هم آمپول بزنه !اي بابا نويد چرا
ديوار صاف رو بالا ميري ،ساجده عزيزم تو هم از بالاي ديوار بيا پايين مي بيني دايي علي؟
اين بچم ساجده چه كم حرفه فقط از ديوار صاف مي ره بالا
مشولي اونور سه تارشو برداشته مي زنه و مي خونه
امشب مي خوام مست بشم عاشق يك دست بشم
آنا: (مي آد گوش مشولي رو مي گيره مي گه) بچه جان اين حرفا به تو نيومده يه خورده
رو بدم تو هم مي گي وبلاگ فقط آنا پورنا هر عزیزم عزیزم می کنی مثل بعضیها! گيري
كرديم ها
صاحب شيرخوارگاه(پناهگاه): اي بابا خانم اين بچه هارو ظفتو رفت کنید اه اه اومده یک
وجب بچه وسط پناهگاه جیش کرده
آنا: اوا خاك عالم ببخشيد بچه اند ديگه
آنا: مستان ؟
مستان: آره دكتر جون ميتونم يه وام با شونزده درصد سود برات جور كنم اما بايد
پورسانت ما هم محفوظ بمونه خب زندگي خرج داره ديگه مي دونيد كه؟
آنا: مرده شور ببرت مستان ذليل مرده پاشو به جاي اين بیزینس! يه كم كمك من كن ببين
اين جا پوشك نیست بياري بدي من!اوا آقاي داورپور سلام شما كجا اينجا كجا؟
داورپور: سلام به نظر شما حيف شد من رفتم؟
عزيزالهي: بابا آقاي داورپور اين تيارتارو اين رضايي در آورده اين حرفا چيه
حامد حصاری:خاله من پی پی دارم
آنا:پیف بچه جان چه گندی راه انداختی این بچه شکمش رفته مستان پاشو اون پنجره رو
بازکن سرم گیج رفت!چشمام سوخت!بعدشم پاشو این بچه رو سر پا بگیر!
دكتر : خانم آنا حال مريضتون بهتره ويزيت من ميشه پنج هزارتومن
آنا: وا!! آقاي دكتر مگه سر گردنه است شما هم داريد سو استفاد مي كنيد ها خوبه
خودتون هم جزو گروه هستید ها تازه من پونصد تومن بيشتر ندارم اينم از مامانم گرفتم
برم صعود قلم
دكتر:باشه بده از هيچي كه بهتره
آنا:آخ بميرم احسان(سالاروند) تو چرا تك وتنها اونجا نشستي عزيزم چرا نمياي با بچه ها
بازي كني؟
احسان:(با بغض)من هي نگاتون مي كنم شما هي به من نگاه نمي كني
عزيزالهي:خبه پسره ي لوس و ننر آنا اينو بدش من يك كشيده بزنم بفهمه دنيا دست كيه
اه اه دماغشو نیگاه کن
دايي علي :خوبيت نداره عزیزالهی جان شما چه زود از كوره در ميري ضمنا چاي رو هم
هورت نكش
عزيزالهي :آنا خانم اين چيزارو شما انداختي تو دهن اين بچه ها، ها
ساجده:ها با من بوديد؟
آنا: عزيزم نه! اين ها از اون ها، هاي بندري نيست
محمد سلامت:من سوسيس بندري مي خوام
نويد:عمو عزيزالله شما قليون بكشيد منم مي خوام
عزيزالهي:پاشو بچه ی سرتق اين چيزا به تو نيومده خانم فراهانی بياييد اين بچه هاتونو
از تو دست و پا جمع كنيد اه اه دماغشو نگا كن فين كن !دايي علي يه دستمال كاغذي بده
آنا: شرمنده همين فردا صبح بر مي گرديم پايين
نتيجه گيري:زندگي پر از طراوت دوستي است كافيست آغوش بگشاييم
توضیح
دکتر فرید عباسی از کوهنوردان گروه تاریانا و لیلا خواهر ایشان است
مستان هم خونه و دوست صمیمی آنا که در اون صعود حضور داشت
داور پور از اعضای فدراسیون که سر موضوع ایشون مقداری کشکمش بین من و حسین رضایی بود
محمد سلامت از کوهنوردان و ویلاگنویسان و مدتهاست ازش بی خبرم
باقی هم به نظرم برایتان آشنایند
.......................
و یاد و خاطره سارای کشمیری همیشه زنده بادو خدا رحمتش کنه
...........................
اين پست اسفند ۸۵ نوشته شده بود بازنويسي شد با كمي تغييرات يادش بخير


