پس پشت پنجره عادت مرگه
باغ پاییزی ما مسلخ برگه
وای پوسیده دل غزل گرفته
جایی که شبنم گل خود تگرگه
وقتی میرغضب خداوند زمینه
وقتی هر شب زده ای ستاره چینه
از تو خوندن، از تو سر رفتن و مردن
عادت و حسرت دیرینه همینه
می بینی رامین؟تا میایی نفس تازه کنی دردی جانکاه چنان نفست تنگ می کند که گویی همین الان خفه ات خواهد کرد.تا میایی کمر راست کنی غمی سنگین می خماندش.دست تقدیر دیگر به چیمان راضی است ؟چه چیز را می خواهد بگیرد تا تبسم دل خنکیش تا بنا گوش باز شود .خسته شدیم بس خبرشوم برایمان آوردند.مگر این تن رنجورچه اندازه طاقتش است .شنیدم قله ای را به پاي افكندي و هر دم خیالی آسوده کردیم تا به تبریکت در آییم خبر فقدانی نفسمان را برید.یله کرد و یله مان داد عباث دیدی و شنیدی؟شانه ات تمناي منست رامین تا سر فرود آورم و بغضي در خفا و درقفاي دوستي تركانم .چشمهايي كه براي دلخوشي دل نابسامان و بي قرارو وامانده ما هم ديگر اشكي ندارد. ياد مي آيدت استكان چاي و برگ سبزي كه تحفه درويش شد و چنينت گفت :
"تا دورهاي دور، بيابان در چشم انداز پيش روست. و سكوتي اثيري بر بيابان افتاده است. كندوك را بر آتش مي نهم عطر قيج فضا را مي آكند و خاكستر آن تا دوردستها شندره مي شود چاي مي ريزم تعارفت مي كنم يخ نكند رامين!! سر بكش! تازه دم است و خون خرگوشي! رنگها در گاوگم بيابان همه به سربي مي گرايند غروب پيش مي خزد!ديريست شب شده است رامين"!!
رامین!!! اجل امده است به جان کوهنوردان و کوهنویسان زده است اگر دستش به جان خودمان نرسد به اهل خانه مان که می زند.تاوان چه چیز را پس می دهیم كه اين بار نوبت عباث!شد .آزاد شد مرد آزادکوه و علم کوه و مرد نوشته ها.
حتما به بزم در آمده ایم عروسیش هست خرما خیرات می کنند در این شام عروسی!. چرا همه گریانند به بزم که در آمده ایم . فرخنده را دیدی اورستش را حاضربود تحفه کند عباثش را باز ستاند.آه رامین در این روزگار قحط دلخوشیها و چنبره ی مادر به دوشان ضحاک صفت وپرخاش گران کینه توز به نام حرمت دین! و تنهایی و عزلت عشقورزان همین ها مانده بود و دلخوشیهايی چون عباث!که به تبسمی در می آمد و می گفت بگذار حالا برايت خاطره ای نقل کنم و می نشستی و چه شیرین می گفت.
نمی دانم رامین چرا نامه ام را برای تو نوشتم شاید آن نامه عباث به تو بهانه اش شد يا .... نمي دانم!
مشق وبلاگ به کدامین دلخوشیی کنیم وقتی معلمی نیست گوشت پیچاند و رسم نوشتن آموزدت. اویی که رسم رسن در کوه می آموختد و رسم قلم بدینجا.آزاد کوهش چه می شود؟ آرمان آزاد کویش که به نيمه ماند.همان كه تاخت زده شد به ثمن دين و آيين و كيش و مرام! دين فروشان از خدا بي خبر.
"می بینی البرز تماشا می کنی و همچنان خاموشی . صبر کوه داری و دل از سنگ البرز! تماشا گر خاموش دور دیر آنچه بر این دیار و این مردمان رفته است و می رود . تماشا می کنی و دل نمی ترکانی ! ما را بگوکه: دل به که بسته داریم ای دوست !؟ البرز !سنگ هایت نشان از داغ پای آرش دارند و بادهایت قصه ی پوریای ولی را به گوش صخره ها زمزمه می کنند پلنگانت به ماه می نالند و تو خاموشی البرز. این همه سال تماشا کردی با چشمان بی تماشا یت که در دره هاو کوه پایه هایت باز دلی دلهایی می شکست و غم بر گلوی مردانت بار می شد و به تو نگاه می کردند و درس سنگینی و صبر از تو می گرفتند و باز چینه دان غم پر می کردند بی آن که لب بترکانند و سر به فروتنی و غم فرو می گذاشتند و تنها بالش خیسشان از خیل اشکهایشان خبر داشت ".
"دره های خاموش البرز یا زاگرس . قله های ساکت و مغموم این سرزمین بی متولی که در کوچه هایش هر روز قهرمانی رو به قبله می شود همچنان که تا دیروز بودنش پله ای بود برای بالا رفتن ! می توان در روستایی کوهستانی یا کویری کوبه ای را به صدا در آورد و دوستی را یافت و از او پرسید که هنوز دل خوش سیری چند؟! . می توان یک طناب بلند. بلند بلند ! را کلاف کرد و بر سر شانه انداخت وبر اه افتاد هنوز سختون و صخره ها فراوانند و هستند دیواره ها و مسیر هایی که به رنگ و شکوه و افتخار صعود آلوده نگشته اند .تنها یا که با دوستی بی سر وصدا بالا رفت و و فرود آمد و به خانه بازگشت و لذت صعود را در کنج اتاقی کوچک نصف کرد وهمچون سیبی گاز زد و خندید."
آه رامین حال از چشمه ی خشک چشمان بی فروغ این روزها هر چه تمنای اشک کنیم نه تو و نه مرا ملالی نیست.رامین بگذار ضجه زنم و بر هر که خواهم شکوه ی دل برم بل این دل کمی و فقط کمی آرام گیرد.
گوش كن رامين:
" گوش کن صدا می آید . باز به گمانم کسی در تنهایی در کوه برای خویش آواز می خواند. گوش کن چه غمگنانه هم می خواند."
راستي دل آنقدر درد داشت كه فراموش شد ابتداي نامه را به سلامي به تو بياغازم
سلام رامين! و باز
سلام !
حال همه ی ما خوب است
ملالی نیست
جز گمشدن گاه بگاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند.
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان
از نو برایت می نویسم
حال همه ی ما خوب است
اما تو باور نکن !!!
آری رامین جان از همان دورها فقط بدان که اینجا حال همه ی ما خوب است اما براستی تو یکی باور نکن!
……………………………….
عباث!قرار کرده بودم امشب برای تو بنویسم.اما هر چه قلم بر تن کاغذ کشیدم در وصفت عاجز ماند.ندانستم عشق را با نام تو معنی کنم یا نامت را به عشق . وصفت را به عیش کنم یا عیش را با یاد تو مهیا کنم تور ا به شقایق تشبیه کنم یا شقایق را به تو مثال بزنم.براستی از کدامین جنسی؟نور،باران،طراوت،عشق،راستی،فردای امید!، امید بودن و یا... نه! هنوز کلماتم قاصر است. بهتر است تفسیرت را به حال مستی ام کنم تا مست تفسیرت شوم.
"برای گفتن تو شعر هم به گل مانده"
............................
نفرين به روزگاري که مارا مرثيه خوان همراهانمان مي کند !
.............................
مطالب داخل گيومه و قرمز از عباث و به ترتيب از نوشته هاي
- سلام رامین جان (نامه ای به رامین شجاعی از عباث!)
- غلامرضا غلامرضا
- تا هنوز
- غدير
و شعر
- سيد صالحي
"برای گفتن تو شعر هم به گل مانده"و شعر شروع متن از ترانه های داریوش
.....................................
یاد آوری:
پنجشنبه ۲۱ آبان ماه ۸۸
ساعت ۱۷ الی ۲۰
( فرهنگسرای پایداری ؛ پشت حسینیه ارشاد - میدان قبا )
با شرکت در این مراسم یادش را گرامی می داریم
این اطلاعیه رو از وبلاگ برج سینای بشیر گنجی برداشتم


) 
