تبليغاتX
< head> طنز کوه

جلسه ماهانه انجمن کوهنوردان ایران :

دوستان همه دور يك ميز نشسته اند موسيقي ملايمي در حال پخش شدنه و عباس محمدی (دیده بان کوهستان )شروع به صحبت مي كنه با دكلمه ي اين شعر:

كوههايي چه فراخ

بزهايي چه بلند!

در گلستانه چه بوي پشگلی مي آمد!

.........................

چه خيالي چه خيالي

خوب مي دانم كوه نقاشي من بي بز است!

..........................

.رفتم سر كوه

هيچ عكس بزها در كوه نبود!

ظهر دم كرده ي تابستان بود

بزها مي دانند چه تابستاني است !

..............

مادرم آن پايين بزها را در خاطره شط مي شست!

 

دوستان و همنوردان عزيز و گرامي سلام

ممد آقا لطفا اون علوفه هارو بيار بگذار اينجا كنار ميز من

فريديان :عباس آقا اين علوفه هاروچرا اينجا آوردي عزيز من اين گند كاريها چيه

عباس محمدي:كاظم جون مي خوايم بديم به بزها گناه دارند حيووني ها

فريديان :كو حالا بز

محمدي: اين همه بز! چشم بصيرت مي خواد آقاجان شاعر مي فرمايد كوهها با اولين سنگها آغاز مي شود و بزها با اولين علفها !

ثابتيان :آقا من مي گم نون تو بزهاي شيريه... گوشتي الان بازار نداره دولت كلي گوشت وارد كرده اصلا هم طعم و مزه نداره ديشب خانمم يه آبگوشت بار گذاشت با اين گوشتهاي وارداتي اصلا هم مال نبود.

نظامدوست:پياز،ترشي هم بود؟ ...هوم چه حالي مي ده

عباس محمدي: چه ربطي داره آخه بابا با اين مسئله كاه و يونجه

فريديان: آقا ما! يعني خودم كي 2 كه بودم خدا بدور يك بز هم نديدم حالا شما فكر يونجه اش هستيد بجاي اينكه  هي بياييد از من تعريف كنيد كه چقدر فني ام رفتيد سراغ يه مشت بز!

ژاله :واي آقاي محمدي واقعا ممنون كه اينقدر به فكر اين ببي ها هستيد ديديد چقدر نازند ديديد چقدر بي زبونند اين طفلي ها؟

نظام دوست:اتفاقا آبجي ژاله همچين هم بي زبون نيستند خودم ديشب يه دست كله و پاچه و مغر و بنا گوش گرفتم كلي هم زبون واسم گذاشتند اگه اينا بي زبونند پس اون چي بود ما خورديم؟

محمدي:اي بابا خانمها آقايون اصلا حرف اين چيزا نيست

فريديان:عباس؟ جون من كي 2 رو حال كردي همونموقع كه تو داشتي تو كوههاي بز چروني مي كردي داداشت داشت كي 2 رو مي زد اخوي

خورشيدي:به نظر من ما بايد به نظافت كوهها اهميت بديم كساني كه زباله مي ريزند بايد تنبيه شند يكيش همين بزها هي  می خورند و هي پشگل می ريزند خب با عرض معذرت اين يعني تر زدن تو طبيعت.

نظام دوست: آقاي كجاي كاريد بابا جان ما داريم جر و واجر مي شيم علفشو بزها بخورند بايد ببیني منافع مذاهب كجاست اين اصلا يك بحث ايدئولوژيك هست يكي از همين بزهاي مادر مرده در راستاي منافع نظام مع مع نكرد ديشب كله و پاچه اش رو بار گذاشتند البته اين نظام با  منه نظام دوست! مرتبط نيست ضمنا ما بايد چريدن بزها رو در راستاي زعماي قوم نظام مند كنيم.

محمدي:آقاي نظام دوست علوفه پراكني چه ربطي داره به سياست بابا جان؟

فريديان:به كوه هم ربطي نداره برا من مهمه كه قله هارو در نوردم گور باباي هر چي بزه

ژاله:اوا نگيد آقاي فريديان گناه دارند بخدا

نظامدوست:(با خنده) بابا طبيعت دوست!!!

گرشا:با تمام آنچه گفتيد موافقم.آنچه كه براي يك كوهنورد در درجه اول اهميت قرار داره از كوه بالا رفتن نيست(با كنايه و چپ چپ نگاه كردن به فريديان)ضمنا شما هم خيلي ماهيد آقاي محمدي و من از زحمت شما و هيات مديره انجمن تشكر مي كنم (بعد يواشكي در گوش عباس محمدی خوب ضايعش كردم؟)

محمدي:(یواشکی )خيلي خوشم اومد گرشا همونجوري كه من گفته بودم تعريفمو كردي ايول

سخنگوي سنديكاي كوهنوردان!:آقا من مي گم بياييم حال اين فرامرز نصيري رو بگيریم آي حال مي ده من خودم پارسال ديدم جلو هياتشون يه بز سر بريد اين آدم حيوون دوسته آخه

نظام دوست :كباب بز بر آتش سوسن و ياس! آقا من مي گم اصلا از بعد سياسي...

محمدي :بابا چه ربطي  به نصيري و سياست داره ضمنا جنا ب سنديكا نصيريشون  خب حتما نذري داشتند

ثابتيان:(با خودش) اي فرامرز بي معرفت نذري داشتي نيم كيلو آبگوشتي در خونه ما ندادي اينه رسم رفاقت اگه من آخر تورو ضايع نكردم

منتقد ادبي وارد  ميشه

منتقد ادبي:(با صداي دوبلور  آلن دلون و ويجي بخونيد)نه دست نگه داريد اين كاظم يك دروغگوست.. تو به ما دروغ گفتي نگو كه نگفتي .تو اونارو كشتي غار پراو يادته بهمراه همون دوستت! نذار اسمشو بگم .تو كاري كردي كه اون يكي  دوستت هم !رامينو مي گم رفت كانادا. اي مزور مي كشمت نه تو ديگه عزيز نيستي نخواه كه عزيز صدات كنم ...

محمدي:منتقد جان صبر كن عزيزجان فعلا بحث علوفه بزهاست هفت تيرتو غلاف كن... آقا محمدي هاش صلوات

صداي صلوات حضار

احسان دارابي:(بعد يك ساعت يادش مي افته و خطاب به نظام دوست )اوهوي آقاهه حالا به نظام و مملكت گير مي دي بد شد انقلاب شد تعداد بزها زياد شد!حالا خوبه اسمت نظام دوسته یعنی طرفدار همین نظامی !

نظام دوست :بیشين بينيم حال نداريم حالا واسه ما شد تئورسين تو برو علفتو بريز تو كوهها بز چرون (بعد با صداي بلند مي خنده)

رضا فتحي:آقا ي محمدي شما گفتيد كارنامه خوبي داشتي؟ مرد حسابي شما كه با تك ماده قبول شدي تازه خرداد ده تا تجديدي آوردي رفتي شهريور يادت رفته دوران مدرستواگه باباي من سفارشتو نكرده بود الان دوساله بودي.

محمدي:اي بابا تو هم كه وسط دعوا نرخ تعيين كن

فريديان:بيا مارو باش كه مهمون ويژه بوديم ول كرديم و كلي منت سرتون گذاشتيم اومديم اينجا حالا داريد به من فني بودن رو ياد مي ديد مثل اينكه ما كي 2 رو تو يك ضرب زديم ها آقاي محمدي بز چرون!ضمنا نتونستي نفر جمع كني واسه سياه لشگر انجمنت چرا منتشو سر تبريزيها مي گذاري؟

يك كوهنورد تبريزي :آقا با ما بوديد؟ ما گزارشمون باد كرده بياييم گزارش بديم ضمنا تو كار علوفه ريزي هم هستيم.

فريديان: در ثاني  بجاي اينكارا لطف كنيد يه نمايشگاه عكس از صعود كي 2 من هم به نمايش بگذاريد ملت برن حال كنند ببينند چه كوهنورداي بزرگي دارند.

منتقد ادبي:(با صداي آلن دلون)بس كن تو يه دروغگويي تو فكر مي كني كي هستي تو يه جوزده اي اينو اسپیلبرگ تو يكي از فيلمهاش هم  گفته

فريديان:بابا جون من مي گم تا  كي مي خواهيد وقت تلف كنيد هی  به بزها علف بديد بفرماييد به بچه ها علف بديد اين همه كودك خيابوني شما  كه دست به علف دادنتون خوبه!

ثابتيان:آقاي فريديان كودكان علفخوار نيستند جانم!

فريديان:چه مي دونم همين غذا بديد بهشون شما هم  بشيد انجمن كوهنوردان و كميته ي امداد و بهزيستي كشور هرچي الیورتويست هست هم جمع كنيد بياريد اصلا اين اسم برازنده شماست ولي پيشنهاد مي كنم اسم انجمن رو بذاريد انجمن كوهنوردان فريديان.

آموزگار:(انگشت اشاره دست راستشو مياره بالا مي گه)آقا اجازه ما يه چيزي بگيم؟

محمدي:بگو جانم بچه ها اجازه بديد بينيم اين دوست  كوچولومون  چي مي خواد بگه  بگو جانم

آموزگار:آقا اجازه وبلاگ فقط آناپورنا

نظام دوست:بیشين بينيم بچه حال نداريم

محمدي:بشين پسر جان اين موضوع هيچ ربطي به وبلاگ مورد نظرشما نداره

نظام دوست:آقا من كه ميگم بياييد يه علوفه بريزيم همينكه اين بزا جمع شدن بخورند بنگ...بنگ... اين مي شه يه شكار بي درد سر تو گروني گوشت هم كلي به كارمون مياد.بالاخره رسم روزگار ديگه هر كي بايد فكر جيب خودش و شكم خودش باشه.

منتقد ادبي :(با صداي آلن دلون)نه صبر كن كاظم تو باز هم دروغ گفتي راستشو بگو قصه اون پرچم من در آوردي چي بود؟ چرا پرچم جمهوري اسلامي رو با خودت نبردي بالا؟

فريديان:بابا جان عجب گيري كرديم ها آقا مشكل شرعي داشت نمي تونستم به آرم الله دست بزنم حتما بايد بگم ج......بودم لا االه الا الله

فرامرز نصيري:آقا مسئلتن! حالا كه اينو گفتید منم يه سوال شرعي داشتم روزه ي مسافر اگر قصد ده روزه كرده باشه با توجه به مسئله اي كه فريديان براش پيش اومده و پيش از اذان صبح مي بايست غسل يا تيمم كرده باشه و با توجه به اينكه در اون ارتفاع نه آب هست نه خاك چي ميشه؟

نظام دوست:آخه نصيري تو رو چه به اين چيزا تو دين داري آخه ماركسيست!!!داداشمون نماز هم مي خونه انگار! بابا تقوا

محمدي:دوستان لطفا به عقايد هم احترام بگذاريد ولي من فكر مي كنم كاظم مي تونست اونجا تيمم بدل از غسل كنه تا بتونه به آرم دست بزنه

نظام دوست:بابا جان فكر اين بزاي بيچاره باشيد و آبگوشت امشب ما! اين هيئتهاي طرف ما هم كه مارو راه نمي دند يه نذري سيري بخوريم مي گن تو به عالم و آدم گير مي دي اصلا دين و ايمون نداري.

محمدي:دوستان اجازه بديد خوب شد اين نظام دوست گفت هيات. ما الان هياتمون داره نذري مي ده چه قيمه اي امام حسيني اعلي ای آدم كف مي كنه مي گم همگي پاشيم بريم ناهار مهمون هيات ما بعدش مياييم يه فكري به حال اين علوفه ها و بزها مي كنيم.

توضيح:

1-                    1-اين نمايشنامه رو ميشد طولاني تر نوشت اما هم خواننده رو خسته مي كرد هم من بيشتراز این  حوصله نوشتن نداشتم.

2-عنوان پست! زماني براي مستي بزهارو از نام فيلم زماني براي مستي اسب ها ساخته بهمن قبادي به عاريت گرفتم(با تغییر) 

3-مقاله ي رضا نظام دوست در كامنتينگ  وبلاگ ديده بان كوهستان در خصوص حيات وحش بسيار زيبا بود اين لینک

4-نوشته  ي جالب منتقد ادبي هم را اینجا ببينيد

5-اشعار تغيير يافته در شروع متن و درون آن  از مرحومان سهراب سپهري و شاملو است

6-با تشكر و عذر خواهي از دوستاني كه نامشان را در اينجا به عاريت گرفتم

 

+ نوشته شده توسط فرشید در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 11:37 |

در همین اثنا که به کتابت راپورتهای خفیه اشتغال داشتیم خبر رسید تنی چند از به ظاهر

 

وکلای!منتخب این رعیت بیچاره در مجلس شورا و به هنگام تقدیم لایحه مواجب جاری و

 

عمرانی بلاد محروسه خودمان و زمان عبور رئیس الوزا صاحب هاله نور به قاعده سه گز

 

در سه گز به حریمش دست بر البسه  وی از بهر تبرک و زیارت کشیده و تمامی قسمتها بدن

 

ایشان را لمس نموده بلکم امور کشور جمیعا به سامان شود .راپورت رسید بعد این

 

عمل فی المجلس تمامی امور مسلمین در حال راست شدن است .همچنین وکیلی بیچاره تر پا

 

فراتر گذارده و نیمه آب جام ایشان را متبرکا سر کشیده و پشت بند آن از برای  اجابت همان

 

امور مسلمین و راست شدن بهتر آن   آروغی شگرف ساز می کند.نگارنده بر این باور است

 

که امام زمان از شرم این همه بی شرمی است که از ظهور استنکاف می کند.حال بیابید علت

 

العلل مشکلات قطع گاز.سوخت.مسکن تورم. بحران ووووو   بلاد محروسه.

 

یکم:از طهران راپورت می رسد که جلوس دیماه انجمن جبال نوردان ایران به ریاست میرزا

 

عباس خان محمدی طبیعته الدوله که مقرر بود به ارائه راپورت در خصوص اولین جد جبال

 

نوردان تبریزی بر روی توک قله ی اوشبا از سر حداد گرجستان اقامه گردد به دلیل عدم

 

حضور رعیت به تعداد کافی و وافی در جلوسیه و قهر و ناز جبال نوردان تبریزی ملغی

 

گردید. و جلسه را مفارقت نمودند که میانه راه میرزا عباس خان طبیعت الدوله که با میرزا

 

فرامز خان نصیری کلاغ الدوله مشغول اختلاط و غیبت! در خصوص وبلاغها بودند و

 

نیششان تا بناگوش باز بوده کلون در را می اندازد و حضرت عباس را قسم می خورد که نمی

 

گذارد بروند.ولی جبال نوردان فغان می آورند برای که راپورت دهیم؟ سرمان را بشکن

 

نرخمان را نشکن و کلون را برداشته و می روند و فرامرزخان کلاغ الدوله فی لفور و فی

 

المجلس کاغذ و دوات بر داشته تا پنبه آنان را به قلم حلاج خود سپارد و نیک بزند.راوی نقل 

 

کرد که اگر این جبال نوردان می دانستند فرامرزخان هم آنجا هست عمرا جلوسیه را ترک

 

کنند که همه می دانند وی به دنبال سوژه است تا کوس رسوایی سر کند.خدا به خیر کند.ید

 

آخر میرزا عباس خان به بالای منبر رفته و اختلاط آزاد میان رعیت حاضر اعلام می دارد 

 

بدین مضمون هر که خواهد و هر چه خواهد گوید که در این خصوص میرزا عباس خان آرام

 

الجبال و تنی چند دیگر به نشست وبلاغنویسان اشاره می کنند تا در جلوس انجمن به چالش

 

رود و متعاقبا شرط می کنند در این جلوس یا جای ایشان است یا جای فرشید طنزالجبال !

 

 

دویم تمثل آورده اند که برادران جنگ کنند ابلهان باور کنند. به قراری که چندی پیش میرزا

 

حسین خان وبلاغباشی صعود کننده به بام فدراسیون به تعداد چهل بار! با میرزا عبدالله

 

عزیزالهی الدوله میانه شان شکر آب شده و به لفاظی می پردازند و چند متلک آبدار و لنترانی

 

میانه شان تبادل می شود.از آنجایی که میرزا فرشید خان طنز السلطنه نمک عبدالله خان را

 

خورده بود و قدما گفته اند  برای همان شمشیر زن که نانش را می خوری!جو گیر شده و بر

 

آشفته می شود و یک عریضه بلند بالا به میرزا محمود خان شعاعی ارباب فدراسیون جبال و

 

تصاعدهای بی حد و حصر اسپرتی نوشته و حسین خان را سکه ی یک پول می کند.اما بعد

 

چند یوم میرزا حسین خان یک فقره تبریک و تهنیت بابت عید غدیر در وبلاغ عبدالله

 

خان درج می کند  و عبدالله خان هم کما فی السابق در جبال نوشت ایشان غامنت به ثبت

 

رسانده و مدام قربان صدقه هم می روند.اینست که گفته اند برادران جنگ کنند ابلهان باور

 

کنند.

 

 

سیم به قرار مسموع راپورتی خفیه از طهران و حوالی شمشک رسیده که میرزا عباث خان

 

وبلاغباشی فتوغرافچی از اجله های جبال و یخ و ملعبه اسکی که اندی است ناپدید شده

 

مشغول ملعبه ی اسکی و تیوب سواری با تنی چند از اجانب دیار استرالیایی بوده.راپورتچی

 

نقل می کرد در این ملعبه ایشان به بیزنس هم فکر می کرده  ومدام از اطمعه و اشربه فرنگی

 

نوش جان نموده است و اصلا هم ککش نمی گزیده که بیخ گوشش گاز محله ما قطع شده

 

است .به قرار مسموع پس از اعلام قطع گاز و توصیه به دعا مسلمین و مسلمات .جمیع

 

رعیت اعم از گبر و ترسا و نصارا متفقا کتابهای آسمانی خود را سر گرفته و دعا می کنند

 

برف بند آید و خداوند را نستجیر بالله گیج نموده اند که ما کدام دعایتان را مستجاب کنیم بارش

 

نزولات آسمانی یا قطع آنرا؟ که ملائک عرضه داشتند ای باریتعالی این جماعت هیچ کارشان

 

حساب کتاب ندارد و هیچ امورشان به قاعده نیست شما کار خود بکن.

 

 

چهارم راپورت رسید عده ای رعیت جبال نورد در کسوت حرفه ای و حاذق عنقریب با زیر

 

پوش و زیر شلواری  و عرق گیر و مایو یک تکه و دو تکه روانه ی توچال بودند که آنا

 

خاتون بنت الجبال در اقدامی تهور آمیز وبلاغ خود را به آتش کشیده و راپورت می دهد

 

نروید هوا سرد است یخ می زنید که میانه راه رعیت جبال نورد بر گشته و مجددا  به گرمابه

 

آفتاب بالای پنت هاوس های خود می روند.این جد بلیغ آنا خاتون وی را به سر آنا ریزه میزه

 

خاله ریزه خواجوی هکر زاده شهرت می دهد.همین امر موجب می شود غامنت نویسان طناز

 

به وبلاغ ایشان که فعلا محل اختلاط میان میرزا محمد نصیر خان وبلاغباشی و نیو ورک

 

(تازه کار) و آنا خاتون شده  و به طنازی و لطیفه سرایی نسبت به هم بپردازند .به قرار

 

مسموع مقرر شده هفته ی آتی نیز میرزا فرشید خان طنز السلطنه در اقدامی مشابه به نجات

 

جان جبال نوردان اقدام نمایدحفظهم الله.

 

 

پنجم :خبر رسید حاج جواد گیاه شناس الدوله کثرالله امثالم از جبال نودان اورستی و مربیان

 

جبال به جرگه وبلاغنویسان پیوسته و یواشکی یک فقره راپورت بصورت غامنت در وبلاغ

 

جبال نوشت داده که الوند پرس راه افتاد همچنین  از سر حداد بندر و دیار زینال بندری و به

 

توسط میس ساجده کشمیر الخاتون راپورت رسید که خاتون سمیه شاکرالنساء(جاده

 

ساحلی) بار دیگر به کتابت وبلاغ خود مشغول شده و جمیع رعیت جبال نورد و جنو رو(گنو)

 

را مشعوف کرده فلذ رعیت جبال نورد می توانند از طریق بلاغ آنا خاتون که لینک جمیع

 

وبلاغهای جبال حتی وبلاغ مدفون عمه ی مرحومه ما راهم دارد رفته و به وبلاغ ایشان

 

سرکی کشند نقل است در کوتاه نویسی ید طولایی دارد.

 

 

ششم:یوم ماضی خبر رسید لاله کشاورزاورست السلطنه در همایش پوران آفتاب به جمع

 

بیست ورزشکار با اخلاق پیوسته و لیل ماضی در جعبه جادو ودر زمان اخذ صله ی تقدیمی

 

ام لاله(مادر خود) خود را به بالا فرستاد و خود به مجلس نبود گویا بعد از اخذ دو بلیط جام

 

جهانی ملعبه ی مارادونا که به سرحداد ژرمن رفته هنوز رجعت ننموده و بلکم شاید در هنر

 

طب الدندان خود چنان سرگرم سرویس دهان رعیت است که مجال سر خاراندن ندارد گویا

 

ضعیفه ای به استخدام در آورده است که لیل و النهار به خاراندن سر ایشان مشغول باشد الله

 

اعلم.فقط مانده ایم چرا همیشه در اینگونه مجالس سر فرخنده صادق بی کلاه است .شاید در

 

سنه اخیر با شوی خود بد اخلاقی زیاد کرده و مدام خرج تراشی! فلذا نمره ی اخلاق نیاورده! و

 

یا وفور پارتی بازی  در جبال هم غلیان کرده است . علی ایحال لاجرم باز می بایست

 

حاج عباث جعفری وبلاغباشی جور کشیده و یک فقره تحفه مشتمل بر یک سرویس

 

جواهرالماس  به قاعده دویست قیراط ابتیاع نموده و به ایشان تقدیم کند.

 

باز هم راپورت بود حوصله نشد بماند به زمان آتی

 

زیاده جسارت است

 

میرزا فرشید خان طنزالسلطنه کاتب طنزالجبال

    

+ نوشته شده توسط فرشید در پنجشنبه بیستم دی 1386 و ساعت 12:42 |

حامد حصاری يا به قول خودش حامد خان چندي پيش يه پست طولاني زد به اسم یک روز یک

 

کوهنورد اما قشنگ نوشته بود خوشم اومد با الهام از اون پست طنز نوشته اي بهش زدم به اميد

 

اينكه مال من از مال اون جذابتر باشه

 

يك روز يك كوهنورد يك زنبيل!

از صبح كه با هول لگد عيال از تخت مي افتي پايين يادت مي افته كه زن دار ي و بايد بري نون بگيري  و اون جمله هميشگي رو مي شنوي خاك تو سر تنبلت كنند كه يه نون نمي گيري ما دلمون خوش باشه يه روز صبح نون تازه مي خوريم. مرديم بس اين نوناي سوپر محله رو خورديم ....پدر اين تاهل بسوزه كه بي خوابمون كرده

از در ميايي بيرون پشتت به كوهه سرازير كه ميشي ياد قضيه شكسپير مي افتي كه مي گه زنها تا شوهر نكردند هيچ چيز از دنيا نمي خوان اما وقتي شوهر مي كنند همه چيز مي خوان الا شوهر.خنده ات مي گيره چه ربطي داشت به قضيه شيب خيابون و كوه و اين چيزا!!!

نون رو به خونه مي رسوني صبحانه خورده و نخورده از در خونه مي اندازنت بيرون سر كوچه منتظر سرويس مي شي خوب!تو زندگی داریم سرویس می شیم و خبر نداریم.خب امروز هم بايد تيپ بشاش كارمندان رو ببيني سلام مي كني همه در حال چرتند اونهاي هم كه بيدارند حال جواب ندارند.

تصور اينكه باز هم بايد بري اداره اول صبح يه مشت وبلاگ در پيتي كوهنوردي بخونی اعصابت بهم مي ريزه يكيش اين فرشيد با اون مزخرفاتش يكيش اين وبلاگ.... يكي ته اتوبوس سرودي از كوهستان مي خونه  ياد تهران و كوههاش مي افتي  ،صداي كلاغي از دور مي آيد! ياد صعود به آزاد كوه مي افتي اما هنوز نمي داني جاي رسيدن كجاست؟

تا كي باشه برسي به تهران و كوهاش آخ آخ چي مي گفتم آهان از وبلاگها بود

گربه هاي محل هنوز خوابند گمونم به اندازه ي كافي از سفره ي فقرا ته مونده اي دزديده اند و اندك شكمي سير كرد ند خوش به حالشون به اندازه اي كه نمير ند مي دزدند!!!

حالا ديگه ديدت نسبت به كوهها كامله ولي بايد به كوههاي محله ات پشت بكني من كه معتقدم به هيچ چيزو هيچ كس نبايد پشت كني اين روزها هيچ چيز اعتبار ندارد يكهوديدي....

مي رسي به ميدوني كه قبلا مجمسه يه اسب توش بود ولي الان برداشته اند هر چه كني مردم اسبها را فراموش نمي كنند چون زنده شان دم دست است!

سرویس كه اومد می پری توش شاداب و سر حال كلي كارمند قبراق مي بيني كه هر كدام يك طرف خرو پف مي كنند از اين همه بشاشيت! بشاشيتت مي گيره آه گاه اگر  اين فتحه و كسره ها  قاطي شه همه چيز به گند كشيده ميشه

این روزا هم خوابت كم شده همش روزي پانزده ساعت! هم اینكه چند ماهی هست كه شبها خواب نمی بینی حالا ببيني خواب كيو مي خواي ببيني آخرين بار خواب مادر زنمو ديدم تا يكهفته تو شوك بودم و داروي اعصاب مصرف مي كردم .

.یاد شعر " فروغ " می افتی:

فروغ دختر همسايه مون رو مي گم!!!

چگونه مي تواني بروي روي دامن كوه آنسان وقتي زنت باهات هست !!!!

اتوبوس میاد و می پری تو اتوبوس.اوه اوه اوه چقدر شلوغه.همه چپیدن تو هم.میله وسط اتوبوس رو میگیری كه ترمز های ناگهانی راننده پرتت نكنه رو بغل دستیت. يه مسافر آقا جان اينكه ميله نيست حالت بد ميشه اون يكي آقا: دستت تو جيب من چيكار مي كنه؟ داداش از رو كول من بيا پايين اينقدر نچسب به من مگه خودت خواهر مادر نداري...كه

می رسی و پیاده میشی.حالا دیگه بازم داری پشت  به كوه پایتخت میری.سعی می كنی یه نگاهی بندازی ببینی میشه از شیشه عقب اتوبوس یه روزنه ای پیدا كنی واسه دیدن كوه پایتخت اگر هم نشد حالا دخترهاي ته اتوبوس رو ديد بزني به هر حال از كوهها كه خوشگلترند كه می بینی نه صد رحمت به كوهها. فقط نگاههای مختلفی تو چشمت میاد.بعضی ها اخم كرده، بعضی ها با ناز، بعضی ها با اشاره و خیلی ها هم بی تفاوت.یاد اون جوك قدیمی می افتی:" طرف تو اتوبوس از یه دختر خوشش میاد ، شماره اتوبوس رو بر میداره." –  بی مزه – البته اگه به شماره اتوبوس 0912 اضافه كني تلفن يه دختر بالاخره از توش در مياد اينم بي مزه تر

خب حالا دیگه تو شركت هستی و روز از نو ،كارت ورود و سلام و احوال پرسی و صبحانه و گپ دوستانه شوخي و رفتن سري به همكاران زدن و دوباره چاي خوردن آماده ي ناهار شدن و بعدش چرتي زدن و دوباره گپ و چاي تلفن، ،sms،كامپیوتر ، وبلاگها ،چك كردن كامنتهای وبلاگت،گشت و گذار تو اینترنت،ایمیل و آفلاین، آماده رفتن به خونه.. اه چقدر داریم کار می کنیم ! اي بابا خوبه اين پول نفت هست حالا.یكی از همكارات تا می بینتت ازت می پرسه:سلام حامی جون  راستی از كوهها چه خبر؟ میگی: سالم و سرحال هستن.سرجاشونن و سلام می رسونن. اما اونهايي كه ازشون بالا ميرن دنيا غرور شدن انگار گذشته و آيندشون و از ياد بردن بگذريم اينو اقدس در گوشم ميگه.بر مي گردي خونه  حالا تو ایستگاه مترویی و باد خنكی از تو تونل مترو همراه با بوي بد به صورتت می خوره. بي ادبها گند كاريهاشن رو هم ميارند توي اين فضاي بسته مترو میايي و خودت رو به زور می چپونی لای جمعیت.

وا.......ی مگه میشه نفس كشید؟ يه لحظه سكوت ميشه يكي ميگه صداي چي بود اون يكي ميگه هيچي آقا به خدا آروغ بود با خودت مي گي اگه آروغ بود  پس چرا اينقدر بد بو بود ولش كن

گاه گداری صدای خنده چندتا جوون میاد.صدای زنگ موبایل ها هم كه زیاده.به قول معروف در رنگها و مدل های مختلف يه جوون مي گه به انجمن بلوتس بازان مترو خوش آمديد همه بلوتساتونو رو شن كنيد تو هم يواشكي اينكارو مي كني  و يك فايل مي گيري اوه چه شرم آور چقدر اينكارا تو ايرانيها زياد شده...اما تا تهشو مي بيني اصلا ما ايرانيها تا ته چيزي رو در نياريم راحت نميشيم اي بابا اين حرف من چه ربطي به صندوق ذخيره ي ارزي داشت گير مي ديدها!!!چی احمدی نژاد...به من مربوط نیست.

 

دخترو پسرها رو می بینبی كه همچین دارن Love می تركونن كه انگار می كنی كه واسه این تركوندن هیچ كجای دیگه ندارن با خودت مي گي كو مكان؟ ناياب است  اين روزها اي بابا ول كن بابا  تركيد دختره با اين لاوت

زن هایی كه دست بچه های كوچیكشون رو گرفتن و با كمی توپ و تشر می رن سمت واگن بانوان تا از بی جنبه بازی خیلی از مردای زن دار و مجرد در امون باشند ما كه بي جنبه نيستيم!!!! زني به بچه اش مي گه الهي خبر مرگ باباتو بيارند بدو عمه ترشيده!

نگاههای هیز دخترهاي جوون و نوجوونی رو می بینی كه حسابی Zoom كردن به یه پسر و سعی می كنن با اشاره یه چیزی بهش بفهمونن و یه شماره ای بهش بدن.پسره  كه با بی تفاوتی راه خودش رو می گیره و میره ،دلت خنك میشه. بهش میگی ای ول، خوب حالشونو گرفتی.چيزي كه زياده دختر واه واه !!!

اونطرف تر چندتا دختر رو میبینی كه با صدای بلندشون نظر همه رو به خودشون جلب كردن و یه چند تا پسر هم در حال به اصطلاح مخ زنی.معلومه كه كــ...م از خود دختراست.پسرا هم كه ... به قول معروف " كور از خدا چی می خواد؟ دو چشم بینا " البته پیش خودت می گی به این می گن یه رابطه متقابل  و دو طرفه.سعی می كنی با اندیشه های به اصطلاح روشن فكرانه ات نگذاری حسی بدی از این صحنه بهت دست بده. اين همه انديشه هاي روشنفكرانه رو خودم دارم تو كوه مي بينم خب ما كوهنوردا اصولا روشنفكريم.

پیر مردی رو می بینی كه یه ساك دسته دار سرمه ای تو دستشه و با دست دیگه اش داره عصاشو تكون میده يواشكي با پا ت مي زني زير عصاش تلپي مي خوره زمين چه خنده بازاري ميشه واي خدا مردم از خنده اصلا زير پاي اينو اونو خالي كردن هنره.يكي مي گه مگه خودت پير نميشي مي گی نه با اوضاع و احوال اين مملكت چون دیر یا زود جوون مرگ مي شيم پس بزار حالشو ببريم

 

بالاخره مي رسي در خونه و وارد خونه میشی.

سلامی و علیكی.لباس هاتو عوض می كنی و آبی به دست و صورت می زنی.چند دقیقه كنار زنت ميشيني كه داره یكی از سریال های تلویزیون رو می بینه.و ياد اين شعر سهراب باز مي افتي كه تا شقايق هست زندگي بايد كرد صداي زنگ در آپارتمان بلند ميشه در رو باز مي كني شقايق دختر همسايه ي طبقه بالاست تازه  متوجه ميشي چرا بايد هنوز زندگي كرد!

شام رو همونجا كنارهمسرت می خوری تا حداقل یك ساعتی كنار هم باشید بي هيچ حرفي. ياد فيلم طبيعت بي جان سهراب شهيد ثالث مي افتي.آخر هفته ها كه معمولاً خونه نیستی،بايد شقايق رو به كوه ببري تا زندگي لازم آيد از صبح هم كه نمی بینید همدیگه رو.پس می مونه همین آخر شب كه اون هم زود تموم میشه!!!

.

سرت رو میذاری رو بالش، MP3 Player رو روشن می كنی زنت مياد برنج نداريم .روغن نداريم .كرايه خونه عقب افتاده خاموشش مي كني و بغض مي كني.

.

 

+ نوشته شده توسط فرشید در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت 11:25 |

 

 چندي پيش مشولي در آوازهاي كوه پستي زد با عنوان من چي مي خوام؟پست مشولي رو ما به نحو مقتضي كف رفتيم و دوباره نويسي كرديم.از اينكه ايشون به علت اينكه ما بدون اجازه پست رو كف رفتيم هيچي به ما نخواهد گفت!تشكر مي كنيم.

رئيسك دولت وسط مغازه ي خر هاي راضي همون خرازي امروزيها  نشسته بود كه پر از جنسهاي مختلف بود از بشكه هاي نفت و دلارهاي بي صاحب مونده گرفته تا مواد معدني و طلايهايي يك شبه مس شده  و زد و بند و رانتهاي قشنگ .از مردهاي مترسكي  بي حس وحال  و بي جون گرفته تا زنهاي عروسكي خوشگل و لوس.دلش همه ي اونها رو مي خواست كه باهاشون هي بازي كنه!اما از باباش مي ترسيد آخه فقط اون نبود كه همشو مي خواست بقيه دوستاش و همدستاش هم  بودند.

اين وضع ادامه داشت تا اينكه رئيسك خسته شد و به باباش گفت من چي مي خوام؟ بابا تورو خدا من چي مي خوام؟باباش گفت خاك بر سرت تو چطور اينقدر ادعا مي كني ولي هنوز نمي دوني چي مي خواي؟.فقط رئيسك قشنگم!!!از من نصيحت به تو شروع كن خرو با خور مرده رو با گور بخور كه وقت كمه.اينو باباش بهش گفت.

مدتهاست که هر چی فکر میکنم به نتیجه نمی رسم که :

 اون  ديگه چی می خواد ؟

هر چی فکرش رو می کنم می بینم همه چیز هست . همه چیز .

خب اگه همه چیز هست پس چرا من  هنوز گشنمه .

واقعا اونا  چي میخوان مگه هنوزم چيزي از جون اين مردم مونده؟

راستی شما هم تا حالا گفتین بابا من چی می خوام ؟

خب حد اقل راجع بهش فکر کنین .

راسيتش يه دفعه گفتم بابا من چي مي خوام محكم زد رو دستم گفت اين مال مامانته

تا دماوند و قال گذاشتن يك دفعه ي ديگه ي بچه ها بدرود...آي مي خنديم

 ......................................

 

در بخش كامنتينگ همون پست خواننده اي خوش ذوق در پاسخ اين پست براي مشولي چنين نوشته( البته اين كامنت هيچوقت به نمايش در نيومد و شباهت آن با ساير كامنتها كاملا اتفاقي است)

سلام. چه حس قشنگی. خيلی جالب بود دست پخت خانمت واقعا خوشمزه است ها .راستش منم گاهي  دچار اين خريت ميشم. اصلا چرا دارم زندگي ميکنم؟ نه شوهري پيدا ميشه نه زني هيچي ..برای چی؟ برای اينکه به چی برسم؟ همه ميگن بايد اول  شوهر كني . فکر ميکنم هدف نهايی همه ما اينه كه خوشبخت بشيم اما با اين مردهاي در پيتي ايراني اصلا!!! من كه به اروپا فكر مي كنم ولي مي دونم رام نمي دند. حالا اين خوشبختی انواع مختلف داره. يا مي آيي تهران ميشي بچه تهران يا با معنويات كه سالي يه بار يه نماز بزني اونم تو كمرت! گاهی خوشبختی ما در گرو خوشبختی کسانيست که دوستانمون هستند مرده شور ريختت رو ببره فرشيد كه روان مارو بهم ريختي.
پس بايد اول از خودم بپرسم خوشبختی من چيه؟آره مي دونم خوشبختي فاميل بودن با روساست چی باعث ميشه که داشتنش منو خوشبخت کنه؟نه نه اصلا اين بار به شوهر فكر نكردم!

ديشب ننه ام مي گفت (شما تو شهر بهش مي گيد مامان) كه همه ما تو زندگيمون گمشده ای داريم که نميدونيم چيست؟ شايد هيچوقت بهش نرسی و بدا به حال اونايی که هيچ گمشده ای تو زندگيشون ندارند که بخوان به خاطرش راه بيفتن

بيت:

شوهر گم گشته باز آيد به تهران غم مخور

اين دختر مانده روزي شود عروس غم مخور

اين شعر رو هميشه ننه ام برام مي خوند هموني كه شما تو شهر بهش مي گيد مامان!
+ نوشته شده توسط فرشید در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 9:9 |

جناب محمود شعاعي

با سلام

مي دانم اين نوشته ها را مي خوانيد كه اقتضاي مديريت هوشيار است كه از نظرات موافقان  و منتقدان خود مطلع باشد كه اگر غير از باشد  بايد به پيشبرد برنامه هاي شما بعنوان يك مدير موفق از همين الان شك كرد!

براي شمايي كه داعيه اصلاحات و پيشبرد اهداف اين كشتي بي ناخداي همين چندي پيش جامعه كوهنوردي را داريد چه اندازه در ادعاي كرامت ارباب رجوع خود صادقيد؟ همان كه صندوقهاي رنگ و وارنگش را ميانه دولت سرپرستي خود به در وديوار فدراسيون آويران كرديد. كه به گمانم براي تبليغات و راي آوردن نبود! آيا مي دانيد كه حتما مي دانيد  ابتدا لازم است براي اصلاحات ،اصلاح را از خود و مجموعه زير دست خود آغاز كنيد.بنا نداشتم اين نوشته را به نام شما مزين كنم و قرارم بر اين بود تا به نام مسئول و مدير روابط عموميت! بنگارم اما ديدم كه جز آب در هاون كوبيدن نيست و بايد گوش آنرا بدست بزرگترش داد بلكه پيچانده شود.

چراروابط عموميت ؟به گمانم اين روابط عمومي بيشتر در جهت اهداف خواص گام مي زند و كار ندارد با اربابان به دروغ! رجوع در اين نظام.پس نام روابط خصوصي زيبنده تر است!

كوهنوشت را مي گويم تريبون غير رسمي اما رسمي شده ي فدراسيون بجاي سايت فدراسيون چرا كه مسئولش مدير روابط عموميتان است و دسترسي به اطلاعا تش به روز و همين امر است كه مخاطب براي كسب اطلاع بدانجا رجوع مي كند و خواسته و ناخواسته شده است تريبون رسمي فدراسيون هر چند وبلاگش شخصي باشد و باز خورش مال خودش!!!!

شما كه مجلس تكريم!پيش كسوتان صاحب نام را بر گزار مي كنيد در قاموس شما كوهنوردان پيش كسوت بي نام كجا جا دارند.تاسف آور است اين همه نان تبليغات خوردن به نام ديگران! و بعد مسئول روابط عمومي شما اينگونه آنها را مورد هجمه قرار مي دهد متهم به جهل  مركب مي كند و آموزش بد یهیا ت مي دهد و در پاسخشان خاموشي مي گزيند و حتما مي دانيد اين خاموشي به استعارت جواب ابلهان خاموشي است.متاسفم براي فدراسيوني كه در تاديب كاركنان خود مانده است و داعيه اخلاق مداري كوهنوردي دارد.

منادي اخلاق روابط عمومي شما در اعتراض خواننده اي چنان بر آشفته مي شود كه آدم را ياد شعبان بي مخها مي اندازد و عده اي نوچه كه ظاهرا يك يا دونفر باشند و چه بسا نام آشنايان!!!كه به نامي مستتر درون خود را چنان  بيرون مي ريزند و  به تركتازي مي پردازند و حرمت همان پيشكسوت بي نام را وحشيانه مي درند.ساده نباشيم از ميان اين همه هجمه و كامنتهاي بي نشان دم خروس پيداست.

جناب شعاعي بهتر است بار ديگر وظايف و مسئوليت مدير روابط عموميت!!!را برايش تكرار كنيد اشكالي ندارد نام ديگر قرآن هم ذكر است اصلا انسان بايد ياد آوري شود. تا بجاي اينكه خواننده را جاهل بنامد بداند كه خود به وظيفه ي خود جاهل است و بداند سعه صدر يكي از اصول اوليه يك مدير روابط عمومي است.آنهم از نوع دولتي و مرتزق به رزق بيت المال. لذا بد نيست اگر ايشان را به عنوان تشويق به ژاپن مي بريد گاهي در جهت تاديب وظايفش را گوشزد كنيد و به كلاسهاي توجيهي و آموزشي ضمن خدمت روانه كنيد تا بل بيشتر بياموزند. اين براي آينده كاريشان هم بهتر است ايشان كه با هويت است و شايسته نيست بسان بي هويتاني چون ما لمپنيسم پيشه كنند!!!

متاسفم كه چندين بار اين عدم خويشتنداري ايشان را ديده ام و چيزي نگفته ام ليك اين بار مي بايست مي گفتم و امر به معروف مي كردم كه بيش از اين  شعارزدگي پيشه نكنند .ژست فرهيختگي است لازم است اما كافي نيست بهتر است گاهي عامل به آن هم بود.

من آنچه شرط بلاغ است با تو مي گويم

تو از سخنم خواه پند بگير خواه ملال

موفق باشيد.

 

+ نوشته شده توسط فرشید در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 15:23 |

 

فرامرز نصيري در كلاغها پستي تحت اين عنوان نوشته

"ساعت زمین"و خاموشی شهرهای بزرگ جهان!

اين پست بهانه اي شد عزيزالهي يك کامنت براي نصيري بنويسه و نصيري هم در جوابش این کامنت رو نوشت

اين هم بهانه اي شد تا من كامنتهاي اين دو نفر رو با كمي تصرف و تخلص باز نويسي كنم تصور كنيد نشستند و دارند با هم اختلاط مي كنند

عزيزجون: (عزيزالهي ):فري جون(فرامرز)ديدي زمين داره جيز ميشه آدم اگه دست بزنه دستش اوف ميشه مي گي چه خاكي تو سرمون بريزيم؟

فري جون:آره عزيزم شنيدم اما خودت خوب مي دوني من از داغش خيلي خوشم مياد دوست دارم همه چي داغ باشه!

عزيزجون:ور نپري الهي تو از اولم همينطوري بودي ولي من اگه زياد داغ باشه حالم بهم مي خوره چند وقت پيش ماميم(مامانم) بهم گفت الهي به زمين گرم بخوري گمونم منظورش همين بود

فري جون:حالا همه كشورها گفتند چون داره داغ ميشه ما هم مي خوايم برقامونو خاموش كنيم

عزيزجون:واي فري بخدا من از تاريكي مي ترسم خصوصا كه جيمز ليپ رئيس صندوق بين المللي حيات وحش هم حمايت كرده من از همين وحشي بازيهاشه كه  مي ترسم .مي ترسم مرتيكه  تو تاريكي چش و چارش نبينه همه چيزو جيز كنه

فري جون:اين خارجيها خيلي تيارت از خودشون در ميارند ها

عزيزجون:من كه حالم ازشون بهم مي خوره خدايي ديشب كه اين خبرو خوندم كلي عق زدم حالا خوش به حال تو فري جون رنگت مثل كلاغ سياهه تو تاريكي ديده نمي شي راستي قرطي موهاتم كه پر كلاغي كردي!

فري جون :اوا چه ربطي داره تو هم داري هزيون مي بافي عزيزجونا

عزيزجون:حالا خوبه همه اين گند و كثافت كاريها زير سر خودشونه حاضر نيستند اين پيمان كيوتو رو هم امضا كنند. مار بزنه به  اين  اسم پيمانشون آدم مور مورش ميشه

فري جون:عيب نداره عزيزم زياد ذهنتو مشغول اين پيمان كيو تو وامونده نكن اذيت ميشي ها ولي راسيتش منم گاهي حالم بهم مي خوره

عزيزجون(با خنده):كلك نكنه خبرايي هست؟ويار مي كني؟

فري جون:اوا خاك عالم منظورت چيه جونه مرگ شده مثل اينكه ما مرديم!!!تازشم اينا همش تيارتاي اين زناي ايرونيه كه واسه شوهرها شون قميش و ناز و كرشمه دارند و گرنه زناي خارجي اصلا نمي دونند اينا چيه؟

عزيزجون :واه فكر بد نكن مي گم نكنه خدايي نكرده مسموم شدي زياده روي كه نكردي؟

فري جون :اين ادا اطوارها مال شما شرقيهاست اين مسائل بين ما غربيها حله حله ضمنا هم اينقدر خودتو عقل كل ندون مرده شوري

عزيز جون :خبه خبه اين وصله ها به ما نمي چسبه

فري جون:امروز  سر صبحي رفتم نونوايي محل اين شاطر محمود هست مرتيكه سن باباي منو داره همچين هيزگيري به اين زن منا مي كرد كه نگو كلي هم از رايس حرف زد يه رايس مي گفت صد تا رايس از دهنش مي ريخت بيرون خوبه سن خر پيره رو داره لبه گوري!

عزيز جون :واه واه خدا بدور سر تخته بشورنش الهی مي زدي با دمپايي دهنشو پر خون مي كردي مرتیکه مافنگی رو

فري جون :اي بابا ارزششو نداره ...اون سوهان ناخونتو بده! مرتيكه همچين مي گفت آنا پوليس كه من ياد كوه آنا پورنا افتادم !

عزيز جون:ولش كن بابا اصلا گور باباي همشون هنوز كه جيز نشديم

فري جون:اوا يه ساعته اين چاي رو ريختي هنوز داغه من كه سوختم ..

عزيزجون:خب بده چاي رو من بخورم

فري جون :داغه بخور ولي مواظب سلامتيت باش عزيزم

 

+ نوشته شده توسط فرشید در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 9:10 |