تبليغاتX
< head> طنز کوه

اليوم كه به كتابت راپورتهاي واصله مشغوليم مشاهده مي نماييم مقادير متنابهي راپورت  بصورت خفيه از اطراف و اكناف مي رسد و ما را از جبال واگذارده است. فلذا في الحال جلوس كرده ايم و  به تورق وبلاغهاي جاريه مشغوليم و جبال رصد مي كنيم.ملالي هم نيست و تمام امورات ما به قاعده است! بجز طلبكاراني كه درب منزل ريسه شده اند و عنقريب كلون از جا بر كنند و به اندروني شوند . دوسيه ي ما كه به سبب تجارت ناقص ما فعلا در عدليه جاري و ساري  است. ضعيفه هم اعلام نموده  مهرش حلال جانش آزاد! و همين ليل ماضي هم از نظميه با يك فقره دستبند مصنوع تمام استيل جديد ممالكت غربيه به منزل شده بودند و ما به سبب تبحر در صعود به بام منزل از پشت بام گريختيم. علي ايحال مشكل خاص ديگري نيست كه ذهن مار ا بهم ريخته باشد و تمامي امورات به قاعده است و ما از فرط بيكاري و خوشي مضاعف كه حادث شده است به ثنا گويي رئيس الوزراء صاحب هاله نور به قاعده سه گز در سه گز به حريمش  به سبب مهاركامل تورم و رساندن آن به زير صفر به طريقي كه ريشه ي تمامي تورم ها منجمد شده و  كليه ماكولات و مشروبات  اعم از غازي و غير غازي و حلال و حرام را به بيع سال پنجاه و هفت ميان ما و دكاكين محترم تبادل مي شود و هر يك از رعيت از شدت و حدت وفورمسكن هر كدام چند فقره بيت مسكوني بصورت ويلايي و ييلاقي و قشلاقي داشته و سرتاسر بلاد محروسه را هم كه كنكاش كني يك عدد مستاجر نخواهي يافت تا بتواني از براي پس افت ذخاير معنوي آخرتت، مسكنت را به رايگان به ايشان تقديم كني و ضمن اينكه اجاره نستاني مبالغي هم بصورت  ماهانه به حساب ايشان واريز نمايي الي يوم الموت قربت الي الله.

یکم :چند روز ماضي راپورت رسيد ميرزا حسين خان رضايي وبلاغباشي سر از جعبه ي جادو در آورده است و مقرر شده است چند فقره پروغرام مسمي به باغ قرطاسي(كاغذي)برگزار كند و يك فقره تمثال تماشا داده است كه روي يك صندلي مصنوع به شكل كتاب جلوس نموده و رعيت را به قرائت كتاب يوماًو ليلاًتشويق و ترغيب مي نمايد.در اين اثنا ميرزا عباس خان محمدي علاف الدوله يك فقره غامنت براي ايشان گذاردند كه چرا روي كتاب نشسته ايد .تدبر نموديم ملتفت شديم  بي جا نبوده است اولين چيزي كه در اين بلاد محروسه باسن را روي آن جلوس دادند وآنرا ملوث نمودند همين كتاب بوده وبس! فلذا ملالي نيست .في الحال هر چه بصورت خفيه كنكاش نموديم نفهميديم چگونه يك چندي پاي اهالي فدراسيون جبال نوردي و تصاعد هاي بي حد وحصر اسپرتي به جعبه جادو باز شده و يك روز ميرزا حسين خان نظرالدوله يك روز ميرز محمود شعاع الدوله و يك روز ميرزا رضا زارعي الدوله به جعبه ي جادو شده و اين آخري ميرزا حسين خان وبلاغباشي .راپورت رسيد عنقريب پوز پروغرامهاي ملعبه مارادونا را زده و يك پروغرام ساخته مسمي به نود كيلومتر! بجاي پروغرام نود تا عادل خان فوتبال ا لدوله بروند غاز بچرانند.

دویم :جلوس بهمن ماه انجمن جبالنوردان بلاد محروسه بر گزار گرديد و بدعت ديگري گذاشته شد و ميرزا حامد خان حصاري الدوله صاحب وبلاغ عزلت الجبال* مجري اين پروغرام شد.راپورت واصله را ما از وبلاغ آرام الجبال و كلاغها كف رفتيم و معمولا چون وبلاغ كلاغها از اين نشست گزارش اكمل ميدهد ما هم اكتفا به آن كرديم.ميرزا فرامرز خان كلاغ ورپريده! هم باز نيش زده بر رعيت جبال نورد و گفته است برخي براي نان وآب و بهشت تن به هر كاري مي دهند و صرفا اداي وظيفه مهم است نه اينكه براي كه و چه كار مي كني؟ ايشان ختم كلام چند نفري را هم مستوجب اين متلك خود دانسته و نواخته است.

في الحال مجال بيش از اين كتابت نيست دوسيه به سبب غزا به قضا رفته و ما غذا نخورده مي بايست به محكمه برويم الباقي راپورت بماند به بعد از محبس!!!

..........................

*عزلت الجبال نامي بود به اين سياق براي وبلاگ حامد حصاري! گمانم اولين بار محمد نصيري فرد اونو عنوان كرد و من خيلي خوشم اومد امتيازش بماند براي ايشان و يا اگر دوست ديگري گفته بگه حلال و حروم نشه!

 

 

+ نوشته شده توسط فرشید در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 14:23 |

نجات دو كوهنورد از محاصره ي گرگها:

خبري بود كه صفحه حوادث روزنامه ايران نوشت و گمانم كوهنوشت و يكي دو تا وبلاگ هم درج كردند يادم نيست به هر حال !

ما هم بيكاريم ها چه اخبار هولناكي مي خوانيم كه  مو به تنمان راست مي كند.درست است كه عادت كرديم و ساليان سال است  كه اين موها همينطور راست مانده و فرصت خوابيدن هم ندارندبه جهت   اين همه هول و ولا صبح تا شومي!!!  ولي به هرحال اخبار هولناك تر كه مي آيد اين موها همين جور راست تر مي شوند يكيش همين خبر حمله ي گرگهاي گرسنه به دو جوان كه....

بي اختيار ياد فيلم "با گرگها مي رقصند"و يا به تر بگوييم رقصنده با گرگها و يا ساده تربگوييم كسي كه با گرگها مي رقصد!افتاديم و بر جان خود خوف برديم و گفتيم اگر آنجا هيچ دارو درخت نبود اين كوهنوردها تا الان از هضم تمامي رودها به سلامت عبور كرده بودند!!!فلذا به ذهنمان رسيد براي حل اين مشكل چند راه حل اساسي ارائه كنيم بلكم اين فدراسيون يك تشويقي مار ابكند حالا اينكار را هم نكرد! نكرد بياييد لااقل مارا به رسميت بشناسد دق كرديم از بي هويتي و بي شناسنامه اي!

اما اهم پيشنهادهاي ما به شرح زير است :

1- رقص:در كنار آموزشهاي لازم كوهنوردي به كوهنوردان عزيز چگونگي رقص با گرگها يا همان حركات موزون را هم به آنها آموزش بدهيم تا به محض رويت گرگ با انواع رقص هاي ايراني و عربي و خارجي آنها  را رام كرده تا  جان خود را در امان نگاه دارند . به هر حال ياد گيري اين حركات موزون هم نشاط را به کوهستان آورده هم جانتان را محفوظ کرده و هم به شما  خواهد آموخت كه براي گذران زندگي   چگونه به هر سازي خوشگل برقصيد!

2-درختكاري :با توجه به نقش ارزنده ي درخت در ختم به خير شدن اين حادثه پيشنهاد مي كنيم شهرداري با همكاري فدراسيون كوهنوردي مقدار زيادي و د رهر صد متر يك درخت در كوهها بكارد تا به محض حمله ي گرگها كوهنوردان عزيز بلافاصله به بالاي درختها بروند! اصلا به نظر من توي شهر واسه همين شهرداري اين همه درخت كاشته و گرنه با هجوم اين همه گرگ گرسنه! دورو بر تا حالا تيكه پاره شده بوديم .

3- فقر زدايي :در راستاي اهداف دولت محترم در خصوص فقر زدايي پيشنهاد بعدي اينكه با توجه به معضل اين همه آدم گرسنه و زير خط فقر مانده ودغدغه هاي ! دولت مهرورزبرای  حل معضل تغذيه آنها  همه را جمع كرده و به نوبت بفرستد تو كوهها تا اين گرگها رو به سيخ بكشند و يه شكم سير بخورند. بگويند نذري است و تبرك! راحت تر مي خورند.تازه ممکن است نه تنها به اهداف فقر زدایی رسیده بلکم  به اهداف فقیر زدایی! هم برسند. یعنی پاک کردن معضل اصلی .شاید گرگها آنها را خوردند. اصلا چه معنی دارد این همه فقیر سر خود آمده اند توی این مملکت و چهره نظام را ملوث کرده اند؟

4-دغدغه هاي زيست محيطي :البته از نظر زيست محيطي گرگهاي هم حق دارند تا اين عباس محمدي گير نداده بگوييم  كه   پيشنهاد مي كنيم اين آدمهايي كه به هر دليلي به اعدام محكوم شدند بفرستند توي كو ه و كمر و به سبك گلادياتورها يا خورده ميشوند يا نجات پيدا مي كنند  تازه با فيلم برداري هم ميشود كلي فيلم اكشن با بدلهاي واقعي ساخت.

5-مذاكره:اصلا پيشنهاد مي كنيم گرگهارا  بياوريم سر ميز مذاكره بلكم راضي بشوند وبه حق خودشان قانع!  اين همه گوسفند!توي اين مملكت ريخته خب چرا آدمها رو بخورند بروند همان گوسفندهای زبان نفهم را بخورند .

6-احراز صلاحيت:پيشنهاد مي كنيم پرونده اين گرگهارا بدهند هيات هاي اجرايي انتخابات يك بررسي بكنند ببينند صلاحيت لازم را برای خوردن و دريدن و پاره كردن دارند يا نه؟ اگر دارند بروند بخورند و پاره كنند نوش جانشان! وگرنه  رد صلاحيت شوند. بالاخره نبايد بي حساب كتاب باشد هر گرگي! بيايد  بنشيند و آدم بخورد.

آخرش با اين پيشنهاد هاي ما   نفهميديم كي مي خوره؟ كي نمي خوره؟  ياد اين شعر افتادم

آن يكي شيري است اندر باديه

آن دگر شيري است اندر باديه

آن يكي شيري است كادم مي خورد

آن دگر شيري است كادم مي خورد!

چي شد چي به چي شد؟ شما هم براي حل اين معضل پيشنهادي داريد بفرماييد كه بالاخره با اين گرگها چكار كنيم.

 

+ نوشته شده توسط فرشید در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 14:10 |

مهري جعفري وبلاگ نويس نام آشنا فعال كوهنورد كه بيشتر در حوزه ي حقوق خاصه حقوق زنان مي نويسد.يك فمنيست دو آتيشه  با وبلاگ "بي هيچ ترسي از جاذبه ي زمين"نامي بر آمده از طرز تفكر خود نويسنده.تداعي كننده عملكرد و اعتراض نويسنده فارغ ازهر گونه واهمه از قانون هاي مرعي و نامرعي نوشته شده و نانوشته و...بگذريم قصد تحليل نويسنده و وبلاگشو ندارم هرچند در يك مقطعي اينكارو رو شروع كردم اما وقت و انرژي زيادي مي برد اميدوارم در فرصتی بتونم به عملكرد مهري جعفري هم بپردازم.

علي ايحال چندي پيش پستي زده بود با عنوان" این کاسه های داغ تر از آش" همين بهانه اي شد تا من طنزي بر اين نوشته بزنم تا بلكم مهري اين سر مارو از تنمون جدا كنه

مكان حياط خانه ي مهري خانم. نشسته روي يك تخت چوبي با چند پشتي

آخ آخ بخدا فرامرز خان اين حرفها گفتن نداره آدم مور مورش ميشه واقعا كه قباحت داره نه تورو خدا آنا جون تو يه چيزي بگو

فرامرز خان: (پكي به قليون مي زنه و جابجا ميشه و مي گه) چي شده آبجي مهري باز خون خودتو داري كثيف مي كني؟

آنا:الهي بميرم مهري جون چه رنگ و رويي كردي كسي چيزي بهت گفته؟

مهري:كاش چيزي گفته بودند آنا جون ور بپرن الهي بعد اسم خودشونو گذاشتند... چي مي گند فرهيخته! جون عمه شون يه كاره يه گروه كوهنوردي تشكيل دادند گفتند فقط مردا مي تونند عضوش بشند.

آنا: آها اون گروه رو مي گي سر تخته بشورنشون الهي خدايي خيلي بهم بر خورد

فرامرز خان:آبجي رووشنتر بگو بينيم قصه چيه ؟خدايي ما كه از حرفاي شوما دو تا لچك بسر چيزي نمي فهميم.

مهري:همين گروه كوهنوري كوفتي ديگه گفتند زنا اگه مي خوان بيان عضو بشند بايد رضايت بابا يا شوهر يا دادششون رو بگيرن مثلا خانومه با ليسانس و دكترا كلي اهن و تلپ ميخواد بره كوه بايد رضايت اون شوهر مافنگيشو بگيره كه چي مي خواد بره كوه  واقعا كه!!!نوبره بخدا

آنا:واي مهري من انقده از اين مرداي پر مدعا بدم مياد كه نگو خدا عالمه.افاده هاشون طبق طبق .يه رضايت نامه كه بخوان بدن بايد صد تا توقعشون رو بر آورده كني

فرامرزخان:آبجي جان شوما كه يه ريز ليچار بارهمجنساي ما بكن بابا خون كه نكرديم حالا اگه چارتا مرد! مافنگي در اومد  همه رو به خيك ما نبند. بعدشم شوما كه همه جور قر و اطوار واسه شوهراتون داريد ديگه تو يه رضايتنامه مونديد؟

مهري:واه فرامرز خان موضوع اين نيست اصلا موضوع توهين به ماست كه همه جا يه آقا بالا سر واسمون ميذارند.اصلا مي دونيد چيه من ميگم يه گروه هم ما تشكيل بديم هيچكدوم از اين مرداي ذليل مرده رو هم را نديم.... برن دق كنند

آنا:من كه مي گم اگه خواستيم بعدنم عضوشون كنيم بگيم بايد برن از ننه يا آبجي يا زناشون  رضايت نامه محضري بيارن چطوره؟

مهري:آنا زنشون عزيزم! نه زناشون چه خبره والله در ديزي بازه حيا گربه كجا رفته؟

فرامرزخان:آبجي مهري شما گروهتون رو را بندازيد من چارتا رضايت نامه همين الان تو جيبمه! ضمنا آبجي قربون دست پنجولت اون يه گل زغالو بزار سر اين قليون كام نميده لاكردار

سام مليكم

مهري :اوا عزيزاله خان تشريف آوردن بفرمائيد تو قدمتون سر چشم(بعد روشو با چادر می گیره)

عزيزاله خان:دكي فرامرزخان هم كه اينجا جا خوش كرده (بعد مياد آهسته در گوشش مي گه) چطوري اروتيك خان خوبه سن و سالي ازت گذشته بابا توديگه  يه پات لبه گوره يكيش توي گور!

فرامرزخان:( با غيظ ) بشين بابا لوده با اون  عشوه و كرشمه هات لا اله الا الله نذار دهنم باز شه ها

عزيزاله خان: آبجي آنا! روتو بگير دختر جان خوبيت نداره جلو نامحرم( با اشاره چشم سمت فرامرز)

آنا:( دست مياره پر چادرشو ميكشه جلو صورتش) اوا دايي جون بشين يه چايي واست بريزم

عزيزاله خان:فرامرز خان راستي اين تيارت جديد چيه يه مشت خلق الله رو مي خواي جمع كني بالا كوه و كمر كه چي چي يادشون بدي؟

مهري:عزيزاله خان نقشه خوني

آنا:اوا منم نقشه دوست دارم مدرسه كه مي رفتم همش نقشه ايرانو مي كشيدم ديديد كشورمون شبيه گوساله است!همشم با بچه ها نقشه مي كشيديم چه جوري خوراكي بقيه رو كش بريم!

فرامرزخان:آبجي جان ايران شيبه گربه است نه گوساله عزيزم

آنا :همين كه شوما مي گيد چه فرقي مي كنه حيوون حيوونه ديگه زبون بسته ها مثل بزاي همين ميرز عباس خان محمدي علوفه فروش سر كوچه مون

عزيزاله خان: همون كه  علافه

آنا: نه بابا طفلي يه دكون داره يه اسم با كلاس هم روش گذاشته انجمن نمي دونم چي چيه كوهنوردا... علاف نيس طفلي

فرامرز خان: آبجي جان علاف يعني همون علوفه فروش راستي عزيزاله خان شوما هم تشريف بياريد مي خوايم دو كلوم هم با شوما اختلاط كنيم ضمنا اسم اين يارو لاته رو هم مي خوام بهت بگم همينكه سر كوچه مزاحم اينو اون ميشه و كلي ليچار بار مي كنه

عزيزاله خان:فرامرز خان به ولاي علي اسمشو بگو همينجا قريه قورمش كنم نالوطي رو... دكي داشمون رو باش

فرامرزخان:راستي آبجي مهري شوما درس چي خوندي؟

مهري:حقوق فرامرزخان كوچيك شمائيم مگه شما پسر داريد؟

فرامرزخان: نه بابا پسر واسه چي

مهري: خب گفتم شايد دنبال دختر مي گرديد؟

فرامرزخان: همين كه ما خودمون همچي غلطي كرديم واسه هفت پشت و كس و كارمون بسه. حالا خواستم بگم چرا حقوق؟ مواجبش خوبه مگه؟

مهري:والله اولش فكر مي كرديم هر كي حقوق بخونه هر روز كلي حقوق بهش ميدن! پولدار ميشه! بعدا فهميدم حقوق به اين قانون مانونا مي گند. البته همين الانم چارتا پرونده اينور و انور كني پول خون اين فرشيد در اومده يه چيزي هم پس افت مي كني.

فرامرز خان:آبجي نميشه يه شكايت مكايت از اين لاتو لوتا ي محله وبلاگ نويسا  كه كلي ليچار بار ما كردن بكنيم. خدايي روم نميشه ديگه تو وبلاگا سر بلند كنم

عزيزاله خان:اي بابا فرامرزخان شوما كه پوستت كلفته ماشالله شوما چرا؟ ميگن دست از دهن برداري تا تن طرفورنگي نكني دست بردار نيستي

آنا:دايي جون رنگي يعني چي؟

مهري:آنا جون  سياه سفيد كه نباشه رنگي ميشه ديگه !!!

آنا:آها

مسائلي كه مهري جعفري ذكر كرد به نظر از تبعات گذر از موج دوم به سوم باشه .فارغ از هر گونه قضاوت اين حقير فعلا در اين مقوله.

 اشاره ي من به كتاب موج سوم نوشته ي آلوين تافلر.

توضيح

بیشتر از این وقت و حوصله مجال نوشتن نداد اگر اين چند وقته يه كم دير به دير آپ شد از همين الان شرمنده. گرفتاريم فوق العاده زياد شده اين آخر سالي مگر اينكه بزودي حل شه به دعاي شما مسلمين و مسلمات. فرصت نوشتن نبود به اصرار...  نوشتم.

 

 

+ نوشته شده توسط فرشید در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت 10:17 |

تصور بفرمائيد بيست سال بعد در چنين روزي من مرده ام و تصميم گرفتم از اون دنيا و از داخل جهنم واسه ي دوستان نامه بنويسم اينگونه خواهم نوشت :

سلام رضا نظام دوست(سيزيف) چطوري پسر؟ بابا چرا در وبلاگتو گل گرفتي؟ تازه داشتيم به فحشهايي که تو وبلاگت بار ما مي كردي عادت مي كرديم.بابا تو كه اينطوري نبودي با چهار تا فحش صحنه خالي كني! خلاصه حال مي كرديم باهات خاطرت جمع باشه يه جاي خوب تو جهنم واست رزرو كرديم جيك ثانيه كه مردي يه اس ام اس بده بياييم دنبالت. با عزيزالهي اينجا يك هلو پارتي ملس راه ميندازيم .ضمنا اينجا هنر پيشه هاي خوبي داريم اگه خواستي فيلمي بسازي مثل همون از" ابرها بالاتر" تحت عنوان از جهنم  بالاتربگو همه عوامل فني در خدمتند.

سلام فرامرزچطوري كلاغات چطورند هنوز خوب غار غار مي كنند ؟خدا رحمتت كنه هنوز خاطره ي فوتت يادم نرفته هيچكس نيومد تشيع جنازت يه نفر ازت دل خوش نداشت .خبرش رسيد وبلاگ كلاغهارو هم تو جهنم راه انداختي اسمشو گذاشتي "كلاغ جهنمي "كلي ملتو اعم از بهشتي و جهنمي رو ضايع مي كني .مي گند هنوز هم كامنتهاي منتقدات رو سانسور مي كني و گفتي اينجوري حالش بيشتره شنيدم چند روز پيش يه پست زدي واسه جبرائيل كلي ضايعش كردي! رفته پيش خدا گله گيتو كرده. بابا ابن فرشته ها كه ديگه معصوما" به اينها چرا گير مي دي آخه. نمي دونم از وبلاگت خبر داري يا نه؟ فرزندت بعنوان وارثت داره مي نويسش اسمشو گذاشته كلاغ بچه! جدا" كه فرزند خلفته عين خودت  يه مشت كلاغ ريخته سر ملت غار غار مي كنند.

سلام عباث!چطوري طرف خوبي؟ چه مي كني با بيزينس ميونت با معلمها چطوره؟ يادمه يه مدتي واسشون مطلب مي نوشتي مي گفتي فعلا نون تو معلمها ست! هر چي مي گفتم اين بي نواها نون ندارند خودشون بخورند تو فكر نون در آوردن ازاينهايي ؟مي گفتي بيزينس يعني همين. يادمه گفتي مگه الان خيلي ها به اسم مستضعفان نون نمي خورند و اين چيزا كه منم گفتم بي خيال باز مي خواي وبلاگ مافيلتر شه من ديگه سياسي نيستم . راستي از اون عكسي كه تو مجلس تقدير از پیشكسوتها گرفتي چه خبر؟ با اون لبخند مليحت پيش شعاعي!  مي گفتي مي خواي يه چاپ 100در 80 بگيري قاب كني بزني به ديوار.قرار بود يه آبگوشت به ما بدي اينقدر ندادي كه ما مرديم  اومديم اين دنيا. اگر بعد صدو بيست سال مردي و جهنمي شدي سري به ما بزن آبگوشتهاي جهنم حرف نداره! اينجا آبگوشت بار مي ذارند با دنبه مخصوص جينفر لوپز!

سلام رامین (شجاعی) چطوري تو طرف؟ بابا حال و حول! از ديسكوهاي ونكور چه خبر؟ شنيدم بعد از اينكه كوه و وبلاگ داستان كوهتو بي خيال شدي يه وبلاگ زدي به نام" داستان ديسكو" گفتي فعلا نون تو اين چيزاست! كوه واسه علافهاست و اين چيزا . چند روز پيش ايميلتو ديدم گفته بودي بخشهايي از كتاب "هيماليا به روش سبكبار" روكه بيست سال پيش داده بودي به بهنام ورضا فتحي ترجمه كنند بالاخره  بدستت رسيد ولي هيچي ازشون نفهميدي دادي يكي فارسي اين ترجمه رو به فارسي سليس ترجمه كنه!

سلام فرشيد فاريابي چطوري ژنرال! بابا عصباني نشو تقصير اين فرامرز ملعونه كه اين لقبو روت گذاشت چه خبر؟ شنيدم يه هنگ و ده تا گروهان گم كردي و لشگرت تو ارتفاعات سبلان با شكست سنگين مواجه شده عقب نشيني كردي .گفتند خودتو تجهيز كردي يه لشگر مهيا كردي با كلي تيرو كمون راه افتاديد بريد هر چي كلاغه! شكار كنيد و بال و دمشون رو قيچي... دمت گرم برو باهاتم. شنيدم با اين حركت ارتقاءيافتي شدي تيمسار ارتشبد با دويست سال ارشديت! تا اين چشم  فرامرز نصيري در بياد! خلاصه سربازمرباز بخواي ما هستيم ها.از خواهر زاده كوچولوت چه خبر  احسان رو مي گم خوبه؟ بالاخره بزرگ شد!

سلام عباس (محمدي)

چطوري بز چرون! خوبي از بزهات چه خبر خوبند؟ شنيدم از صدقه سري اين علوفه دادنها يه گله بز به تور زدي شدي يه پا رام دامدار!مي گند اينقدر تو اين كار حيوون دوستي پيش رفتي كه شدي پدر ترزا! و يه يتيم خونه از بزهاي بي كس و كار راه انداختي و تو كار ازدواج و طلاقشون هم هستي! خلاصه كه همه چيزشون رو نظام مند كردي.بابا قرار بود يه شب مارو يه كباب بز مهمون كني چي شد پس؟

سلام عزیزالهی كجايي جونور؟ خوبي چه خبر از وبلاگ سازيهات ؟ مي گفتي نذر كردي پونصد وبلاگ بزني قربت الي الله  چي شد زدي يا نه؟ ضمنا قصد داشتي بوركينافاسو كوه رو هم بزني.چه خبر از زهرا دخترت يادمه هميشه عكسهاش تو وبلاگت بود و وبلاگت بجاي اينكه از كوه بگه شده بود آلبوم عكسهاي زهرا! گمانم تا حالا بايد ازدواج كرده باشه راستي عكس دامادت و نوه ات رو بگذار تو وبلاگت  بينيم .از كوه رفتنات بگو شنيدم مسير توچال برف كوب كه چه عرض كنم سنگ كوب كردي بس رفتي و اومدي صاف شده.هفته ي پيش خيلي خنديدم كه گفتي بعد اين همه سال تازه فهميدي غير توچال كوههاي ديگه اي هم بوده!!!

آنا فراهاني سلام تو چطوري هنوز زنده اي؟ فكر مي كردم تا حالا مردي آخه اون موقع ها پنجاه سال داشتي شناسنامه ا ت رو با كلي حقه بازي كوچيك گرفته بودي و خودتو ... ساله جا زده بودي تا اينكه يكي از بچه هارو ديدم گفت هنوز زنده اي و گفتي تا فرشيدو تو گور نكني قصد نداري بميري! بابا ما كه مرديم تو كي مي خواي دست از سر دنيا برداري ؟خب مادر بزرگ  بالاخره ازدواج كردي يا نه ؟ كسي زد پس كله اش بياد تورو بگيره؟ از وبلاگ در پيتيت چه خبر؟ يادته عشق اينو داشتي كامنتهات به صد تا برسه بعد خودت مي رفتي كلي كامنت با اسم ها ي مختلف مي گذاشتي تو وبلاگت.

سلام ساجده كشميري چطوري دختر خوبي؟ راستي ممنونم آخرين كتابت هم دستم رسيد ديشب بچه ها از قبرستون برام آوردند گفتند تو برا خيرات و مبرات آوردي سر قبر من

گذاشتي و رفتي !بعد اون كتاب "جاي گنده يك پا" ديدم "جاي گنده  يك دست" رو نوشتي اشعارت عالي بود! چون ما كه چيزي نفهميديم! داديم فرهنگستان لغت جهنم  اونها هم چيزي نفهميدند! يه نرم افزار قوي مترجمي فارسي به فارسي خريدم نصب كردم رو كامپيوتر  تا شعرهاتو ترجمه كنه تا حالا چند تا هارد سوزونده كامپيوترم اما هيچكدوم رو نتونسته ترجمه كنه شاد باشي به گنو هم سلام برسون.

سلام مشولي چطوري خوب ديگه ياد ما نمي كني! اما خب توقعي نيست توهم مثل فرامرز به رحمت ايزدي پيوستي شنيدم به خواب برو بچ اومدي گفتي بهشت هم ستم شده واست! رفتي كنسرت برگزار كني از منكرات بهشت اومدن ابزار ادوات موسيقتو جمع كردن و بردند شنيدم يكي از حوري هايي هم كه بهت اونجا دادن بخاطر پوشيدن بوت ساق بلند بردند منكرات تعهد ازتون گرفتند! اي بابا اين رادان اونجا هم دست از سر خلق الله بر نمي داره! پس چي مي گفتند تو بهشت حال و حول همه رقمه رديفه.از تاريانا چه خبر اين بحث طلاقو طلاق كشي با تاريانا چي شد؟ طرف چشمت به چهار تا حوري خورد تاريانا يادت رفت؟

سلام محمود (شعاعي)

چطوري رئيس فدراسيون! بابا خدا رحمتت كنه شنيدم فوت كردي يه راست با رضايي با هم رفتيد بهشت و خلاصه بس فعال بوديد يه" فدراسيون بهشت نوردي" اونجا راه انداختيد و تند تند ملت رو مي فرستيد برن بهشت نوردي! ديگه اونجا محرم نامحرم هم نداره شنيدم ملت با حوري و غلمانه كه مي رند بالاي كوههاي بهشت شب ماني اونم تو يه چادر.از رضايي چه خبر می گن مدام پشت بوم ساختمون فدراسيون بهشت نوردي رو داره فتح مي كنه و پوز عزيزالهي رو مي زنه! جات خالي ديشب منو عزيزالهي  رفتيم اين ديواره ي چاه ويل جهنم رو صعود كرديم هموني كه بچه هاي اراك اومدن از بالا به پايينش يه مسير باز كردند! و كلي رول كوبي اين چيزا.خلاصه طرفهاي ما نمي آييد وگرنه مي ديدي فرامرز نصيري هم خوبه داره يه نقد مي زنه به مسير گشايي اين اراكيها تو جهنم !كوهنوردهاي تبريزي هم رفتند دادگاه برزخ ازش شكايت يه صد هزار سال ديگه به عذابش اضافه شده اما اصلا عين خيالش نيست.

+ نوشته شده توسط فرشید در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 11:9 |

روز همان روز بود و مردم هم همان مردم! و شهر هم! و آسمان هم! بي كم و كاست! لااقل آفتاب در اين سرزمين هنوز هم از همانجاي هميشگي اش طلوع مي كند. و من هم !...همان من بودم فقط يكسالي فسرده تر ،خمودتر و پيرتر!و خنده ها!... نه خنده ها همان خنده ها نبود! تبسم به لبها كمتر بود و مردم از رنجي پنهان رنج مي بردند و براي مني كه يك چند روزي از خانه بيرون نبودم و فقط صداي كوبش طبلهاي بي معرفت! هياتهاي محل را مي شنيدم و سر را در پتو بيشتر و بيشتر فرو مي بردم فرقي نداشت هر چه مي خواهد باشد.

امروز به تقويم نگاه مي كردم يك سالي  مي شد كه مي نوشتم وسه سالي هم  بود كه تو رفته بودي و من تنهاي تنها مانده بود م رو بسوي غروب هميشگي ام. خسته تر و  غمگين تر .شايد تو هم آخرين خنده ات و آخرين بغضت همان لبخندت  بود و همان  بغض جدايي .

واما...

يكسال گذشت از طنز كوه با تمام فراز و نشيب هايش. با طنز ها و هجوهايش با تلخ زباني و شيرين زباني هايش، نوش هاو نيشها يش  ، با سياستش و ديانتش ، ديانتي كه عين سياستش نبود و سياستش هم به هكذا هر كدام ساز خود را مي زدند و... اصلا به درك اينقدر ساز خود را بزنند تا صاحبش اين ميانه حنجره اش جر بخورد.

آن زمان گمانم سي ام دي هشتاد و پنج بود كه  اولين قلم در وبلاگ زده شد به غير از چيزهايي كه جسته وگريخته مي آمد و به كامنتها مي نشست . و من امروز يادم آمدكه يكسال گذشت. هميشه همه چيزم دير يادم مي آيد خصوصا اگر يك جورهايي ربطي به عمر و سن و سال و اين چيزها داشته باشد. گيرم كه يادم هم مي آمد اصلا چه اهميتي داشت ؟ آن روز قرار كردم تا پايان سال هشتاد و پنج بنويسم و بعد يك ارزيابي كنم و كردم  بين خودم و خودم و ادامه دادم . در طول اين يكسال خواندم و شنيدم و ديدم ارزيابي دوستان را. و گفتند و گفتم و آخرالامربه گمانم خوب بود. خوب بود نه اينكه عالي و يا اي بدك  نبود كه خوب بود البته اينها همه تعريفي نسبي دارد ولي...

 نقد و نظر و انتقاد خوب است و گمانم   حتي در حالت تندتر آن استهزا هم بد نباشد! لااقل يك اهرم كنترل ايجاد مي كنند براي كساني كه مي خواهند كاري بكنند يا حرفي بزنندو... اين مي شود كه بيشتر مراقبت مي كنند.

نمي دانم بعد از اين مجال نوشتن باشد يا نباشد و تا كي باشد و تا كي طنز من بيايد. براي مني كه طنز نويس نبودم اصلا. و اين اولين تجربه ي من بود. نمي دانم بايد به رسم آناني كه قرار است بار آخرت ببندند حلاليت بطلبم يا اينكه اصلا!... چه فايده دارد باز هم كار خودم را خواهم كرد.

مخلص كلام اينكه....زياده! جسارت است و ...بگذريم و بگذاريد  اين هم بماند...

+ نوشته شده توسط فرشید در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 13:29 |