خواندن این پست را به افراد زیر هیجده سال به علت مستهجن بودن توصیه نمی کنیم بعدا بهمان فحش ندهید که این دری وری ها چی بود نوشتی ای فرشید نفهم!!!
خاطرات جواني پدر خود را بنويسيد!
من بسيار خوشحال مي بوده باشم كه خاطرات جواني پدرم را بعنوان انشا بنويسم پس خودكاررا بر روي دل سياه! كاغذ مي فشارم و مي نويسم انشاي خودرا.
من تازه ديشب فهميدم كه پدر من هم روزي جوان بوده است! و جاهل و جوياي نام. اين را خودش وقتي ديشب داشت آب و ماست و خيار مي خورد و خاطرات جوانيش را تعريف مي كرد تا من انشايم را بنويسم مي گفت ولي نمي دانم چرا مادرم به پدرم مي گفت فرشيد امشب به پسرت انشا نگو و خاطراتت را تعريف نكن چونكه آب و ماست و خيار زياد خورده اي و پدرم مي خنديد و مي گفت حالش به همين است. پس پدرم گفت بنويس فرشيدك من! و من نوشتم فرشيدك من! و پدرم گفت مادر سگ گوساله اين را ننويس انشايت را بنويس! اما نمي دانم چرا وقتي پدرم به من فحش داد مادرم بسيار عصباني شد!
پدر م گفت ما جوانهاي قبل و بعد از انقلاب بوده می باشیم و چون عشق و حال همه رقمه رديف بود خوشي زير دلمان زده بود و هي به ما مي گفتند انقلاب بسيار چيز خوبي مي باشد و ما كه يك شب سرمست از كلي آب و ماست و خياري كه خورده بوديم سر راه برگشن ازنيو سيتي(new city) انقلاب كرديم و فقط هوار زديم و نمي دانستيم چه چيز را نمي خواهيم و چه چيز را مي خواهيم اما الان فهميديم كه چه چيز را نمي خواهيم و چه چيز را مي خواهيم!
من به پدرم گفتم بابا فرشيد! نيو سيتي چيست؟واو گفت نيو سيتي يك جايي بود كه هر وقت مادرت ناز مي كرد ما مشگلمان را با بيست و پنج تومان آنجا حل مي كرديم و لي الان از صدقه سري دولت جمهوري اسلامي همه جاي كشور نيو سيتي شده است و بطور آن لاين همه چيز دم دستت هست و مثل آن موقعها لازم نيست براي انجام آن كار كه هيچ ربطي به تو ندارد! از اينجا تا ميدان گمرك بروي و كافي است تو همين محله ي شهر آراي خودمان فقط پنج دقيقه با ماشين يك چرخ بزني كه مي تواني بهترين هلوهاي محله را سوار كني و من مي خنديدم و مي گفتم كه پدر مگر ميوه پا دارد كه سوار ماشين شود و پدرم قاه قاه خنديد و گفت بعضي ميوه ها مثل بعضي چيزهاي ديگر پا دارند مثلا مامانت كه جيگر منست و پا دارد! حتي بعضی از نانهاي زير كباب هم پا دارند يكيش همين خاله ات غزل جان! كه نان زير كباب منست و من خيلي اورا دوست مي داشته باشم. ولي من هيچ چيز از حرفهاي پدرم را بسيار سر در نياوردم و فقط اين را فهميدم كه چرا پدرم در شعر به غزل علاقه زيادي دارد و يادم آمد كه پارسال كه رفتيم شمال پدرم گفت نان زير كباب را هم با خودمان ببريم ولي من و مادرم و خاله ام هر چه آن شب در شمال منتظر مانديم پدرم كباب نخريد تا نان زير كباب داشته باشد و آن شب ما باز آبگوشت خورديم .
پدرم مي گفت از حسنهاي ديگر انقلاب و جمهوري اسلامي آن بود كه سن كاركنان نيو سيتي را بسيار پايين آورد و از ميانگين سي سال به شانزده سال آورده است و ما همه اش اين دولت را دعا مي كنيم.او مي گفت اخيرا گفته اند كه مي خواهند احتمالا سوبسيد ها ر ا بردارند از روي كالا ها و احتمالا يك جاي ديگر بگذارند كه خدا كند آنجاي ما نباشد ولي من منظور پدرم را نفهميدم و مادرم مي گويد چون پدرپدر سگت سياسي است سر بسته صحبت مي كند!پدرم مي گفت ما قبل از انقلاب نمي دانستيم تورم يعني چه و اصلا تورم را با كدام ف مي نويسند ولي الان همه چيزمان متورم شده است جز يك چيزمان كه از تورم افتاده است! و من نفهميدم چرا مادرم با شنيدن اين حرف به پدرم گفت خاك بر سر بي شعورت!
پدرم در ادامه گفت بنويس معجزه هزاره سوم من! و من وقتي از پدرم پرسيدم چرا من را معجزه هزاره سوم مي نامي؟ گفت براي اينكه يك شب كه مي خواستيم تورا درست كنيم يك چيزي زمين ريخت و بعد براي اينكه حيف و ميل نشود آنرا با قاشق ريختيم يك جاي ديگر اما در كمال تعجب با اينكه آن چيز خاك و خولي و كثيف شده بود بعد از نه ماه تو بدنيا آمدي براي همين من هميشه به تو معجزه هزاره سوم مي گويم.در اين وقت بود كه مادرم گفت فرشيد پا شو امشب آب و ماست و خيار زياد خورده اي كه پدرم گفت خب زن براي رژيم غذايي و لاغر شدنم خورده مي باشم اينها را!
پدرم در ادامه گفت فرشيدك من! بعد از انقلاب به ما جنگ تحميل كردند و هشت سال همه اش بهمان تجاوز كردند و ما مقاومت كرديم و نه تنها ناراحت نشديم كه كيف هم كرديم چرا كه يك قانون مي گويد اگر بهت تجاوز شد توانستي مقاومت كن در غير اينصورت لذت ببر! و ما چون نتواستيم كاري كنيم پس لذت برديم!پدرم مي گفت ما در جنگ قرار بود كه كربلا و قدس را آزاد كنيم ولي نتوانستيم حتي شاه عبد العظيم خودمان را آزاد كرده باشيم و لي آخرش كشور دوست و برادر آمريكاي جنايتكار آمد و كربلا را آزاد كرد وما مي توانيم برويم و بياييم انشالله بيايد شاه عبدالعظيم مارا هم آزاد كند و ما بسيار خوشحال شويم تا بجاي اينكه رئيس جمهورمان فقط به بوركينافاسو برود بتواند چند آدم حسابي هم ببيند. پدرم مي گفت قبلا ها خواننده و كاباره بود و ملت همديگر را يكجور سر كيسه مي كردند امروز همان خواننده ها مداح شده اند و حسابي كاسبي مي كنند و صبح تا شب هر چه مي توانند دروغ و دونگ به خورد خلق الله مي دهند و پول پارو مي كنند و هي از تشنگان كربلا مي گويند و اشك مردم را در مي آورند كه من به پدرم گفتم چرا تشنه بودند؟ اگر من بودم برا هر كدامشان يك كوكا مي خريدم تا تشنه نباشند و پدرم خنديد و گفت آخر آن موقع ها كوكا و پپسي نبود چون امريكاي جنايتكار نبود كه كوكا درست كند و بدهد به مردم و تشنه نشوند مثل الان كه براي آستان قدس رضوي هي كوكا درست مي كند و ما مي خوريم وهي كيف مي كنيم و من گفتم پدر خدا پدر امريكا ي جنايتكار را بيامرزد كه هي به ما كوكا مي دهد و تشنه نمي مانيم واگر آن سالهاي قديم امريكا بود حتما همانطور كه صدام را كشت! يزيد را هم مي كشت تا عده اي اينقدر عذاب نكشند . و پدرم گفت درست است كاري كه ما در عرض هشت سال نتوانستيم بكنيم امريكا جيك ثانيه با صدام كرد و ما از همين كردنش لذت برديم! و بعد قاه قاه خنديد و دراز كشيد و خرو پفش بلند شد وا نشاي من نيمه كاره ماند و ادامه آنرا در جلسه بعد خواهم نوشت.
اين بود انشاي من!









