تبليغاتX
< head> طنز کوه

 

عکس:رضا آموزگار

آنچه اين روزها مشاهده مي شود آنست كه كوهنوردي مستقل ايران بصورت يك تشكل هم عرض و رقيب با

 نهاد رسمي و دولتي آن يعني فدراسيون كوهنوردي قرار گرفته است و اين دو تشكل نه در تعامل كه در تقابل

 با يكديگر قرار دارند و هر كدام سعي بر آن دارد تا آن يكي را از مشروعيت ساقط كند! نمونه اش عدم ارائه

برنامه نانگاپاربات به فدراسيون توسط باشگاه دماوند و در مقابل عدم حضور مقام رسمي و يا نماينده آن در

 اعزام و بازگشت اين گروه در فرودگاه و سانسور حداكثري اخبار آن است.آيا براستي با اين روند اميدي به

 پيشرفت كوهنوردي وتوسعه و پيشرفت آن وجود خواهد داشت؟

تحليل حادثه نانگاپاربات از يكسو مي تواند به رفع اين معضل در صعودهاي بعدي و كاهش حداكثري تلفات

منجر شود و از سوي ديگر بهره گيري از تجربيات تلخ و شيرين مي تواند به رشد و ارتقاء اين ورزش كمك

 شاياني كند هر چند اگر صعود نانگاپاربات بدون حادثه بود بازهم نمي توانست سرپوشي بر معضلات نهفته

 اين ورزش باشد و دير يا زود در جايي ديگر حادثه اي تلخ رقم مي خورد. چه بسا كه آن حادثه در گاشربروم

براي زنده یاد اوراز و يا ادم ريوي و تا مرز مرگ رفتن براي ليلا بهرامي در صعود بانوان به اورست اتفاق افتاد وبه

 جرات مي توان گفت اين حوادث درس عبرتي براي شناسايي و رفع نقطه ضعفها و معضلات موجود نشد.

تاكنون كوهنويسان چه وبلاگ داران و چه كامنت نويسان با توجه به ديدگاهها و تخصص و تجربيات خود

 سعي در مو شكافي و تحليل اين حادثه و حوادث قبلي داشته اندكه به نوبه خودقابل تقدير و ارج نهادن است

خاصه آن نقدهايي كه بدور از هر گونه حب و بغض و صرفا با هدف بيان معضلات و مشگلات بر سر راه اين

 ورزش نوشته شده است.

در اين تحليل اميد دارم با طرح سوالات و ابهامات و دريافت احتمالي پاسخهاي شفاف و روشنگر گامي در

 اصلاح وضع موجود برداشته شود تا با رفع مشگلات موجود  بوسيله نهادها و تشكلهاي ذيمدخل در اين امر

 روز به روز به رشد و بالندگي اين ورزش افزوده شود مشروط بر آنكه  نقش افراد و تشكلها درفرايند گردش

 كار در صعودهاي ورزشي بخوبي مورد تجزيه و تحليل اهالي فن قرار گيرد.اين مقال در پي يافتن مقصر در

 حادثه نانگاپاربات نيست بلكه به طرح سوالاتي مي پردازد كه بتوان بوسيله ي آن ضعفها را شناساي كرد و

 قطعا يافتن پاسخ آنها مي تواند به كاهش مشگلات موجود در سر راه اين ورزش مفرح كمك كند.

به يقين  در  صعود تيمهاي ورزشي عوامل زير موثر باشند:

1- فدراسيون كوهنوردي و هياتهاي كوهنوردي استان

2-باشگاهها و تشكهاي كوهنوردي

3-سرپرست يا مسئول فني

4-اعضاي تيم

1- فدراسيون كوهنوردي و هيات هاي كوهنوردي استان:

هياتهاي كوهنوردي و در راس آنها فدراسيون كوهنوردي نقش به سزايي در سياست گذاري و هدايت و

 نظارت بر كوهنوردي  كشور را دارد و بعنوان نهاد مسئول و رسمي و با توجه به بودجه اي كه در اختيار

 دارد نقش غير قابل انكاري  در رشد و ارتقاءورفع معضلات موجود را دارد.بنابراين آيا:

فدراسيون كوهنوردي و هياتها بعنوان تشكل رسمي تاكنون نسبت به تعامل با باشگاهها و كوهنوردان مستقل

 چه تمهيداتي انديشيده است.

 آيا اقدام به برگزاري نشستهايي جهت بررسي مشكلات و معضلات كوهنوردي كرده است ؟چند بار؟

آيا در خصوص تعامل با باشگاهها اقدامات لازم انجام داده است و چنانچه به هر دليل باشگاهها ز اين تعامل

 سر باز زده اند علت اين امر را بررسي نموده است؟

چرا فدراسيون بعضا بعنوان تشكل رسمي مورد بي مهري باشگاهها قرار مي گيرد؟آيا فدراسيون در اين

 خصوص آسيب شناسي نموده است ؟

آيا فدراسيون و هياتهاي كوهنوردي به تبع آن، موسسان باشگاهها و خود باشگاهها را بطور مستمرمورد

 بررسي و ارزيابي تخصصي و فني و كيفي قرار مي دهد؟

آيا بر كار باشگاهها و آموزشهاي آنها نظارت مستمر دارد؟

 

2- باشگاهها و تشكلهاي كوهنوردي

باشگاهها و تشكلهاي كوهنوردي بعنوان نهادي  مستقل كوهنوردي كه افراد در دل آنها پروش يافته و بالنده

 مي شوند از اهميت ويژه اي برخوردار هستند. در اين خصوص لازم است باشگاهها بطور مستمر با علم

روز كوهنوردي آشنايي داشته باشند و بعنوان نهاد مستقل با باشگاهاي داخلي و خارجي و فدراسيون و

 هياتهاي كوهنوردي در تعامل باشند و در كنار يك رقابت سالم به تبادل اطلاعات بپردازند با اين شرايط:

آيا باشگاهها در تعليم و تربيت كوهنوردان از برنامه هاي مدون و به روز استفاده مي كنند؟

نحوه و فرايند انتخاب قلل و اعضاي تيم و واگذاري سرپرستي تيم هاي اعزامي بعهده افراد از چه ضوابطي

 پيروي مي كند؟

آيا سرپرست و اعضاي تيم را از جهات فني و تكنيكي و توانايي  رواني مورد تجريه و تحليل و بررسي قرار

مي دهند؟

آيا باشگاهها كميته اي براي بررسي  تخصصي و اختصاصي برنامه هاي ارائه شده براي صعود دارند تا

بوسيله آن سرپرستان و نفرات  انتخابي تيمها را مورد ارزيابي قرار دهند؟

باشگاه بر اساس كدام ضوابط و معيار سرپرستي و مديريت فني يك تيم را به شخصي واگذاري مي كند؟

3- سرپرست و مدير فني

سرپرست و مدير مسئول بعنوان كسي است كه مسئوليت يك صعود را بر عهده مي گيرد و بايد پاسخگو باشد

 اين سرپرست بايد از توانمندي هاي جسمي و رواني كافي بر خوردار بوده و داراي تجربه زيادي باشد و

 صعودهاي موفقي را رهبري كرده باشد و قابليت نفوذ رواني ميان اعضاي تيم داشته باشد و بتواند در شرايط

 بحراني بهترين تصميم را اتخاذ كند. يك سرپرست كه قرار است رهبري يك صعود دشوار را بر عهده بگيرد

 مي بايست از داراي ويژگيهاي منحصر به فردي برخوردار بوده و از توانايي مديريت كافي بر خوردار

 باشد.بنابراين:

آيا سرپرست بعد از انتخاب شدن اقدام به ارائه تمام برنامه اعم از زمان و هزينه و نفرات انتخابي و ساير

 موارد به باشگاه مي كند؟

آيا پيش بيني صحيح براي بودجه و زمان را بطور صحيح انجام داده است همچنين بودجه اضطراري در نظر

 گرفته است تا چنانچه به هر دليل برنامه طولاني و بالتبع هزينه هاي مورد نظر افزايش يافت بتوان نيازها را

 برطرف كرد؟

انتخاب افراد تيم را بر چه اساس و ضوابط انجام مي دهد؟

اردوهاي آماده سازي چگونه است و آيا   به تاييد باشگاه رسيده است؟

آيا پزشك و روانشناس در صعودهاي خطرناك در كنار تيم توسط سرپرست يا مدير فني  تعريف كرده است و

 اگر امكانش نيست آيا خودسرپرست و يا مدير فني  از اصول اوليه اين فنون آگاهي دارد؟

آيا با مديريت بحران در شرايط بحراني آشنايي دارد؟

آيا سرپرست يا مدير فني قابليت  ذهني و عملي براي مقابله با شرايط بحراني را دارد ويا  اصلا  حائز چنين

شرايطي هست؟

آيا افراد انتخابي از نظر توانمندي بدني را مورد ارزيابي قرار داده است تا در صورتي كه برنامه با شرايط

 جديدي مواجه شد توان بدني آنها تحليل نرود؟ يا به قول فوتباليستها در فوتبال نود دقيقه اي  بازيكن

120 دقيقه اي هستند؟

4- نفرات انتخابي

يك تيم براي صعود از نفراتي تشكيل مي گردد كه اين نفرات در داخل يك تيم داراي هدف واحد و مشترك

 هستند.بنابراين شرط اول يك تيم بودن همدلي و دوستي و وفاق ميان اعضاي آن است.

 

در يك نگاه كلي و در هرصورت نفرات براي اينكه به عضويت تيم در آيند نبايند صرفا به سابقه كوهنوردي

 خود اكتفا كنند و بايد ببينند در حال حاضر از نظر روحي و رواني و آمادگي جسماني در سطح مطلوب قرار

 دارند. نفرات قبل از اعزام بايد در اردوههاي مختلف توسط سرپرست از نظر آمادگي جسمي و ميزان حرف

 شنوي و غيره مورد ارزيابي قرار گيرند.از طرفي اين اردوها موحب مي شود نفرات مدتي را با هم زندگي

 كرده و از روحيات و اخلاقيات يكديگر آگاهي بيشتري بدست بياورند.

بنابراين افرادي كه مي خواهند به عضويت تيم در آيند بالشخصه

آيا از روابط عمومي خوبي در بر قراري ارتباط با ساير اعضاي تيم بر خوردار هستند؟

آيا اين ظرفيت روحي و رواني و جسمي را در خود مي بيننند؟

آيا از نظر رواني براي مواجه با خطرات احتمالي آمادگي كامل دارند؟

آيا سرپرست و مدير فني انتخاب شده مورد قبولشان هست؟

آيا اين آمادگي را دارند كه در هر زمان و شرايط اگر سرپرست از ايشان كاري غير از صعود بخواهد قبول

 كنند؟

توانايي جسماني نفرات مي بايست به قول فوتباليستها نه  براي يك بازي نود دقيقه اي كه زمان قانوني فوتبال

 است مهيا باشد بلكه لازم است براي يك فوتبال 120 دقيقه اي آماده شوند در كوه هم همينطور چرا كه

 حوادث غير مترقبه جر لاينفك كوهنوردي  است. بنابراين نفرات لازم است توانايي بسيار مضاعفي داشته

 باشند .همچنين  لاجرم نياز نيست سرپرست و يا باشگاه تعداد زيادي نفرات رابراي ر تيم انتخاب كند

فلذاچنانچه با محدوديت بودجه مواجه هستند  نفرات كمتري را همراه خود ببرند بعنوان مثال نميشد آيا نمي شد

 بودجه نانگاپاربات را براي تعداد كمتري هزينه كرد و افرادي را با خود برد كه داراي ويژگيها و توانمنديهاي

 بالاتري باشند..در يك سخن  نبايدبه هر قيمت صعود كرد!

خاطرم هست در صعود بانوان ايراني به قله ي اورست وادم ريوي ليلابهرامي بود كه به گفته بهاره سينكي

 يكي از اعضاي خط خورده اين تيم در مرحله ي نهايي هيچكدام از اردوهاي در بالاي ارتفاع بيش از

چهارهزار متر نبوده است آيا براي كسي كه قرار است مدتي در ارتفاع بيش از چهار هزار و پانصد متر بماند

 وجود اين اردوهها الزامي نيست؟ در هر صورت اعلام برنامه ها و صعود ها و انتخاب نفرات و تمرينات

 آنها مي بايست از يكسري ضوابط مدون كه به آن عمل شود برخوردار باشد نه اينكه اين ضوابط صرفا بر

 روي كاغذ يا در حرف باشد .

يك نكته را نمي شود از نظر دور داشت كه هميشه يك بازيكن يا يك كوهنورد قابل و توانا لاجرم نمي تواند يك

 سرپرست يا مدير فني و يا يك مربي خوب باشد.ما بسياري افراد داشتيم كه در محيط ورزش بهترين بازيكن و

 ورزشكار بودند اما در زمينه ي مربيگری هيچگاه فرد موفقي نشدند.

+ نوشته شده توسط فرشید در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 11:40 |
 

جمعه رفته بودم پلنگ چال!آب رودخونه درکه خیلی کم شده بود...و همین دستاویز این نوشته شد!

 

عکس:عباس جعفری

 

كوه حريص قطره اي باران   است و من خسته از نگاهي كه هر روز به البرز ميكنم گويي كوهي همين

 نزديكيها بود كه ميان غباري از فراموشي باران فرو رفته! آرزويم باز دركه اي پاي آن شر شر آب رودخانه

 كه در خنكاي صبحگاهان كوهستان و خلوتي گذر عابران ،موسيقي اش را بيشتر به تن من مي ريخت.كمي

 دورتر عابري مي آمد زمزمه اي بر لبانش جاري، به نزديكم كه ميشد سلامي و خسته نباشي تا شادي يك

شروع را با من قسمت كند و من در پاسخ با رويي گشاده تر.

گاه كه از خيابانهاي اين شهر ماتم زده  رخت مي كشم به دامن البرز تا شايد تن آرام كوهي را از ميان آنهمه

دود و غبار به آغوش كشم بغضي خشك و فروخفته اي را مي بينم كه ديگر حوصله ي گامهاي مرا هم

ندارد.آري من ديريست كه حتي از ياد خودم هم رفته ام چه رسد به نسيم صبح كه خبر از من آورد مردم شهر

 را.خسته شدم از بس كه ورق زدم و خواندم دفتر پاره پاره ي خاطراتم را ميان اين شهر خسته و از طراوت

 رسته.راستي چه ريسماني است  كه به گردن آويختم تا ذره ذره تار و پود روحم را به خود كشد تا همين

 روزها دمم را بازدمي نباشد.چه مي خواهم؟ از كه مي خواهم؟ دردم چيست ؟چشمانم در انتظار كيست؟افق

 را به انتظار آمدن كدامين كس اينگونه صبحگاهان و شامگاهان نظاره ميكنم.  من خسته پايين قله چشم

انتظار نزولي ديگرمي نشينم و پاي در حنجره ي خشك رود مي كنم تا شايد دگر باربارشي اززيبايي بر تن

رودخانه نشيند تا باز هم  به انتظار همان عابري باشم كه به كلامي خستگي راه از تنم بزدايد آه اگر روزي

 باز طراوت به كوهم باز گردد از اولين عابري كه مي آيد نشان از دوستي مي گيرم كه همين نزديكيها بود!

كنار آن تخته سنگ بزرگ! زير سايه ي درخت دوستي.نشان از طراوت گيسواني مي گيرم كه بالاي قله با باد

 عاشقانه  مي رقصيدند...چراکه نميشود اين پايين! پاي همين رودخانه ي خشك!  تبسمي را از ياد برد كه

فصل گره زدن صبح و طلوع بود؟

....................................................

اینهم طنز قضیه!

دیگه از حضور خواهر و برادرها بخاطر این عکس عذر می خواهیم می فرمایند حدیث داریم که"لا حیاء فی الدین!

از طرفی اینو می گن نماز بی ریا و عبادت خالصانه!

...............................

نماز! با...ران

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرشید در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 و ساعت 10:44 |

 

 

كلاغها 5/12/84:آخرين نشست ماهانه ی انجمن کوه نوردان در سال ۸۴ ٬ روز چهارشنبه

 (چهارم اسفند) در محل فرهنگ سرای شفق برگزار گرديد . موضوع اصلی اين نشست ٬

 گزارش ليلا اسفندياری از سرپرستی و اجرای برنامه ی پيمايش غار پراو به همراه نمايش

فيلم و اسلايدهای مربوط به آن بود . ليلا اسفندياری کوه نوردی توانا و دارای تجربه و سابقه

 ای ارزشمند و مثال زدنی در اجرای برنامه های ديواره نوردی و غار نوردی دشوار و فنی می

 باشد . نام او بـــــــه همراه زنده ياد ويکتوريا کيانی راد به عنوان اولين بانوان ايـــــــرانی که

موفــــــــق به پيمـــــايش کامل و تا به انتهای غار پراو گرديدند ـ برنامه ی پاييز۸۱ ـ در تاريخ

 کوه نوردی و غار نوردی کشورمان فراموش نخواهد شد

...................................

كلاغها :پنجشنبه 3 آذر 84

ليلا اسفندياری توسط مجری جلسه اين گونه به حضار معرفی شد : ...  ايشان اولين خانمی

 هستند که تاکنون توانسته اند سه بار غار پراو را فتح نمايند ...

راسيتش نه اينكه ما يه كم كه چه عرض كنم خيلي بي جنبه ايم تا اين تعريف و تمجيد  را

توسط فرامرز از ليلا شنيديم  ناغافل دست و پاي خود را گم كرديم و خاطر خواه ليلا شديم و

يك نامه عاشقانه برايش نوشتيم

البته ما نمي دانيم با توجه به اينكه در همان تاريخ ويكتوريا فوت شده بود چرا فرامرز ليلا را به

باد انتقاد نگرفت!!!

نامه ي عاشقانه من!-بعد از جوگیری!!!

ليلاي من!

من قلم را روي كاغذ مي فشارم و اشكهايم سرازير مي شود بعد دماغم را فين مي كنم و

 مي نويسم چه اندازه دوستت دارم.تو خيلي كوهنورد قابلي هستی اينهم قابل تورو نداره و

من هميشه به تو مي گفتم بز كوهي و تو به من مي گفتي بز مجه كوهي! و وقتي مي گفتم

 اين چي هست مي گفتي از بز بهتر است! اولين بار كه به من خندیدی خاطر خواهت شدم

 با وجود اينكه دندانهايت را مسواك نزده بودي! لااقل شيش ماه يكبار مسواك بزن.خاطرم

 هست يكبار كنار رودخانه كه بوي شميم گلها پيچيده بود چقدر با هم رخت شستيم و لذت

 برديم.ليلا من تورا خيلي دوست دارم چرا كه تو بسيار مهربان هستي و مرا تحويل مي گيري

 و آدم حساب مي كني هر چند هميشه به من مي گفتي كه من از آدميت فقط اسمش را

يدك مي كشم و وقتي مي پرسيدم يعني چي تو مي گفتي بي خيال يكجور جمله ي

 عاشقانه هست.

اي غزال كوهستان من بيا و غربت مرا با قاف بنويس!

.........................................

فرامرز نصيري! نگاه دوم ۱۹/۵/۸۷:البته آدمها در نظرات و عقايد دچار قبض و بسط ميشند!!!خب علم

 پيشرفت مي كنه!!!

به كاظم فريديان و ليلا اسفندياري

 با رفتار و عملکرد شما بعد از بحران برنامه ی نانگاپاربات و کشته شدن عضو غیر دماوندی تیم

تان (سامان نعمتی ) چنان لکه های سیاهی بر پیکر فرهنگ  کوه نوردی این سرزمین نشسته

 است که به نظر می رسد هیچ گاه فراموش نخواهد شد . همانطور که لکه های سیاه قبلی

 تان هیچ گاه فراموش نشد . می دانید از کدام لکه های سیاه سخن می گویم : کشته شدن

 ویکتوریا کیانی راد و امیر احمدی در اعماق تاریک و سرد غار پراو

راسيتش وقتي ديديم نظر فرامرز يك دفعه حالا نمي دانم چرا عوض شد! حتما دچار قبض و

 بسط شده ما هم جوگير شديم و نظرمان يك دفعه عوض شد و يك نامه شديد الحن نوشتيم

 براي اين ليلاي درد گرفته!!!

ليلاي ملعون من به سبك قلم كلاغها

حاشا چه گويم به تو! تو كه از رذالت و دنائت و شقاوت و ناراستي كاستي و ماستي برايم

 تعريفي نو ارائه دادي! اي كوهنورد عقب مانده و اي قاتل اي زيباي مخوف من تا ديدن اين

نوشته نمي دانستم چه هستي تو! اي قاتل هر چه غير دماوندي و اي دوستدار هر چه

 دماوندي

من تا حالا اين لكه هاي سياه را كه فرامرز گفته نديده بودم تو اونقدر همت نداري كه دستها

 ولباسهاتو بشوري تا سياهيها بره خب لااقل هر شش ماه يكبار يه حمام برو.اين از اون

 مسواك زدنت اينم از اين جورابهات !خيال نكني سامان بهانه اي شده براي تسويه حسابهاي

 شخصي من با شما كوهنوردان دماوندي و دشمن غير دماونديها نه هر گز! هيهات! يالله

 كادوهايي را كه بهت دادم پس بده و پول نهار هايي كه كه خورديم. من يك فعه بيشتر از تو

حساب كردم دونگت را بده.تازشم پول چايها را نمي گيرم این بخاطر مرامم هست.الهي نامه

 ي عاشقانه ي من كوفتت شود.الهی اگر لینکی داری تو کلاغها حذف شود.

هيچگاه خاطرم نمي رود هميشه جورابهايت بو مي داد و هر وقت مي خواستي كسي را

بيهوش كني توی همان بیمارستانی که کار می کردی چند لحظه جورابت را جلوي دماغ اون

مي گرفتي و در جا برای ساعتها بیهوش میشد. حالا واسه من شدي كوهنورد!ديگه نگذار

دست از دهن بردارم و....لا اله الا الله....

سوال:راستي چرا ما گاهي يك دفعه دچار همچين تغييرات ديدگاههاي 180درجه اي  مي

شويم؟

چواب:والله منم نمي دونم!!!شايدم بدونم!!!

 

+ نوشته شده توسط فرشید در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 14:6 |

تصویر خبرنگار مورد علاقه ی شیخ فرشید!

نقل است كه روزي شيخ فرشيد در زاويه نشسته بود و هاي هاي مي گريست و نامه اي مي نوشت و نامه با اشك مزين مي نمود و اين ابيات را مناسب حال خود مي سرود!

اي نامه كه مي روي به سويش

از جانب من ببوس تو رويش

شانه اي كش  بر زلف گيسويش

بدو گو كه شيخ مرد* ز دوريش

و مدام نقل طوطي داش آكل مي كرد كه .....عشق تو منو كشت!( محل نقطه چين نام يك ضعيفه است كه به صلاحديد سانسور گرديد!)..چقدر ما با كراماتيم!

پس مريدان به سراي شدند و شيخ را سلام دادند و گفتند اي شيخ كنون پهناي رخت را اشك پوشانده نكند شيخ را عارضه اي پديد آمده است!

گفت اي بوجهلان!اين اشك راز و نياز است و شما مي دانيد كه شيخ شما چه اندازه از عقوبت مي ترسد هر چند تاكنون به گناه نرفته ايم و اگر نيك نظاره كنيد هاله نوري به قاعده سه گز در سه گز به سر ما خواهيد ديد و تازه داده ايم مقنيان چاهي بر اين سراي حفر كنند تا عريضه ي مريدان با پنجاه در صد تخيف! در اينجا ريزند تاما با پولش براي عشقمان!همان...يك كادو بخريم و دانيد عشق ما همان كودكان بي بضاعت است!!!ارواح خيك عمه ي مكرمه ي مادر عيا لمان(اينرا شيخ زير لب گفت)

بيت

هر كه آمد امارتي نو ساخت

رفت و چاپيدن به ديگري پرداخت

پس مريدان گفتند اي شيخ داني چندي پيش روز خبرنگار بود پس با ما از خبرنگار بگو و رهنمودي ساز كن تا جملگي مريدان به گمراهي نشوند.

و شيخ گفت

كنون همين حمارت! شماست كه مارا مي رنجاند و بدانيد شيخ شما بعنوان ولي امر مسلمين و مسلمات در امر وبلاغنويسي به تمامي امور  آگه و زيروبم همه نيك بدانستي! پس چو دانيد و پرسيد سوال شما خطاست و اما

همانا خبرنگار مقيد و متعهد آنست كه پيرو خط شيخ شما باشد و هر دم بيايد و ما اينجا مورد تفقدش قرار دهيم و در هر كلام كه مي نويسد نامي از ما برد و نان را به نرخ روز تناول كند و جز چاپلوسي و دريوزگي شيخ شما هيچ بر نگزيند و همه تقصير ها و كاستي را گردن دشمنان شيخ بيندازد از جمله تورم و فقرو ناداري و آنگه هست كه ما وي را سفر مشهدي نصيبش كنيم و آنكس كه غير از اينست بدانيد قصدش تشويش اذهان عمومي به قصد براندازي نظام!دوست داشتني ما ست و مي دانيد كه نظام! دوست ماست پس هر كه بر وي بشورد يعني بر شيخ شما شوريده است وهر كه بر شيخ شورد پس بر خداي شوريده است و اما گفتيم شوريده امروز بسيار هوس ماهي شوريده كرده ايم پس مريدي برخيزد و طعام شيخ مهيا كند.

و مريدي گفت اي شيخ گر نعوذ بالله هفت قرآن در ميان ،رويمان به ديوار، گوش شيطان كر، خاك براي شان خبر نبرد اگر خبرنگاري بر اين سبيل نباشد چه؟

و گفت همانا چنين شخصي رافضي و خونش مباح است پس چنانچه از اين دست بيافتيد وي را بر هواپيماني سي 130 سوار كنيد و بر زمين بكوبيد و هر كدام از اين زنادقه زنده ماند پس به حبس بريد و ايشان رااز استعمال هيچ وسيله اي اعم از بطري نوشابه و سيخ و ميخ و نوشاندن ريق(رحمت)بر وي معذور نشويد.. و نوشابه!(يادتان باشد در كنار طعام شيخ حتما كوكاكولاي امريكاي جنايتكار باشد تا طعام بر ما بچسبد) بل هدايت شود و در غير اينصورت وي را با واجبي اطعام كنيد تا قدرعافيت داند و گفتيم واجبي مختصري هم براي ما آوريد تا ازاله ي شعر**كنيم و آنسان كه چون قراراست شخص قروه اي تنبان ما را بدر كند و چيزي حوالت ما كند همه چيز به قاعده باشد!!!

مريدي گفت و اي شيخ در ميان بلاغنويسان جبال كدامين بلاغنويس بر طريقت نيكوي شيخ یافتی و گفت قلیلی

همانا.....پس شيخ شما نام نمي برد اي مريدان خود نيك بكاويد تا بيابيد!

 *(در بعضی کتب سقط شدن آمده است)

**شعر:(به فتح شين) به معني مو

 

+ نوشته شده توسط فرشید در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 و ساعت 11:32 |
قبل از پست عرض کنم بخاطر تاخیر نوشتاری اگر براتون مهمه معذرت!این مدت باز خیلی گرفتارم گمونم یک هفته ای میشه  که شبی دو ساعت سه ساعت بیشتر نتونستم بخوابم و دیگه هیچی!

 

برگي از نوشته هاي ليلا در نانگاپاربات

ما شبها در نانگاپاربات و در كمپ يك خيلي براي صعود تمرين مي كرديم و مدام حكم بازي مي كرديم اما اين كاظم خيلي كلك بود و همش لايي مي كشيد و يواشكي دست سامان را مي ديد.خوب هم جر زني بلد بود ناكس! تا ما چيزي مي گفتيم يك جرزني مي كرد كه بيا و ببين. آخر شبها هم كه بساط فال ورق رديف بود. احسان خوب بلد بود فال ورق بگيره.اين بود كه گفتم احسان يك فال هم براي من بگير و احسان گفت نيت كن و من نيت كردم و او گفت  من نمي دونم نيتت چيه اما تو فالت مي بينم كه يك مرد چهارشونه اي با صورت پوشيده و  اسبي به نام گردباد  مياد و تورو با خودش مي بره كه همسرش بشي! و من ذوق مي كردم اما كاظم مي خنديد و مي گفت ليلا اون شوهرت نيست كه مياد اون زورو هست و اون اسب هم ترنادو اسبش هست  و مياد كه مارو از دست تو نجات بده! و بعد همگي منو دست ميانداختند و می خنديدند نامردها! منم حرصي مي شدم مي گفتم همتون گروهبان گارسيا هستيد.

در هنگام صعود بچه ها تمام وسايل و كوله هاشان را خودشان حمل مي كردند اما نمي دونم چرا هر جا توقف مي كرديم سامان هفت تا كوله از دوشش زمين مي گذاشت

يكي از وظايف كاظم بعنوان مدير فني اين بود كه هر جا بچه ها از نظر جسمي و روحي كم مياوردند مي رفت پشت آنها و قلقلكشان مي داد تا بخندند و به طرف قله فرار كنند و به من مي گفت ليلا خوب ياد بگير اينها تجربيات كي 2 هست كه من مفتي در اختيار تو مي گذارم!

جايتان خالي در كمپ دو هر شب با جوستيكهايي كه همراه برده بوديم وصل مي شديم به جي پي اس و كلي پلي استيشن بازي مي كرديم! يك شب كه داشتيم بازي مي كرديم سامان گفت بچه ها اين جي پي اس ها خراب ميشند اينها واسه بازي نيست واسه نقشه خوني هست كه يادمه چقدر خنديديم و كاظم گفت من مدير فني تيم هستم و جي پي اس ناطق منم!!! تازه كي گفته اينها واسه نقشه خونيه اوني كه باهاش نقشه مي خونند آتاريه پسر جان.  و يادم هست سامان بعد از شنيدن اين حرف  سرش را بسيار خاراند!

موقع بازگشت بود كه تو شب ديدم يك دفعه لامپ سامان خاموش شد متوحش به كاظم گفتم لامپ سامان خاموش شد و كاظم گفت نگران نباش امشب نوبت منطقه سامان اينهاست كه برقشون يه دو ساعت بره احتمالا برق اونها هم رفته كه لامپ سامان خاموشه ! ولي باز بعنوان سرپرست  به سهند گفتم يه زنگ بزنه خونه ببينه خونشون برق دارند و سهند زنگ زد و مژگان گفت برق اينجا هم رفته و ما خيالمان راحت شدكه اشگال از لامپ سامان نيست برق سراسري رفته! ولي بعد آن مژگان يك دو ساعتي گير به سهند داد و مدام پشت سر مادر شوهرش و اينكه نكرده يك كاسه آش پشت پاهي سهند را در خونه ي مادر مژگان بدهد گلايگي  كرد طوريكه از موبايل سهند بعد دو ساعت دود بلند شد! و وقتي سهند گفت اينجا جاي اين حرفا نيست ميام خونه حرف مي  زنيم! كه مژگان گفت باز دو كلمه من خواستم حرف بزنم!!! اين از تو اينم  ازاون مادرت و خواهرت!و گوشي رو قطع كرد.

يك شب تو كمپ چهار كه كولاك شديدي بود سهند زنگ زد  به خونه و با مژگان مكالمه كرد. مژگان مي گفت سهند جان يادت باشه براي من حتما از اون لباسهاي پاكستاني بعنوان سوغات بياري مي خوام چشماي اين مينو (ضابطيان)از حسادت بتركه كه سهند گفت اگر زنده برگشتم چشم! و مژگان گفت مهم نيست عزيزم اگر بر گشتي كه خودت بيار اگر هم نه بده بچه ها و يا با پيك بادپا برام بفرست كه سهند گفت اينجا پيك بادپا نداره و مژگان گفت به هر حال! و من آنشب عشق را در دو زن و شوهر بصورت لايو ديدم!

سهند شبها در كمپ  هي زنگ مي زند به مژگان و مي گفت واي عزيزم مژگان جان نمي دوني چقدر دلم برات تنگ شده و هر روز برام اينجا هزار روز مي گذره! كاش بودي اي نور چشمانم و بعد مي زد زير آواز و هميشه اين شعر را مي خوند

به مژگان سيه كردي هزاران رخنه در دينم

آخ بيا كه از چشم بيمارت هزاران رخت بر چينم

 كاظم كه مرد كار كشته اي بود! مي گفت سهند اينقدر خالي نبند و سهند مي خنديد و مي گفت زندگيها بر اساس همين خالي بنديها استوار است عزيز من چاخان كن خوش باش.اما بعد من فهميدم همه ي اينها را مژگان بعنوان اخبار نانگاپاربات روي سايت ارسال كرده و كلي سوتي داده است.

روابط دوستانه كاملي بين اعضاي گروه حكفرما بود طوري كه ما هر چي خوراكيهاي همو رو كش مي رفتم كسي ناراحت نبود و حتي يك شب كاظم همه ي دلارهاي مرا كف رفت كه من مچش را گرفتم و اون خنديد و گفت خواستم شوخي كنم و ما هممون هي شوخي مي كرديم.

يك شب صداي يك فرياد را شنيديم كه يك نفر داد زد كاظم مم م م م  كجايييييييييي؟ كه همه ما از خواب پريديم و لي كاظم گفت بخوابيد اين همون كامنت نويس بنام كوهنورد خفنه احتمالا تو وبلاگها يك كامنت جديد گذاشته كه آخرش منو صدا كرده و ما باز خوابيديم

در هنگام صعود وقتي سامان حالش بد شد كاظم بلافاصله بعنوان مدير فني گفت بايد يك دگزامتازون به اون تزريق كنيم بعد گفت ليلا تو توي بيمارستان كار كرده اي بيا و اين تزريق را انجام بده كه گفتم شرعا من دست به نامحرم نمي زنم! چون سامان مرد هست و بچه ها ديدند كه من منطقي مي گم. اما بقيه هم تزريق بلد نبودند در ثاني پنبه و الكل هم نبرده بوديم كه بهداشتي تزريق كنيم! هر چي هم چشم انداختيم بالاي نانگاپاربات درمانگاه و تزريقاتچي شبانه روزي پيدا نكرديم! بنابراين مايع آمپول را در حلق سامان ريختيم و من نمي دونم چرا حالش بدتر شد!

فرداي روز بر گشت  كه هوا روشن شد سامان همراه  ما نبود  و من گفتم بچه ها ببينيد سامان رو مي بينيد كه يكي از بچه ها گفت شايد هنوز برقشون نيومده كه من اينجا با درايت گفتم عزيز من الان روز هست!و يكي از بچه ها گفت احتمالا بهمن زدتش و يادمه كاظم گفت اينبار بهمن رو گير بيارم دهنش رو مسواك مي كنم كه اينقدر به اين سامان گير نده مرتيكه عوضي! كه من گفتم كاظم فعلا بهمن رو بي خيال من مسواك ندارم و كاظم قول داد از راولپندي يه خوبش رو براي من بخره

 

يك منطق!!! كلاغي:جمعه من با اقدس كوهنورد غير دماوندي!!! رفتم كوه اقدس پايش پيچ خورد به جهنم! اگر دماوندي بود من نمي گذاشتم پايش پيچ بخورد.

استدلال كلاغي:دماوندي باشيد تا زنده بمانيد!!!

نتيجه گيري طنز كوه:تا جايي كه ما مي دانيم آقاي گودرزي با آقاي شقايقي هيچ نسبتي ندارند!!!

 

+ نوشته شده توسط فرشید در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 11:10 |
ابتدا فتح قله برودپیک توسط مردان این مرز و بوم را به همه کوهنوردان و ایرانیهای عزیز تبریک عرض می کنم موفقیت هر ایرانی سر افرازی ماست به امید فتوحات بیشتر در تمام زمینه ها

لیلا در حالی که اسلحه را به سمت سامان نشانه رفته!!!

در راستای اینکه ما یه چند روزی مسافرت بودیم و خیلی خوش گذشت! ارواح خیک عمه ی مرحومه ی مادر زنمان! طوریکه با زنمون این آخری خشتک همو پرچم کردیم و به نشان فتح بالای نمک آبرود به اهتزاز در آوردیم اینه که  اینجا آپ دیت نشد و شما یک نفس راحت کشیدید و در راستای اینکه بهمان دلایل و طریقی که فرامرز نصیری فهمید سامان نعمتی رها شده!!!(چقدر نامرد زیاد شده!) ما هم فهمیدیم سامان نعمتی بنا به دلایل زیر به قتل رسیده است!

توضیح:هر وقت فرامرز نصیری گفت از کجا فهمیده که شش نفر در یک اقدام هماهنگ! و در نهایت پستی!!!(معنی رها کردن فرد در شرایط بحرانی گمونم تعبیرش همین باشه)احتمالا دست به یکی کردند و سامان را به حال خودش رها کردند ما هم خواهیم گفت چطور فهمیدیم سامان نعمتی رو به قتل رساندند!

سامان نعمتی احتمالا به یکی از طریقهای زیر به قتل رسیده است!

۱-احتمالا در بازگشت! لیلا سامان رو به قتل می رسونه و مثل فیلم حد عمود خون اونرو تو مسیر میریزه تا کاظم و بقیه افراد موقع بازگشت راه خودشون رو گم نکنند!

۲-احتمالا این شش نفر از قیافه سامان خوششان نیامده و برای تنوع و هیجان بیشتر صعود! وی را به قتل رساندند!

۳-بعد از اینکه سامان  لیلا را تا بالا آورده دیگر به وجودش احتیاج نداشتند بنابراین بخاطر صرفه جوی در هزینه ها ی اسپانسر وی را به قتل رساندند(مافیای تجارت سود و دلار به هر قیمت)!

۴-احتمالا آذوقه شان تمام شده قرعه کشی کردن بنام سامان افتاده وی را کشته و خورده اند!

۵-احتمالا لیلا هوس کرده آن بالا یک قلیان بکشد و یک چند روزی هم بماند و حمام آفتاب بگیرد  چون سامان با دخیانیات مخالف بوده اعتراض کرده بنابراین وی را به قتل رساندند!

۶-احتمالا سامان گفته دومین قله ی سخت جهان برودپیک است نه نانگاپاربات و بچه ها عصبانی شدند و وی را به قتل رساندند!

۷-احتملا بالای قله گفته اند حالا که فتح کردیم یه قایم باشک هم بازی کنیم و نوبت سامان که شده تا چشم  گذاشته واسه خنده قالش گذاشته اند آمده اند تا یخ بزند بمیرد!

۸-احتمالا کاظم خواسته پرچمی غیر از پرچم رسمی بالا ببرد و سامان اعتراض کرده بچه ها هم عصبانی شدند و کشتنش!

۹-احتمالا سامان به علت سختی مسیر و خستگی به احمدی نژاد فحش داده و بچه ها عصبانی شدند وی را کشته اند!

۱۰-احتمالا لیلا خواسته صعود را به فرشید داوودی تقدیم کنه و سامان خواسته به فرامرز نصیری اینه که بچه ها عصبانی شدند و کشتنش!

۱۱-احتمالا سامان رو رها کردند سامان هم گفته من به همه خصوصا فرامرز نصیری می گم منو رها کردید بچه ها هم بخاطر جلوگیری از آبروریزی  ریختند سرش و کشتنش!

۱۲-احتمالا دیدند فتح یک قله بدون دادن یک کشته مزه نمی ده خواستند ادای فدراسیون رو در بیارن که اوراز رو به کشتن داد اینها هم سامان رو کشتند!

نتیجه گیری معقولانه!:فرشید  داوودی عزیز!بخاطر همین اراجیفی  که می بافی مشروعیت خودت رو از دست دادی و فرامرز نصیری لینکت رو حذف کرد!!!

توصیه ژورنالیستی:اگر می خواهی لینکت صدر لینکهای وبلاگ کلاغها قرار بگیره اسمت رو از فرشید به فرشیده تغییر بده ا فاغه می کنه جانم!

نتیجه گیری عیر اخلاقی:باور کنید راست می گم لیلا کلی پول بعنوان رشوه به من پیشنهاد داده تا ازحمایت من برخوردار بشه!ولی مگه من به این مفتی ها ازکسی حمایت می کنم قیمت ما خیلی بالاست چیزی در حد قیمت یک پیتزا مخلوط!!!

آقا با این دادگاه و حکم غیابی که برگزار شد مراسم اعدام فاتحان نانگاپاربات کی برگزار میشه؟

مدیونید اگه منو خبر نکنید.

 

+ نوشته شده توسط فرشید در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت 1:55 |
در پی گفتگوی جناب آقای افلاکی دبیر محترم فدراسیون کوهنوردی و صعودهای ورزشی(كوهنوشت) با خبر گزاري ايرنا.کوهنوردی نام آشنا نامه ای خطاب به جناب آقاي شعاعي برای اینجانب ایمیل نمود و تقاضا کردند آنرا در متن اصلی وبلاگ انتشار دهم.چون اینجانب از بیان دیدگاهها استقبال می کنم نامه این دوست عزیز را بدون هیچگونه توضیح و نقد ونظری پست می کنم

توضيح:حذف نام ايشان بنا به درخواست خودشان بود.

فاذا جاء الخوف رايتهم ينظرون اليك تدور اعينهم كالذي يغشي عليه من الموت . فاذا ذهب الخوف سلقوكم بالستة حداد ...           
"
قرآن مجيد – احزاب – آيه نوزده"

دلم گرفت ز سالوس و طبل زير گليم
بر آن شدم كه بر در ميخانه بر كنم عَلَمي!
"
حافظ"

برادر ارجمند و دانشمند ، جناي آقاي مهندس شعاعي رياست محترم فدراسيون كوهنوردي جمهوري اسلامي ايران

سلام عليكم

بياييد براي شروع  از منطق حرف بزنيم. منطق حكم مي كند  كه امور  دنيا  بر اساس منطق باشد. بنابراين منطقي است كه آدم منطقي باشد.. اما بي شمار چيزها  در اين دنيا ست كه منطقي نيست. پس  در  واقع ، منطقي نيست كه آدم منطقي باشد. اما از سويي ،  بنظر خيلي  از آدمها ، منطقي نيست  آدم در دنيايي كه منطقي نيست منطقي نباشد! و بهتر است كه منطقي باشد! ... و اين ترديد براي او هميشه  كمي گيج كننده  است.  لابد به همين دليل است ، كه آدمهاي منطقي در دنيا كم اند و مردم دنيا  غالبا" به طرزي غير منطقي، در  شوربختي و رنج  زندگي مي كنند ... و منطقا" فقير و عقب مانده اند و
دستاوردهاي كمي دارند و آن دستاوردهاي كم را هم  غالبا" ناديده مي گيرند . انگار با آن هم به شكل غير منطقي و عجيبي سر عناد دارند. البته منطقا" همه اين طور نيستند و بزرگواراني چون شما  جز با چيزهاي غير منطقي مسئله ندارند. و اين مسئله  به آدم كمي اميد مي دهد تا علي رغم غير منطقي بودن  خيلي از چيزها همچنان منطقي بماند. نقل است ، مرحوم  آيت الله مدرس وقتي در  مجلس مشروطه اعتراضي  مي كرد ، كه  مورد  انتقاد ديگران  واقع مي شد،  در جواب  با  طنز نيشدار  معروفش مي گفت:
"
سگ هر قدر هم خوب باشد همين كه پاي بچه ي صاحبخانه را گرفت ، ديگر به درد نمي خورد و بايد از خانه بيرونش انداخت!  حالا شده حكايت ما!"

بنده البته نمي گويم  حالا شده حكايت ما! ... و اميدم اين است كه با حضور گرانمايه هایی چون شما ، اوضاع  مملکت ما ، همچنان  نه آن چنان باشد كه  در زمان مرحوم مدرس بود! 

القصه ، مقصود جسارت بنده اين است ، كه نقل ِ  كوهنوردي  ما  (نمي دانم به كدام دليل)  به گونه اي شده ،  كه  همه "سياست بزكوهي"  را پيش گرفته اند!
سياست بز كوهي اين است كه هميشه بين الطلوعين چرا مي كند ،  كه آنقدر روشن باشد كه علف را ببيند .اما نه آنقدر روشن ،  كه صياد او را ببيند!  ..
بعضي ها هم  هستند ، مثل اين کوهنوردان مستقل ِ ماشینی (غیر رسمی!) كه انگار دير از خواب برمي خيزند و  خيلي شيك و بي خيال ، زير آفتاب تابان  ، سرشان را مي اندازند پايين و خودشان خودشان را تعليف مي كنند!
و حواس شان  هم اصلا به دور و برشان  نيست . كوهها هستند و  آنها و سنگها و علف ها! ..  و یکهو تصمیم می گیرند بدون اینکه به شما اطلاع دهند یا  کسب اجازه ای نمایند ، سرشان را مثل جانور (دور از جان شما) دراز گوشی بیندازند پایین  و مثلا بروند به هیمالیا! ... که چه؟ ... که مثلا ما هم بعله!
 
و نمي دانند كه مملكت حسابي دارد و كتابي.   و  كتاب ها  از كاغذ درست شده اند  و روي كاغذها چيزهاي با اهميت  نوشته  اند  و  زير نوشته ها را افراد مهم،  با قلم هاي مخصوص ، امضا كرده اند و اين نوشته ها و  امضاها ،  آن کاغذها و كتاب ها را مقدس كرده  و آنقدر  حياتي شده اند كه بدون آنها  زندگي  بر روي سياره اي كه قاطبه ي  امورش  بر اساس منطق است ، محال ممكن مي باشد!

البته عده اي از آن افراد با اهميت (باز هم دور از جان شما!) در افسون  نوشته ها  و قلم هاي مرصع مخصوص شان ، به ماخوليا  دچار آمده و "سرانگبين شان ، صفرا فزوده"  است .  چنان كه  گهگاه  در خلوت (و برخي  حتي در جلوت!) با خود زمزمه مي كنند:

من قلدر و پر زورم  / الدورم و بلدورم
مامورم و معذورم/ الدورم و بلدورم
من مظهر جمهورم/ الدورم و بلدورم
از قدرتم كيفورم/ الدورم و بلدورم

يا منظومات و منثورات ديگري  از اين دست!  ....  خواهش مي كنم مرا  ببخشيد كه در اين نوشته  كمي احساساتي شده ام.  مثل اين كه كمي  منطق و بي طرفي خود را از دست داده ام! و در مورد دست هاي نوازشي  كه بعنوان يك كوهنورد غیر رسمي(ماشینی!) از همه سو توسط  متوليان و خادمان  ورزش كوهنوردي ،   بر  سر و گوش و(دور از جانتان!) دُم ام كشيده مي شود  ، دارم  قدر ناشناسي مي كنم .

به هر حال  بر من ببخشاييد. شايد دارم دل نازكي  مي كنم!  شايد هم  كمي بيمار شده ام.  و قوه  باصره ام  اين همه خدمت و از جان گذشتگي  صاحبان آن قلم هاي مرصع را نمي بيند! ...
بقول شاعر:
كجاست آنكه به داروي عقل و مرهم عدل
جراحت دل خونينم التيام دهد؟
ز چنگ بي هنران بر كشد زمام امور
به دست مردم صاحب هنر زمام دهد؟

اما خب  اين را هم مي دانم ، كه امثال بنده  هر چقدر هم  ناسپاس و زياده خواه باشند ،  نمي توانند  در مورد اين كه دست کم  در  رشته ي  كوهنوردي  ،  كار در يد  صاحب هنران است  ، ترديدي روا دارند! .. 

شاهدش،  افتخار آفريني هاي  غير قابل انكار كوهنوردي ايران در عرصه هاي جهاني  و صعودهاي  اعجاب انگيز تيم هاي ملي كوهنوردي  ، كه با حمايت دلسوزانه و همه جانبه ي مسئولين ورزش (و سیاست و قس علی هذا! ی)كشور،  آنقدر باشكوه و كامل  اجرا مي شوند  ، كه آب  توي دل كوهنوردان برگزيده ي ما در اين برنامه ها   (كه جانشان  را براي حصول  اين افتخارهاي  ملي ورزشي ،  بر كف دست نهاده اند!) تكان نخورد! ...

و مهمتر آن كه  گزينش اين قهرمانان به گونه اي صورت مي پذيرد  كه انسانهاي متكبر و خود بين  و بی اخلاق ،  مثل این فاتحان ِ ماشینی (غیر رسمی!) هیمالیا ، (که از جان شان هم که برای حصول موفقیت  بگذرند، تازه می شوند نادان و کارنابلد و خودپسند!) ،  در ميان آنان جايي نداشته باشند!

آخر مثلا جناب آقاجانی محترم که سالها بر صندلی شما تکیه زده بودند، در چندين و چند صعود به قله ی هیمالیا سرپرست بوده باشند و حالا سرپرستی امثال ایشان -که در کوهنوردی هم چون مدیریت شان شهره آفاق اند!-  برسد به یک ضعیفه؟! .. آن هم ضعیفه ای که به فاطمه اقتدا نمی کند و پرچم یازهرا بر قله نمی برد و اصلا پدر جد ش هم بلد نیست بر فراز هیمالیا زیارت عاشورا بخواند؟؟!!)

باری این انتخاب های اصلح (به سبک داروین) و آن تبلیغات مذهبی و سیاسی (به سبک ماکیاولی) بر فراز بلندترین نقطه های گیتی ، (که دیگر می رویم رفته رفته از لحاظ قدرت در تکنولوژی و فرهنگ و معنویت همه ی این گیتی را یک جا درنوردیم!) ،  سبب می شود تا جمله ی این اقدامات ، در یک  فراگرد  قهرمان ساز  و پهلوان پرور ،  به سويي معطوف شود  ،  كه بتوانيم در وصف خود بسراييم:
   
فردا شراب و كوثر و حور از براي ماست
و امروز نيز ، ساقي و مه روي و جام مي!

و بر اين  سياق است ، كه  امروز قهرمانان ما  توامان ، هم قله هاي بلند جهان را صعود مي كنند،  هم قله هاي بزرگ معنويت  و ارزش  و  پهلواني را! ..

كاري كه پيش از اين  هيچ  كوهنوردی از پس آن بر نيامده  و بر آن افسوس خورده است. آن چنان كه يكي از آنان(رينهولد مسنر) در بازگشتش از يكي از آن قله هاي مادي  مي گويد:

"
بعد از آنچه پشت سر گذاشته ام ،  ديگر توهم اين را ندارم كه كوهنوردي معني و مفهومي كمتر يا بيشتر از خود زندگي دارد!"

و نشان میدهد که این آدم هنوز به آن قدرت  از درک نرسیده که کوهنوردی می تواند کارکردهایی داشته باشد که به عقل جن هم نمی رسد! و اثبات کننده ی وجود طبقه و نحله و گروهی  در میان ملتی باشد که نافی وجود همه اند، جز خویش!
و حضورشان در راس هرم قدرت در اجتماعی بزرگ گویای این است که:

بخت و دولت به کاردانی نیست!
جز به تایید آسمانی نیست!
اوفتاده است در جهان بسیار
بی تمیز ارجمند و عاقل خوار
کیمیاگر به غصه مرده و رنج
ابله اندر خرابه یافته گنج!

بختتان پایدار و دولتتان پاینده ، هماره ی ایام!


امضا - کوهنورد ایرانی

 

 

+ نوشته شده توسط فرشید در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت 17:37 |

نان و مستراح

خاطرمان هست يك دفعه كه تو كوهنوشت يك كامانت بر عليه عباس جعفري! نيويسيده شده بود يه يك هفته اي بود كلي هم ديگران روش نقد و نظر زدند اما حسين خان رضايي اصلا پيداش نبود مثل همين الان ما. بعدش كه اومد يك دفعه همه كامانت هارو پاك كرد و يك جمله نوشت همه را بلعيدم!!راستش ما هم خواستيم اين كامانت هاي پست قبلي رو يك دفعه ببلعيم كه يك هو ديديم كلي كثافت و نجاست توشه راسيتش حالمان بهم خورد اينست كه از بلعيدن منصرف شديم طبيعي هم هست هيچكس ديگه حاضر نيست ببلعد!بعضي ها هم گفتن اينجا مستراح شده و بعضي ها هم نگفته ميايند قضاي حاجت مي كنن مي رند.فلذا براي آنهايي كه گفته و نگفته به اينجا مي آيند و قضاي حاجت مي كنند وهمچنين به جهت تنوير اذهان ساير كوهنوردان اهم دلايل مستراح بودن طنز كوه را به اطلاع امت خودفروش پرور! مي رسانيم:

ا-يكي از جاهايي كه مي توان بالا و پايين همه را خوب ببيني  مستراح است

2-ميتوان ديد ماتحت چه كسي به چه اندازه گهي است

3-سايز همه دستت ميايد

4-متوجه مي شوي چه كسي تهش باد مي دهد

5-توي سيستم مملكت هر كه تلنگش در برود اول تو مي فهمي

6-از علائق همه مطلع مي شوي و مي فهمي چه كسي به چه شعري  و ترانه اي بر خلاف آنچه در ظاهر ابراز مي كند علاقه مند است

7-مي فهمي چه كسي اعتياد دارد چون توالت يكجايي هست كه بعضي در آن سيگار يا ساير مواد مخدر مي كشند

8-متوجه مي شوي چه كساني سرشان با تهشان بازي مي كند

9-موجب مي شود ساير وبلاگهاي معظم و با كلاس!!!از كثافت مصون بما نند و همه بيايند اينجا گند كاري كنند

10-متوجه مي شوي در اين سيستم چه كساني مورد تفقد قرار گرفته اند!

11-معمولا افراد در هنگام قضاي حاجت در مستراح انديشه هم مي كنندبنابراين متوجه ميشوي بعضي افراد هر آنچه مي انديشد همان را دفع مي كند

12-فراهم شدن امكان قضاي حاجت در اينجا! موجب مي شود امت خودفروش پرور از بي جايي! آنچه را كه بايد از پايين دفع نمايد از بالا در ساير جاهاي با كلاس !استفراغ نفرمايد

نتيجه گيري:وقتي اول انقلاب نيو سيتي را بستند. نيوسيتي همه جاي شهر پخش شد .تجربه مي گه اين مستراح بسته شه همه شهرو و وبلاگهاي با كلاس! ملوث مي شه!

............................................

فرامرز نصيري

ما اصولا عادت نداريم به حرفهاي فرامرز نصيري بخنديم چون غالبا ايشان كاملا جدي صحبت مي فرمايند اما گاهي ايشان در صحبتهاي جدي شان يك چيزهاي مي گويند كه ما ناغافل خيلي مي خنديم و تازه متوجه مي شويم ايشان در عين جدي بودن گاهي خيلي هم با مزه هستند مثلا يك پست زدند تحت عنوان" افشاگري كوهنوشت"و در آن ذكر كردن كه:

 حسین رضائی در وبلاگ کوه نوشت ، به شکلی ساده و در عین حال بسیار زیرکانه و بدون هیچ توضیح اضافه ای ٬ نسبت به خط تبلیغاتی و فریب کارانه ی سایت روابط عمومی تیم نانگاپاربات  افشاگری نمود

جاتان خالي خيلي خنديديم. ديديم فرامرز هم همچين كم با مزه نيست ها. چون حسين رضايي كه غالبا عادت دارد اخباررا بدون اينكه نگاهي بيندازد فقط كپي پيست  كند و دليل آن هم چند سوتي خبري بوده كه تا حالا داده است چطور زيركي به خرج داده!!!  مطمئن باشيد خودش اصلا نفهميده چيكار كرده. البته گفته فرامرز خان مثل بعضي منتقد هاي سينمايي است كه اينقدر در ساخت يك فيلم غلو مي كنند و تمجيدهايي مي كنند كه اصلا به ذهن خود كارگردان هم نرسيده.اما ازاينكه حسين رضايي با اين خبر كلي ذوق كرده حرفي درش نيست و قول مي دهيم تا  شب ده بار اين حرف نصيري را خوانده . و اگر شب قبل از خواب بجاي اينكه به طنركوه بيايد و قضاي حاجت بكند از ذوق جاي خود را تا صبح چند بار خيس كرده باشد دور از ذهن نيست.ما فكر كرديم فرامرز خان فقط فاريابي را ژنرال كرد نگو حسين رضايي را هم شرلوك هلمز كرد.

.......................................

دادگاه نانگاپاربات

فرامرز نصيري:مدعي العموم يا دادستان

منتقد ادبي:پوآرو...خدا بيامرزد خانم آگاتا كريتسي رو چقدر پوآرو خلق كرده

متهم:متواري به كشورپاكستان كه البته با اين دادگاه تا حالا مجرم شناخته شده

وكيل مدافع:رضا نظام دوست

هيئت منصفه: (هر چند تو كشور ما رسم نيست اما)عباس ثابتيان،باران و بشير گنجي

اتهام وارده:مي گن دعوا سر سامان بوده!!!

+ نوشته شده توسط فرشید در یکشنبه ششم مرداد 1387 و ساعت 8:58 |

وقتي يك قله صعود مي شود و يك كوهنورد ناپديد مي شود چه اتفاقاتي در كشور ما مي افتد

-محمود شعاعي اسپايدر من مي شود

-حسين رضایي بت من مي شود

-سعيد صبور قاضي مرتضوي مي شود

-فرامرز نصيری دزد مي شود!!!

-كلاغها مثل هميشه مي شود

-باران رعد وبرق مي زندو دل انگيز! مي شود

-بعضي كوهنوردها يك شبه استادان بي بديل مي شوند

-آنا فراهاني كوهنورد فوق حرفه اي ميشود!

-چاقو چاقو كشي ميشود

-وبلاگها نوشته ميشوند

-عده اي قاضي ميشوند

-ليلا به محاكمه ميرود

-اگر ليلا گم ميشد كاظم محاكمه ميشد و ليلا تبرئه!

-اگر كاظم گم ميشد ليلا محاكمه ميشد و كاظم تبرئه!

-كوهنورد خفن به كاظم نمره مي دهد

-پيشداوريها آغاز ميشود

-ري را گريان مي شود

-احسان بشير گنجي باز جوگير مي شود

-فرشيد فاريابي پول مي گيرد تبليغات مي كند!!!

باشگاه كوچك دماوند!بزرگترين سانسورچي مي شود!!!

-فرشيد داوودي:من فقط در حضور وكيلم صحبت مي كنم

ضرب المثل :آب كه سر بالا بره قورباغه ابو عطا خواهد خواند.كره خر!!!

حكايت:

 روايت است پيامبر اسلام بدنيا كه آمد همراه با چهار نشانه بود كه يكي از آنها خشك شدن درياچه ساوه بود.گويند مردم ساوه معترض مي شوند و ميروند پيش خدا كه پيامبر متولد شد قدمش سر چشم ما حالا چرا درياچه ما خشك شد رزق و روزي و كشاورزي ما از آب اين درياچه بود!

خدا فرمود اصلا ساوه كجا هست!؟يادم نمي آد همچين شهرو درياچه اي رو خلق كرده باشم ولي در عين حال بگيد پرونده شهر ها و كشورها رو بيارن.خلاصه خدا هر چي گشت گشت همچين شهرو درياچه اي رو پيدا نكرد گفت به خودم قسم نمي دونم چي شده گمونم  هر چي گه كاريه زير سر اين جبرائيله!

نتيجه گيري غير اخلاقي  اول:فرشيد فاريابي داره پول تبليغات رو تنها تنها مي خوره اي نامرد!!!پس من که نه! ما چي؟

نتيجه گيري غير اخلاقي تر  دوم:وبلاگ كه مفته ما هم بي پول!پول مي گيريم به نفع شما مي نويسيم دوبرابر مي گيريم همين شما رو مي كوبيم!

نتيجه گيري نهايي:همه ي اين گه كاريها زير سر همون جبرائيل بي مرامه

ضرب المثلي از عباث!:آش وقتي داغه نمي فهميم چي خورديم بزاريم سرد شه تازه مي فهميم چه گ...ببخشيد داشتم گاف مي دادم چه شلم شوربايي خورديم!

پيام نويسنده وبلاگ به دوست دختر خود:

عزيزم امشب ساعت چند همون كافي شاپ هميشگي همو ببينيم بوس بوس!!!

......................................

گم شدن سامان تلخه! خيلي تلخ.واقعا از خدا مي خوام به سلامت بر گرده

+ نوشته شده توسط فرشید در چهارشنبه دوم مرداد 1387 و ساعت 8:24 |