ديديم انگار نمي دونيم امروز يا دبروز يا فردا دومين سال زايش اين وبلاگه!
كثرالله امثالهم.انگار ديگه چيزي برا نوشتن ندارم بايد برم باز بخونم سواتم
بيشتر شه و بعد بنويسم. شايد هم بخاطر گرفتاريها بي حوصله شدم.حالا
ببينم چي ميشه اگر شد مي نويسيم اگر نه كه مطمئنا بي خداحافظي نمي
ريم و اما
مايلم دومين سال اين وبلاگ رو تقديم كنم به سه نفر
ا-دوست و استاد خوبم عباس جعفري كه هميشه مشق نوشتن ازش فرا
گرفتم و هميشه هم فارغ از هر دوستي و تعارف. اومد و بي تعارف اگر بد بود
انتقاد كرد و حسابي هم ضايعمون كرد و اگر هم خوب بود تعريف كرد. گمونم
الان افريقا باشه انشالله به دست همون آدم خوارها آره و اينها
۲-آناي فراهاني كه در اين دو سال نوشتن. دوست و مشاوري بود كه
هيچگاه از ياري و كمك به من دريغ نكرد.و در مورد مسائل پيش اومده در
كوهنوردي خيلي به كارم اومد. كوهنوردي است توانمند و در عين حال بي
ادعا وخاكي
۳-فرانك! دوستي كه نسبش مي رسد به كوهي بلند در كردستانم و به
قامت همان كوه بزرگ است و در اين مدت گرفتاري سخت يارم شد. اما
مدتي هم هست هيچ اثري ازش نيست احتمالا دار فاني رو وداع و اين چيزها
هر جا هست خدا نگه دارش باشه
..................................
چند سال پيش دوستي داشتم عارف مسلك كه ميانمون نوشته هايي
مبادله ميشد روزي چيزي نوشت و برام ارسال كرد و خواست نظرم رو در
موردش بنويسم! وقتي نوشته اش رو خوندم براش نوشتم حرفي جز سكوت
نيست. چرا كه اين نوشته به غايت زيباست.اين نوشته زيبا رو در دو سالگي
اين وبلاگ تقديم مي كنم به همه شما دوستان عزيزي كه با حمايت و انتقاد
در اين مدت ياريم كرديد و بيش از همه از انتقادهاي منطقي و تندتان لذت
بردم اميدوارم هميشه ايام به كامتان باشه
..................................
نشسته ام كنج اين ويران خانه ي دل كه تا شايد نسيمي اين در بگشايد و
عطر پيراهن تورا برايم ارمغان كند. به كدامين آواي خراشيده اين آسمان سر
تاسر غريب پراز درد گوش فرا دهم تاشايد سنگيني نواي صدايت كه نامم را
زمزمه ميكند بشنوم؟ دلم ميخواهد آوايت عرش سنگي وجودم را بلرزاند.
من ذرات هوارا مي شمارم و قطرات باران را تا شايد بشوراند زين تن آلوده ام
غبارسرد حسرت را. بياو اين دل ديوانه را زنجيركن. مرا حلقه آويز زندان مهرت
كن تا مگر رامت كنم اين جان سركش و غرنده را. نشسته ام تنگ اين بلور
شكسته هميشگي كه شايد شلاق عشقت را بر من افكني تا زيرو رو كنم در
تمامي زمان انتظار حضورت را. ازتو يك نور. يك صدا يك نفس كافيست تا
بگشايم برايت بالهاي چيده پرستوي هجرم را. ومن از طلوع ايثار با صداي
چكاوك مشتاق فرياد سكوت شكن ديدارتم. وتا شبانگاهان با نواي ني
شكسته پيرمردي شوق سوسو زدن نگاهت رادر راهم جستجو ميكنم.
ومن غمگين تر از هميشه در عمق يك انتظار سرد بي پايان كه گرماي درونم
را به غارت برده است با دستاني لرزان كه حتي ديگر تپش قلب كوچك
نيلوفري را حس نميكند با نگاهي نگران به دورسوي زمان با لباني دخيل
بسته به نامت و زانواني خميده از دويدن در وادي جنون براي رهيدن از زندان
وجود, نشسته ام. من نميدانم به كدامين بت سنگي بايد سجده عشق تورا
تاوان دهم؟؟؟؟ به كدامين خاك غربت, تربت نام تورا خواهان شوم؟؟ من بي
سامان پر از بحران، كدامين قلعه ابليس كوچك را سنگباران دل شيدا كنم؟؟
محراب كدامين شبنم كويت را تيرباران بوسه هاي تب آلودم كنم؟ پس
كجايي؟ اي كه نامت آرزوست؟ اي كه فكرت ، اي كه شورت ،اي كه دردت،
اي كه عشقت ،اي كه وصلت آرزوست؟؟ در كدامين سپيده دم خواهي
رسيد؟ بدن تاول زده كدامين شب را به آتش خواهي كشيد؟ به كدامين
شقايق ورودت را بشارت ميدهي؟ در كدامين قصه ها پيدا خواهي شد؟ بر
سوار كدامين ابرها خواهي رسيد؟ و كدامين روز پيكر سردمرا در غايت درد و
غربت و تنهايي رهايي ميدهي؟
كدامين روز كدامين شب برق نگاهت را شهادت خواهد داد؟ كدامين ثانيه
وصالت را جار خواهد زد؟ مرا از من بگير مرا درهم شكن مرا تير كن، تار كن،
درد كن، رنج كن، مرا بي تاب كن، بيمار كن ،مرا غرق كن، بينا كن هوشيار
كن، مرا ساز كن، سوز كن ،بيدار كن آغاز كن، پايان كن، بسوزان، بلرزان، مرا
فرياد كن، آه كن، دود كن، ابر كن، باد كن،مرا آتش كن، مرا خاكسترم كن مرا
در خود بميران.
نشسته ام كنج اين غريب خانه ي ويران كه تا شايد با نسيمي بگشايي در
اين زندان تن را تا شايد شوم آزاده در بندت.
بيا و غربت مرابا قاف بنويس....
تقديم به آنكس كه نفسم را جلاي خاص بخشيد و عشق را در كالبدم دميد.
ياهو
مرسده


